مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)
او ضمیر مفرد غایب نیست او همه دنیای من است. . .

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

به نام خداوند بخشنده مهربان

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن

خدایا، ولىّ‏ ات حضرت حجّه بن الحسن

صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی

که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد

هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ

در این لحظه و در تمام لحظات

وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ

سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر

دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ

و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى

طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

که خوشایند اوست ساکن زمین گردانیده،

و مدّت زمان طولانى در آن بهره‏مند سازى.

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]
. . . بسم رب المهدی. . .

◥ بـــزدل کیـــست؟جهــــنم برآی کیـــست ؟◣

ܓ✿امام خامنه ای「♥」:

مسئولان انتقاد دلسوزانه را بپذیرند.انتقاد عالمانه را، انتقاد سازنده را بپذیرند.
هر کسی یک حرف انتقادی زد، فوراً نگوئیم او با نظام مخالف است، او چنین است؛ نه، خیلی از نظرات انتقادیِ گزنده از روی دلسوزی است.
【انسان باید ببوسد آن دهنی را که از روی دلسوزی انتقاد میکند.】



▬▐روحانی دیروز▌▬:

اینکه با فرافکنی مشکلات را به دیگران نسبت دهیم و به دیگران لجن‌پراکنی کنیم که کاری ندارد.
ادبیات رئیس جمهور باید همراه با اخلاق و ادب باشد و نباید بی‌دلیل به دیگران تهمت بزنیم...
وقتی افرادی که مسئولیت‌های سنگین دارند اخلاق را زیر پا می‌گذارند، آنوقت اعتماد عمومی از بین می‌رود...
【ما باید آستانه تحمل خود را افزایش داده و از نقد و انتقاد نهراسیم و...】



▬▐روحانی امروز▌▬:

【یک عده شعار می‌دهند ولی بزدل سیاسی‌اند؛
هر وقت می‌خواهد مذاکره شود یک عده می‌گویند داریم می‌لرزیم؛ خوب به جهنم، بروید یک جای گرم پیدا کنید.】



▬▐همینجوری یهویی▌▬:

حسن روحانی در مراسم تنفیذ ریاست جمهوری یازدهم

خدایا از بستن دهان منتقدان و رقیبان به تو پناه می‌برم
خدایا به تو پناه می‌برم از استبداد رای
و عجله در تصمیم گیری
و تقدم نفع شخصی و گروهی به منافع مردم.
همچنین به تو پناه می‌برم از بستن دهان منتقدان و رقیبان.
یاری‌ام کن بنده مخلصی برای تو و خادم لایقی برای تو باشم و فراموش نکنم آنچه بر پیشینیان رفته است.


saeghe



پ.ن:ادم سردردگم میشه هااااااا
این اقاهه واسه اجباری نبودن بهشت تا چندوقت پیش با برخی علما چونه میزد
الان همچین یهویی جهنم اجباری شد !!!!!!!!!!!
متاسفانه بجای اینكه با امریكا و سردمداراش اینجوری حرف بزنه
میاد نطق میكنه میگه من اوبامارا مردی مودب دیدم!!
بعد میاد برای هم وطناش اینجوری شاخ و شونه میكشه

پ.ن2:جناب رئیس جمهور جهنم آنجاست که هر ثانیه بخاطر غفلت دولت تدبیر و امید در حال لرزیدن است . . .
جهنم زمانی بود كه شما غنی سازی 20% هسته ای رو تعلیق كردید



[ چهارشنبه 22 مرداد 1393 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
. . .بسم رب المهدی. . .




√ همـــه جـــای دنیـــا؛

. . . کــودکــان بــه هــواپیمــاهــا

اشـــاره می کننـــد . . .

در غـــــزه؛

هواپیمـــاهــا بــه کـــودکـــان . . . ♥•٠·˙






پ ن:رهبر معظم انقلاب
حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (دامت برکاته)

ما در قضایای ضدیت با اسرائیل دخالت کردیم؛
نتیجه‌اش هم پیروزی جنگ سی و سه روزه
و پیروزی جنگ بیست و دو روزه بود
بعد از این هم هر جا هر ملتی، هر گروهی
با رژیم صهیونیستی مبارزه کند
مقابله کند
ما پشت سرش هستیم
و کمکش میکنیم
و هیچ ابائی هم از گفتن این حرف نداریم

خطبه‌های نماز جمعه تهران
1390/11/14

الله اکبر . . .






اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد. . .



[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 02:13 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

شربت شهادت

 

سکوت میکنم!

این پست را خودت بنویس. . . 

از دلتنگی هایت؛از دردهایت؛از حرفهایت. . .

از دلتگی ها و بغض هایی که زیر نقاب لبخند و سکوت پنهان میکردی. . . 

saeghe


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد




[ یکشنبه 15 تیر 1393 ] [ 04:53 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

. . . بسم رب المهدی. . .

 

چشمه چشمه نور می روید و آسمان در آسمان اجابت گسترده می شود .

او که بخواهد همه چیز شدنی است حتی پروانه شدن

حتی شکفته شدن یک غنچه و پاک شدن یک آلوده  . . .

و اینک  آن آلوده  منم (!)

 آلوده ای که از زشتی ها به تنگ آمده است . . .

 روسیاهی که جرات نگاه کردن به آسمان ندارد .(!)

 شب زده ای که چشم از ماه می دوزد .

خوابیده ای که از بیداری می هراسد .

حکایت من حکایت دانش آموزی است بازیگوش و سربه هواست که با شنیدن نام امتحان  تنش می لرزد. . . .

الهی و ربی من لی غیرك

 

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد
 

 

 


[ یکشنبه 8 تیر 1393 ] [ 12:50 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

. . . بسم رب المهدی. . .

 

دل خسته ام از روزگاری كه مرا از تو دور كرده است اقاجان. . .

خدارا چه دیدی شاید این اخرین نفس هایم باشد

كه دارد سهم نوشتن برای شما میشود. . . (!)

 

تولدتان نزدیك است

 

بعید نیست كه دیگر نه نفسی داشته باشم برای نوشتن

و نه قلمی برای ابراز انچه كه دل مشغولم كرده است. . .

دم است دیگر.  .

بسته به یك رفت و امد است

لحظه ای فرو میرود و شاید دیگر بازدمی نداشته باشد

اما. . . اما خدانكند كه لحظه امدنتان در گور باشم

 

میگویند روز تولد شما روز عید شیعیان است(!!!!!!!!)

اما اقا جان چه عیدی بدون شما(؟)

عیدی كه پدر بالای سر شیعه نیست عید نیست

این جشن ها جشن های بی پدر بودن است. . .

ببخش كه برای ظهورت كاری نكرده ام الی ادعا(!!!)

 

اقاجان گناه ما چیست كه باید درین هجران زاده میشدیم(؟)

اینجا عده ای انتظارت را به بازی گرفته اند. . .

و منتظرانت را خرافاتی می نامند(!)

این نبودنت باعث شده كه هركس به خودش اجازه دهد

شیعیانت را بیازارد(!)

 

چه كنیم؟

بی پدریست دیگر. . .

وقتی یتیم باشی بهتر ازین هم نمیشود. . .

اما نور چشمان همه(!)

میرفتی قول دادی به نظر برگردی

پس كی؟

كدامین جمعه؟

 

saeghe

پ.ن1:هرچند شیعه واقعیتان نیستم اما هستند كسانی كه

چوب عاشقی میخورند و به جرم دلداگی سر بریده میشوند. . .

دل خسته ام اقا(!)

میشود برای شفای دلم امن یجیب بخوانید(؟)

 

پ.ن2:همه شیعیان با وارد شدن به ماه شعبان خوشحال میشن

اما نمیدونم چرا دل من با نزدیك شدن به نیمه شعبان 4سوری راه میندازه:((

اقا. . . . . . . . . . اللهم عجل لولیك الفرج. . .

 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

 


[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

. . . بسم رب المهدی. . .

 

بسیارند انسان هایی که رفته اند. . .

 اصلاً رفتن و نماندن یک اصل و سنت الهی است(!)

«و لا تبدیل لخلق الله»

ولی به قول حافظ، تفاوت در بار امانت کشیدن است. . .

بعضی رفتن ها، نام رحلت می گیرند

بعضی نام درگذشت

بعضی هم می گویند، رفتنی بود، عمرش به دنیا نبود(!)

بعضی رحلت ها جانسوزند، بعضی رحلت ها غم بارند و بعضی حسرت آور.

بزرگان و نواندیشانِ شجاعِ دنیا، رفتنشان جور دیگری است

شاید از همان رحلت های غم بار یا حسرت آور باشد

یا به قول بچه های لبنان، هم جان سوز، هم غم بار، هم حسرت آور، مثل رحلت خمینی.

 «تعز من تشاء وتذل من تشاء»

خدا او را در دنیا عزیز و کبیر کرد و رهبر و مرشد قرار داد تا او را ببینیم و راه را بیابیم

هر چه داریم از او داریم. . .

 

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

سال ها می گذرد، حادثه ها می آید

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

پ.ن 1:گرگها خوب بدانند ، دراین ملک غریب

گر پدر رفت،تفنگ پدری هست هنوز

گر چه نیکان همگی بار سفر بر بستند

شیر مردی چو علی خامنه ای (مد) هست هنوز

گر امام شهدا نیست کنون در برمان

خلف صالح و مظلوم علی هست هنوز

 

پ.ن2:طبق معمول با بلاگفا به مشكل برخوردم نمیتونم نظر بذارم:(

 

پ.ن3:هی میخوام وارد سیاست نشم و چیزی نگم حسن اقا نمیذاره

جوابیه صریح و محكم و فوق العاده علامه مصباح یزدی به سخنرانی بی ادبانه اخیر رئیس جمهور

از دست ندید فوق العادس

http://mesbahyazdi.ir/node/5097

 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 13 خرداد 1393 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

. . .بسم رب المهدی. . .

 

الهی العفو (!)

بوی ناب بهشت میدهد همه نام های زیبای تو . . .

میگذارمشان روی زخم های دلــــــــــــــــــــــــــــم

 

گفته بودی اَلجَبّـار . . .

یعنی كسی كه جبران میكند

همه ش/ك/س/ت/گ/ی های دلــــــــــــــــــــــــــــــت را (!)

 

گفته بودی اَلمُصَـوِّر . . .

یعنی كسی كه از نو میسازد

همه انچه را كه ویران شده است درون دلــــــــــــــــــــــــــــــت (!)

 

گفته بودی الشّافـی . . .

یعنی كسی كه شفا میدهد تمام زخم های

عمیق و لاعلاج دلــــــــــــــــــــــــــــت را(!)

 

˙·٠•●هوای دلم سبك میشود با زمزمه نام های زیبایت

نفــــــــس میكشم در هوای مهربانی های نابت. . . (!)

 

saeghe-f135.mihamblog.com

 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ پنجشنبه 8 خرداد 1393 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
...بسم رب المهدی...
 
در آستانه شهادت حضرت علیه السلام
 
کاربران شبکه اجتماعی هادی نت
 
در اقدامی هماهنگ همراه با دیگر کاربران و گروه ها
 
تصویر خود را تغییر دادند
 
باشد که مورد توجهات حضرتش واقع شویم
 
و خاری در چشم دشمنان باشیم. . . ان شاالله







اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ جمعه 12 اردیبهشت 1393 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

. . .بسم رب المهدی. . .

 

نامه كاملاً عارفانه از یك استاد عارف به یكی از شاگردانش

 

محضر دوست عزیز، قربان دل به هجران مبتلایت


پروانه بیش از آنکه بسوزنداش ، خرمن هستی خویش بسوخت


دیشب مرا با پروانه دل سوخت و عاشق دلباخته سخنانی به میان رفت


در من آتشی افروخت که هنوز هم می سوزم


گاهی بر می‌خواست و به گرد خورشید رخسار محبوبش می گشت


وگاهی از خود بیخود می گشت و به زمین می افتاد


نظرش جز به روی معشوقش نبود ، به هر طرف او را می افکندند


باز به جانب محبوبش نظر داشت


مدتی در زیر چراغ بیهوش می افتاد ، چون به هوش می آمد


باز برمی خواست و به دور محبوبش پر و بال میزد

ازاو پرسیدم که ای عاشق دلباخته جگر سوخته،

چرا از دیروز که به پیش ما امده ای تا به حال به کناری خزیده بودی و حال چنین ؟

گفت : جلوه معشوق ما را بر این کار داشت.

پرسیدم غرضت از این گردش به دور معشوقت چیست ؟

گفت : دوست فنای ما می خواهد.

پرسیدم چرا خود را یکباره به آتش نمی افکنی؟

گفت: چه کنم،من او را برای خود میخواهم، نه خود را برای او

گفتم : این نه رسم عاشقی است

 

گفت:چه کنم، پایبند زیبایی خود ام و معشوق مرا به خود راه نداد

پرسیدم چرا به زمین می افتی؟ گفت: ما را تاب دیداراو نیست

هر چند به دور وجودش می گردم و التماس می کنم مرا از خود دور می کند

و دستی به سینه ام می زند که برو ، تو نامحرم این بزمی،

خودخواهان را در این بزم راه نباشد.


عشق از اول سرکش و خونی بودتا گریزد هر که بیرونی بود

پرسیدم چه می شود که مدتی به زمین می افتی و حرکت نمی کنی ؟

گفت : گرچه من نامحرمم ، لیک ، " لن ترانی" اش هم به من لذت می بخشد

كه مدتی از خود بیخود می شود

 

پرسیدم ، با اینکه ترا از خود می راند دست از دامنش نمی کشی ؟

گفت : آه آه که این نه رسم عاشقیست

پرسیدم چرا سخن نمی گویی و روزها همیشه مهر سکوت بر دهان زده به کناری خزیده‌ای؟

گفت : آرزوی وصال یار ما را چنین و چنان کرده

گله از دوست بسی بی شرمیست

دوست هجران ما خواهد

گفتم درس عشقی به من بده

گفت: برو ، از من چه می خواهی

این سخن با شمع گو که از سرشب تا به صبح به پا می ایستد و می سوزد و می گرید تا نابود گردد

عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا نرود
در حرم دل نشود خاص الخاص
آن‌که جان داد به شمشیر تو جانانه شود
آن‌که مست تو شود ساقی پیمانه شود
آن‌که از عشق تو دیوانه نشد عاقل نیست
عاقل آن است که از عشق تو دیوانه شود

 

پاسی از شب نرفته بود که او را به کناری نهادم ، باز برگشت و دیده به محبوبش دوخت

پرسیدم این چه حالت است؟

گفت: ما را انتظار دیدار دوست به این حال وا داشت

چون خورشید طالع گشت او را به کناری یافتم بازبه همان حا لت آرام و خاموش و به انتظار محبوب

یکی از دوستان به پیش من آمد به او قصه شب گذشته را گفتم

و او را به پیشش آوردم پس از مدتی نظر کردم دیدم او را پا مالش کرده اند پر و بالش شکسته و بر بستر بیماریش افکنده اند .

از پروانه پرسیدم این چه حالت است در تو می بینم

با صدای ضعیف گفت ما را از در خود راندند
و لگد قهر بر سر ما زدندکه برو هر کس را به این درگاه راه نباشد

مرا به حال او رأفت افتاد

عصر آن روز او را به کناری یافتم در حالیکه بال و پری دراونمانده بود

چون دست به او زدم تنها خاکستری بدستم خورد

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است
دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است


 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ چهارشنبه 21 اسفند 1392 ] [ 05:51 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 

آقــای ت !!!!!!!!

 

دسـت رنــج پـدرش را دادی ، نیـست

 

مـا فرزنـدان همـان یتـیـمـی هستیـمـ

 

 که بـه را کـردند !

 

 

1390504477675468_large.jpg

پ.ن: كار كه به دست نا اهلان بیفته اخرش چنین میشود. . . .حاج سعید نبودنت بیش از اندازه حس میشود

 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 02:33 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ نظرات ]
99
...بسم رب المهدی...

✔پــر خ/س/ت/ ه نشستــَم توے 【صحنـ♥ـَت】. . .

ردَم مكــטּ (!)
✔کـشـیده ام بــ ه سـر【خود】عبا و مے گـویم
 
بیـا【جــواد】کـ ه بـابـایــَت از تـواטּ افـتـاد . . .
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

[ چهارشنبه 11 دی 1392 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ نظرات ]

 
˙·٠• « سیّدے » هست که چون « فاطمه » مادر دارد •٠·˙
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


همه گفتند که این قافله رهبر دارد

همه گفتند علے مالک اشتر دارد

همه گفتند که یاور دارد

و کسے نیست قلم بردارد . . .


بنویسد که ز ِ یاران ِ علے،

یک نفر هست درون مایه ے اشعر دارد

و در این توطئه‌ ها شیوه ے دیگر دارد
 
که رَوَد پاے ِ سپیدار و تبر بردارد . . .

غربت اینجاست که بنیامین هم،
 
یوسفے را به لب چاه آرَد . . . !


و در این نزدیکے، سیدے هست کز آنکس که بر او حقّ ِ برادر دارد،

دل ِ خون‌تر دارد

چه کسے حق دارد،
 
قبل ِ این شاه ِ ولایت قدمے بردارد . . . ؟

نکند ملّت ِ ما دایه ے بهتر دارد ؟!


بله این منطقه ، خرزهره و شبدَر دارد

ما نترسیم ، سپیدار و صنوبر دارد

قمرے هست که یک ملت اختر دارد

او حسینےست که یک ملت اکبر دارد . . .


و هنوزم که هنوز است ، عَدُوّیست که نسل از هُوَ الاَبتَر دارد

و خدا در رَه این توطئه‌ ها سوره ے کوثر دارد

که بر این سروَر ِ ما لطف ، پیمبر دارد

کسے از آل علے هست که بر دست ، توانایے ِ خیبر دارد

که چو دریاست و صد علقمه لشکر دارد

و دلش ارث ِ فداکاری را ، ز ِ علمدار ِ دلاور دارد


و همین جا خبر از کرب و بلایے دارد، که دو سنگر دارد . . .

طرفے حنجر ِ حق گوے و دِگر سوے ، ببین ! دشنه و خنجر دارد . . .


بِهَراسید که این قائله آخر دارد

کدخدایےست در این دهکده طاقت دارد

طاقتش حد دارد !

یادتان رفته که این معرکه داور دارد..؟

یادتان رفته که این میکده ساغر دارد..؟
 

و کسے هست دلے معجزه‌ آور دارد

کهکشانےست که آذر دارد

صدفے هست که گوهر دارد

سیدے هست که از نسل پیمبر

سیدے هست که چون « فاطمه » مادر دارد . . .
 
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد
 
 
 
++کاش
 
 

[ یکشنبه 8 دی 1392 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ نظرات ]
...بسم رب المهدی...




✔ دلــم آغوش می خواهد . . .


از آن ها کــه بشود نزدش بی پروا بغــض شکـ/ـسـ/ـت و بارید


 از آن آغوش هایی که خمــــــــــار بروی


و مســـــــــــت برگردی(!)


مثل همان آغوشی که شب آخـــر ،


شده بود همه ی پناهِ دلِ بی پناهِ یک 【 خواهــــــــــــــــــــــر 】


دلــــم آغوش می خواهد . . .


 یک آغوش شش گوشـــــــ❤ــــــــــه (!)

 
پ ن: بعداز مدتها سلااااااااااااااااام

 
 
 
 
saeghe



اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

[ سه شنبه 12 آذر 1392 ] [ 08:28 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ نظرات ]
 

...بسم رب المهدی...

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

حسین جان

مهدی ام مهدی  خسته

دلم از بی وفایی ها شکسته

 

حسین جان

مانده ام تنهای تنها

شده کرب و بلایم کوه و صحرا

 

حسین جان

کاش من جای تو بودم

چو یارانت بُدم گِرد وجودت

 

شما گفتی ولی آنها نرفتند

مرا یاران همه ، یک یک برفتند

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

حسین جان

سال ها در انتظارم

هنوز حسرت به یاران تو دارم

 

حسین جان

انتقام نگرفته ام من

به جای امّتم شرمنده ام من

 

حسین جان

قطعه قطعه جسم اکبر(ع)

سر افتاده ی علی اصغر(ع)

 

دو کتف خونی و مشک ابالفضل(ع)

کنارعلقمه اشک ابالفضل(ع)

 

صدای ناله ی جانسوز زهرا(س)

فرار کودکان در دشت وصحرا

 

همه منزل به منزل در اسارت

چنان که شد به آل تو جسارت ...

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

هر آنچه عمه ام زینب(س) کشیده

بود هر صبح و شام در پیش دیده

 

ز قلبم میزند بیرون شراره

چه کاری سخت تر از انتظاره

 

حسین جان

از شما شرمنده هستم

گناه امّتم بسته دو دستم

 

چه قدر دیگر بگویم من به امّت

دعا باشد کلید قفل غیبت ...

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

حسین جان امّتم بر تو بگریند نمیدانند که خود با من چه کردند

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

چه کم آنکس که پرسیده زمن حال

 

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

چه میداند کسی دارم چه احوال

 

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

به دست و پای من زنجیر اعمال

 

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

برای عمّه ام زینب میزنم پروبال

 

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

به دل مانده هزار امید و آمال

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

توی کرب و بلای این زمونه

آدم قدر ابالفضل(ع) و نمی دونه

 

توی کرب و بلای این زمونه

کسی وقت عمل باقی نمی مونه

 

توی کرب و بلای این زمونه

چه قدر تیر گنه سویم روونه

 

توی کرب و بلای این زمونه

ندارم زینبی حرفم رسونه

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

شما با آن مصیبت ها که دیدی

به امید ظهورم پر کشیدی

 

خدا داند چه قدر در انتظاری

ز خون باری چشمم بی قراری

 

حسین جان

کاش بودند عاشقانی

زبانی نه حقیقی یاورانی ...

 

گناهان را به اشک خود بشویند

ظهورم را بخواهند از خداوند

 

خدا اذن فرج میده به دعوت

برای انبیا اینگونه سنت

 

اگر شیعه وفا میکرد به بیعت

نبود تاخیر به روی عصرغیبت ...

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته ...

گرد آوری:پایگاه اینترنتی تکناز

توضیح : بیشتر بندهای این شعر از زیارت ناحیه مقدسه که در آن امام زمان(ع) در خطاب به امام حسین(ع) درد دل میکند و روایات دیگر که امام زمان(ع) فرموده اند گرفته شده است!


 

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 


[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 01:18 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

حج: یعنے آهنــگ، مقصـــد یعنے حرکـــت نیز هـــم. و همــــہ چیز با کنـــدטּ از خودت، از زندگیـــت و ازهمــــہ علقــــہ‌هایـــت آغاز مے‌شـــود، مگـــر نــــہ کــــہ در شهـــرت ساکنے؟ سکونـــت، سکـــوטּ، حج نفے سکـــوטּ.چیـــزے کــــہ هدفـــش خـــودش است یعنے مـــرگ.

حج: جـــارے شـــو!

هجـــرت از 【 از خانــــہ خویـــش 】 بــــہ 【 خانــــہ خــــــدا】،【خانــــہ مُردم】

ای برلب‌هـــاے دیگراטּ ترانــــہ‌ساز، آهنـــگ نیستـــاטּ خویـــش کـــטּ  (!)

موســـم: و اکنـــوטּ هنگام در رسیـــده است، لحظــــہ دیـــدار است،  (!)

 

saeghe

سلام...

ان شاءالله چهارشنبه عازم سرزمین وحی هستم...

حلال بفرمایید...دعا كنید سفر بامعرفتی نصیبم بشه.

دعاگویتان خواهم بود...

دعا كنید در صحرای عرفات من مجنون لیافت دیدار لیلامو داشته باشم....

انا مجنون المهدی

اللهم ارزقتا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 25 مهر 1391 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 ◆آقـــا دستے تکـــاטּ بـــده ، باراטּ بپـــاش ، بـــوے خـــاک نـــم زده ، شایـــد کمکے باشـــد بـــ ه بازگشتمـــاטּ ◆

saeghe

✿تــﻮ ﻏﺮﯾﺒـے و ﻣﻨــﻢ ﻏﺮﯾﺒــﻢ، اﻣــــــﺎ... ﭼـے ﻣﻴﺸــ ه دل اﯾــﻦ ﻏﺮﯾﺒــ ه رو ﺑــﺎ ﺧــﻮدت ﺁﺷﻨــﺎ ﮐﻨـے✿

 

❤ السلام علیك یا ثامن  الحجج  ❤

 

اللهم  اررزقنا رویت قائم ال محمد


[ جمعه 7 مهر 1391 ] [ 12:29 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

خداوندا !

ما مدعیان دروغین انتظاریم .حرف از چشم انتظاری محبوب می زنیم .اما به اندازه ساده ترین دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نیستیم .الفبای انتظار را به ما بیاموز و لذت انتظار را به ما بچشان .

اگر بناست آن محبوب آسمانی را فقط چشمهای پاك ببینند ،پس آلودگان سر بر شانه كه بگذارند ؟

خدایا !

به چه كار می آید این چشم اگر به روی  آن عزیز غایب از نظر گشوده نشود و به چه كار می آید این دل اگر قربان  ظهور نگردد ؟

خدایا!

همراهی ،همدمی ،همنفسی ،به ستوه آمدیم از این همه بی كسی !

خدایا !

در این وانفسای آخرالزمان كه عموم خلایق بنده نان یا برده شیطان گشته اند ،جرعه ای آزادگی نصیب ما فرما !

خدایا !

شیعه آخر الزمان را همین شرمساری بس كه محبوب و مرادش مدام یاد او كند 【 ولاناسین لذكركم  】واو هیچ از مراد خویش یاد نكند .ما را ازاین شرمساری برهان !

خدایا!

تنها چاره جاهلیت آخرالزمان ،ظهور حجت خاتم است ،در فرجش تعجیل فرما !

خدایا !

به كه باید گفت جز خودت كه هجرت محبوب ،ریشه طاقتمان را سوزانده و درخت وجودمان را به خشكی نشانده است .

نوِسنده : سید مهدی شجاعی

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

وقتی گلوله از بازویم عبور کرد و خورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه افتادم و حس غریبی از همه یازهراء هایی که گفته بودم ریخت توی دلم...


saeghe

سید مجتبی علمدار، به سال چهل پنج، در هنگامه سحر بدنیا آمد، آقا سید مجتبی اولین صدایی را که در این جهانی هستی پس از اولین لحظه تولدش شنید، اذان صبح بود.

سید مجتبی علمدار، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل، لشکر 25 کربلا بود.

من و مجتبی ساروی هستیم. «مازندرانی» من هر کجا که مجتبی بود، حاضر بودم، مجتبی همیشه می گفت: علیرضا خیلی دوست دارم، مانند مادرم«حضرت زهراء(س)» شهید بشوم.

saeghe


در شب «عملیات والفجر 10»، به سمت سه راهی دجیله پیش می رفتیم، آتش دشمن لحظه ای قطع نمی شد و آرزوهای مجتبی شنیدنی تر شده بود، تیربارها مانند بلبل می خواندند، مجتبی تیر خورد، گلوله گرینف بود. گرینف گلوله عجیبی دارد، تیرخورد به بازوی مجتبی، بالای آرنج، دست مجتبی را خرد کرد و گلوله عمود فرو رفت به پهلوی مجتبی، بازوی مجتبی شکست، پهلویش را شکافت.

مجبتی می گفت: «فدای مادرم بشوم، مادرم زهراء(س) که آن نانجیبان، پهلویش را شکستند و بازویش را. هوا تاریک بود، وقتی گلوله خوردم، حس غریبی از همه یازهراء هایی که گفته بودم ریخت توی دلم. تیرخورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه بودم.

حس کردم دستم قطع شده، پهلویم را درد شدیدی پیچیده بود، شدت گلوله استخوان را خرد کرده و دستم را پیدا نمی کردم ، چرخیده بود بالای سرم. آرام بر گرداندم و یاد مادرم بودم که چه کشید در آن غربت و تنهایی.»

سید مجتبی که در عملیات والفجر10 بسختی مجروح شده بود، در بیمارستان بوعلی سینا ساری بستری شد.

من هم چند تایی تیر خورده بودم، از بیمارستان که به خانه برگشتم، عصا زنان سراغ آقا سیدمجتبی رفتم. شده بودم یک پا پرستار مجتبی، دو سه ماهی مجبتی بستری بود، آن هیکل ورزشکاری و قامت برافراشته و رشید، شده بود پوست و استخوان، مثل یک گنجشک زخمی زیر باران، افتاده بود روی تخت.بچه های جبهه می آمدند و می رفتند، سید مجتبی چون پهلویش را تیر شکافته بود، کلسترومی شده بود، یک وضعیت بسیار سخت برای یک مجروع جنگی، به همین خاطر بوی نامطبوعی فضای اتاق را گرفته بود.

سید مجتبی می گفت: «بچه ها این بوی ظاهر من است که شما را این همه بی طاقت کرده و مجبورید جلوی دهان و بینی تان را محکم بپوشانید، وای به روزی که بوی باطن ما را خدا آزاد کند، آن وقت است که معلوم می شود چه بلایی سرتان می آورد.» آقاسید مجتبی البته این ها را از روی اخلاصی که داشت می گفت، و گرنه مجتبی یک جوری دیگر بود. خیلی خاص.

روزگار گذشت، جنگ گذشت و سیدمجتبی احوالی دیگر داشت، فرق داشت با خیلی از جنگ برگشتگان، همان حالات عرفانی را حفظ کرده بود و یک ذره از آن روحیات رزمندگی اش تنزل نکرده بود.

یک روز بهم گفت: علی رضا، آروزی مهمی دارم!


گفتم: چه آرزویی؟

گفت: دلم میخواهد خانه خدا نصیبم بشود.

سید مجتبی که آرزو می کند، ناگهان به لطف مادرش خانم فاطمه الزهراء(س) خیلی زود بر آورده می شود.

آقاسید مجتبی، مداح اهلبیت بود و یک جایی روضه غریبی از مادرش فاطمه الزهراء(س) می خواند.

آقارحیم یوسفی، اهل گرگان، توی آن مجلس وقتی ضجه های آقا مجتبی را برای رفتن به حج می شنود، بعد جلسه غروب زنگ میزند به خانه آقا سید مجتبی و می گوید: آقا سید مجتبی، آرزویی که داشتی بر آورده شده، می روی حج، چون آقا مجتبی عضو رسمی سپاه بود، باید مجوز خروج هم می گرفت.

می رود ستاد مرکزی سپاه تهران، آن روز کلی دوندگی میکند، موفق نمی شود، دیگر داشت، تعطیل می شد، مجتبی می رود توی محوطه، بین درختان، می نشیند، آنجا گریه می کند، می گوید: یازهراء من گیر افتادم، اگر امروز اینجا کارم درست نشود، همه چی بهم می خورد، بلند می شود، می رود، می بیند، کارش خدائی درست شده است. صدا می کنند: بیا این نامه ات برو.

رفت مکه و مدتی بعد برگشت، رفتیم پیشوازش، بغلش کردم، بوئیدمش، بوسیدمش. رفتیم جای خلوتی، مجتبی گریه کرد، من گریه کردم، گفت: علیرضا، عرفات بوی شلمچه میداد.

یک روز توی عرفات، جای خلوتی یافتم، جائی که من بودم و دلم بود، دست بردم خاک عرفات را بوئیدم،

ـ گفتم: عرفات! بی معرفت، بوی شلمچه می دهی!

و من دلم را آنجا حسابی خالی کردم، سبک شدم.

saeghe

سید مجتبی علمدار بعد از بازگشت عمره مفرده، دیگر با قبل فرق داشت، یک جورایی دیگه، پرستو شده بود و سکوی پرواز می خواست.

سال هفتاد پنج، بر اثر جراحت ناشی از جنگ، این آخری بیمارستان امام ساری بستری شد.

روز آخری، آقا یحیی کاکوئی بالای سرش، غروب بود، می گفت: همین که اذان مغرب شد، مجتبی چشم اش را باز کرد، بین اذان بود،

گفت: «تو که آخر گره را باز می کنی، پس چرا امروز و فردا می کنی؟»

هنوز اذان تمام نشده بود که سید مجتبی چشم هایش را بروی دنیا بست و پرستو شد و پرید.

تشیع جنازه سید مجتبی یک حال هوائی غریبانه ائی داشت، شلوغ بود، اشک و بود، روضه بی بی دو عالم، فاطمه زهراء(س)

سید مجتبی به من گفته بود: روز شهادتش، بعد از تشیع، توی قبر که گذاشتن اش، اذان بگویم، وقتی مجتبی را گذاشتیم توی قبر، صدای اذان ظهر بلندگو، بلند شد، آن وقت من ایستادم، رو به قبله، کنار قبری که سید مجتبی را گذاشته اند.

اذان گفتم....

اذان که تمام شد، سید مجتبی توی قبر آرام خوابیده است، هنوز سنگ لحد را نگذاشته ایم.

حاج آقا دیانی از دوستان آقا سید مجتبی ایستاد به قبله، مجتبی جلوی پیش نماز، نماز ظهر و عصر را خواندیم....

سید مجتبی وصیت کرده بود، آن شال سبزی که در هنگام روضه خوانی اشک هایش را پاک می کرد و کمرش را می بست، داخل قبرش بگذاریم و روضه مادرش حضرت زهرا(س) را سر قبرش بخوانیم .

مجتبی تأکید کرده بود؛ روضه که می خوانید، هنگام گریه صورت های تان را داخل قبر بگیرید، جوری گریه کنید که اشک های تان بریزد توی قبرم...

ـ روضه مادرش فاطمه زهراء(س) بود.

آقا رضا کافی، مداح اهلبیت ساروی، ایشان روضه می خواند، گریه می کردیم و اشک های مان می چکید داخل قبر، روضه حضرت زهراء(س)روی قبر خوانده شد، سنگ لحد را گذاشتیم و خاک ریختیم و سید مجتبی رفت بهشت و مهمان مادر سادات شد و ما برگشتیم به زندگی دنیایی...

به گزارش رزمندگان شمال، سید مجتبی علمدار11 دی 1345 دیده به جهان گشود، 11دی 1364زخم عشق و جانبازی به تن نشاند، دی ماه1370 لباس دامادی به تن کرد، دی ماه 1371 با تولد سیده زهرا، پدر شد، و 11دی 1375 به قافله همرزمان شهیدش پیوست.

...و هنوز هم از بیت الزهرای ساری، نوای دلنشین و حزن انگیز سید مجتبی به گوش می رسد؛

"بقیع با او بگو دستم ببستند همان هایی که پهلویش شکستند"

saeghe

روایت شیدایی از جانبازِ محقق غلامعلی نسائی، 16 سال پس از شهادت سید مجتبی علمدار در گفتگو با رزمنده ی جانباز؛ رضا علیپور جانشین سید مجتبی در گروهان سلمان

پ.ن:سوء استفاده شبکه من و تو از مردم


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ جمعه 3 شهریور 1391 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 

حماسه ای دیگر

...قدس در مشهد مقدس....

saeghe

saeghe

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

 


[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

【خــــدایــا 】

ارگ را از بــ َم (!) ~> گرفتـے ...

حــرفـے نــزدیــم ...

جـــاטּ را از آذربـایجــاטּ نگیــر !!

saeghe


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ دوشنبه 23 مرداد 1391 ] [ 06:08 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

روزهایمان بی روح شده اند، بی حیات، انگار كه مرده باشند...

گاهی ادم دلش یك معنویت سبز می خواهد كه مثل خون تازه در رگ های خشكیده روزهایش جریان داشته باشد...

یك وقت هایی عجیب هوس پرواز می كنی،رها شدن...

بعضی وقت ها دلت لك می زند برای زندگی...

گاهی دستت را می زنی زیر چانه ات،چهارزانو می زنی روی طاقچه دلت،از پنجره افكارت زل میزنی بیرون و با خودت فكر می كنی، قـــــلب این روزهای مرده كجاست كه با تپش هایش از دست این روزمردگی ها نجاتت دهد؟

یك شب است كه قرار است قـــــلب روزهایت باشد.كه اگر بتپد،كه اگر زنده شود، همه روزهای سالت را زنده می كند.

برای همین است كه گفته اند از هزار ماه برتر است.برای همین است كه نامش را گذاشته اند "قلب رمضان"

قـــــلب این روزها اگر بتپد تمام اعضا ،همه سیصد و اندی روز سالت پراز حیات می شود،پر از شور و زندگی.

خون اگر در رگ های این قـــــلب ،عطر عبادت اگر در ثانیه های این شب جریان یابد،سرنوشتت عوض می شود...

زندگی ات پر رنگ می شود...

 قـــــلب اگر زنده شود،تمام بدن زنده می شود.

تپش های این قـــــلب، ثانیه های این شب را دریاب....

بخواه و تو اوج خواستنت مراهم یاد كن.....

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ دوشنبه 16 مرداد 1391 ] [ 10:22 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

امام صادق (علیه السلام ) : هر كس به شناخت‏ حقیقی فاطمه علیها السلام دست‏ یابد، بی‏ گمان شب قدر را درك كرده است .

 فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك لیلة القدر ...

منبع: بحارالانوار، ج‏43، ص‏65 .

روایات فراوانی وجود دارد كه تایید كردن تا تورا نشناسیم شب قدر را درك نخواهیم كرد...

تورا كه پیامبر هرگاه دلتنگ میشد بوی تورا استشمام می كرد و تو برایش تمام بهشت بودی!

تویی را كه كودكانت ساعت ها می نشستند تا تو یك بار در قنوت نمازت خودت را دعا كنی و تو باز هم همسایه را بر خانه ترجیح می دادی!

تویی كه قرص نانی را صدقه می دادی و از شدت گرسنگی چشمانت سیاهی می رفت!

تویی كه تنها گلیم زیر پایت را هم بخشیدی!

تویی كه تنها ارامش قلب پیامبر بودی!

تویی كه ایستادی پشت در و گفتی: نمی گذارم علی را ببرید.نه به این خاطر كه همسرش بودی!

نه...به خاطر این كه امامت بود و تو ماموم!

و چه قدر خوب اموخته بودی ولایت را...

چه خوب مامومی بودی برای امامت.كه امام بعد از تو جز با چاه سخن نگفت!

من چگونه تورا درک کنم فاطمه (س)جان!

من کدام قسمت از شخصیت تو را بشناسم؟

کدام ایه و کلمه از تورا بشناسم که تو خود قران ناطقی!

ای کسی که شادی قلب رسول بودی!

این روزها بیشتر به تو محتاجم!

به این که تو بشوی استاد و ما بشویم شاگرد!

که تو از ولایت بگویی و ما سراپا گوش شویم!

که تو بگویی دفاع از حریم امام یعنی جان دادن و خود را فدا کردن و ما یاد بگیریم که امامی داریم و سال هاست منتظر این یاد گرفتن های ماست...

مادر!

مادر! بیا و این روزها خودت را که نه !

گوشه ای از وجودت را به ما بشناسان.

که سخت محتاجیم به استاد.

استادی که قلب ماه رمضان را در دست دارد.

استادی که علی(ع)در اوج تنهاییش به او توسل می کرد و حسین(ع) با یاد قامت خمیده مادر به میدان می رفت.

استادی که برای اباالفضل هم مادری می کرد.

مادری که نامش زمزمه توسل امامان است.

اخر این نام غوغا می کند در عرش خدا.

ماه رمضان است و شاید اخرین فرصت پرواز برای ما و چقدر احتیاج داریم:

به نامت...به ذکرت...به دستگیری ات...به شفاعتت...و...

به وجودت...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 3 مرداد 1391 ] [ 02:57 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

ای مفردِ مذکرِ غایب ،فدای تو

ناقابل است،جان حقیرم برای تو

ای پاک و ای زلال و ای آئینه ی کمال

بارانی است،ابر ِدلم در هوای ِتو

خال ِلبت،همان،حجرالاسود من است

خیزد حرم اگر تو بیایی،به پای تو

خورشید در برابر تو سجده میکند

مبهوت مانده عالمی از ِانجلای تو

موسی شود مرید غلامان مکتبت

عیسی دوباره زنده شود از عطای تو

ذکرم همیشه،مطلعِ شعرم شده،بیا

ای مفردِ مذکرِ غایب فدای تو

 

(بهلول حبیبی زنجانی)

                   

 

اللهم عجل عجل عجل لولیك الفرج

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


 


[ دوشنبه 2 مرداد 1391 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

آجرک الله بقیه الله

به من خبر رسیده كه یكى از آنان به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمانى كه در پناه ‏اسلام جان و مالش محفوظ بوده وارد شده و خلخال و دستبند،گردن بند،و گوشواره ‏هاى آنها را از تن‏شان بیرون آورده است...در حالى كه هیچ وسیله‏ اى براى دفاع جز گریه و التماس كردن نداشته‏ اند،آنهابا غنیمت فراوان برگشته ‏اند بدون اینكه حتى یك نفر از آنها زخمى گردد و یا قطره ‏اى خون‏ از آنها ریخته شود اگر به خاطر این حادثه مسلمانى از روى تاسف بمیرد ملامت نخواهد شد،و از نظر من‏ سزاوار و بجا است!(نهج البلاغه خطبه 27)

ای اقیانوس ایستاده عدالت ، یا مهدی ...

ای فرزند خلف زهرا و ای علی حاضر و امام زمان...

برخیز و ببین و بشنو صحبت از خلخال یک پیرزن یهودی نیست سخن از تجاوز به پنج هزار زن مسلمان است .

سخن از جنین هایی است که از رحم مادر بیرون کشیده می شوند.

سخن از انسانهایی است که زنده زند در آتش سوختند ،نه یک نفر و نه ده نفر که بیست هزار نفر...

ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس

برگرد ...

برگرد...

برگرد آقا جان اینها می گویند بودایی ها صلح طلب هستند

اینها می گویند باید "دالایی لاما " را الگوی صلح خویش قرار دهید ... همو که بوسه بر دست شیمون پرز زد و در برابر دیوار ندبه شاید چنین روزی را آرزو می کرد...

saeghe

یا ابا صالح ای صلاه روز آدینه برگرد...

اینان که در میانمار به خاک و خون کشیده می شوند مسلمانند و حب رسول خدا در دل دارند.

اینان روزی پنج مرتبه تو را اقامه می کنند هرچند نمی دانند. مولا جان تو را به علی اصغر های بیگناه این امت برگرد..

saeghe

برگرد ...

اعتراف می کنیم بی تو نمی توانیم  برگرد..

 جهان تشنه عدالت فرزند علی است

مولای آوارگان و مظلومان  تو را نشاید که آه و فغان بیوه زنی را بشنوی و اجابت نکنی ...

saeghe

تو امام زمانی ، یابن امیرالمومنین برگرد اینها مسلمانند.

saeghe

سخن از خلخال نیست ، حرف ناموس است.

saeghe

مولا جان قمه به دستان بودایی به  هیچ کس رحم نمی کنند... برگرد.

مولا جان اینجا اگر سگ یک یهودی را برانند شورای امنیت قطعنامه صادر می کند،

برگرد ... شورای امنیت صدای این ظلم کبیر را نمی شنود، اینها گوش ها شان بدهکار ما نیست.

آقا جان سخن از سرخ پوشان یزیدی نیست حرف سرخ جامگان بودایی است.

saeghe

آقا جان خانم کلینگتون که به میانمار رفت به یمن قدو مش تا کنون بیست هزار نفر را قربانی کرده اند.هیچ کس هیچ چیز نمی گوید گویی اتفاقی نیافتاده.

مولا جان اینجا هم  برای سرهای بریده هدیه می دهند خانم اشتون گفت تمام تحریم های دولت میانمار لغو خواهد شد چرا که اصلاحات را آغاز کرده است.

مولا جان اینجا اصلاحات یعنی مسلمان کشی ...

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا یَشْعُرُون

آقا جان سخن از خلخال نیست سخن از خیمه سوزانی دیگر است...سخن از اصحاب اخدود است همانی که اینها هلوکاست می نامند...

seghe

سخن از خلخال نیست حرف اشک های روان بر گونه هاست...

saeghe

آقا جان سخن از خلخال نیست حرف نشستن عمود های آهنین بر سر هاست ...

saeghe

آقا جان سخن از خلخال نیست حرف حلقوم های بریده است... اینجا یه جای این که سر ها را به نیزه کنند نیزه را در سرها می کنند...

اینجا آب را بر مسلمانان نبستند ، مسلمانان را به آب بستند...

saeghe

تو را به ریش به خون خضاب شده ، تو را به گونه به خاک کشیده شده ،تو را به پیشانی شکسته برگرد...

برگرد فقط برگرد ... هیچ اتفاق دیگری مرا آرام نخواهد کرد...

به امید ظهور مولی  و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است...

...دكتر علی اکبر رائفی پور...

******************

تاریخ تکرار میشود...

قافله اسرا به شام که رسیدند "خارجی محسوب شدند"

برادران مسلمانمان در میانمار "شهروند محسوب نمی شوند"
این روزها بوی کباب گوشت انسان عجیب مشام غرب و شرق را مدهوش نموده است.و میانمار بزرگترین کبابی جهان است...چراغ های سبز آن از دور خوب پیدایند..

گرسنگان غربی در کشتی ای که دور اروپا را میچرخد با اپوزوسیونِ دولت -تین سین- قرار ملاقات میگذارند...او هم "مسلمانان را شهروند نمیداند"

این وسط بودا هم که طبق معمول خواب است تا پیام به اصطلاح صلحش را به هم کیشانش یادآوری کند...

اعراب هم که همه دغدغه برادران اسرائیلی خود را دارند و نگران باز شدن بزرگراه رفح هستند...

چین هم که تجارتش مهم تر است...

روسیه هم که خود این کاره است..چچن را که یادمان نمیرود...

ما هم رویمان سیاه...درگیر مرغ شده ایم...آخر ماه مبارک نزدیک است...مرغ مهم است...مرغ را میخواهیم کباب کنیم...به یاد برادران میانماریمان که کباب میشوند...

saeghe

saeghe

...سید عبدالله جزایری...

اللهم عجل عجل عجل لولیك الفرج

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

به نام مشهودی که شَهدِ شهادت را به عرصه ی شهود آورد

saeghe

نام قصه ی عشق ما را باید با غروب برد تا دانست ، با هوایِ ابریِ پائیزان و با مرغی که به ناچار برایِ میله هایِ بی احساسِ قفس نغمه سرایی می کند.

ماجرایِ غم انگیزِ ما را در محفلِ شمع و پروانه بایستی شنید و در عمق لبخندهای پیوند خورده با اشک ، و در آهِ سوزانِ دیده های داغ دیده ...

باز دلم هوای شلمچه کرده است ، باز از فرسنگها راه ، بویِ عطر خاکریزهایش مستم می کند ، باز زوزه ی جانسوزِ غروبش در گوشم می پیچد. باور کنید خودم هم متحیر شده ام ، همین که می آئیم نفسی بگیریم و با شهر بسازیم ، همین که آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت می دهیم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگامِ هنگامه ، همانجا که می رویم تا فصلی جدید را در بودنمان رقم بزنیم ، به سراغمان می آید ، خدایا چاره ای ، راهی ، درمانی ...

خودمان هم می دانیم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستیِ ما را به بازی بگیرد که بیابان بسیار است و خاکریز ، تَلّی از خاک و غروب ، متاعی که همه جا یافت می شود ، آنچه اینچنین عنانِ وجودِ ما را در کف دارد ، ارواح بلندیست که از تَلّی خاک ، خاکریز و از یک بیابان ، شلمچه و فکه و طلائیه ساخته اند ...

قربانِ آن ستونی که نیمه های شب ، پیچ و خمِ خاکریزها را به آرامیِ حرکت ابرها طی می کرد . قربانِ آن اشکی که در پرتوِ مُنوّرهای عشق ، با لبخند ، عقدِ اخوت می خواند . قربانِ آن انگشتی که وقتی بر ماشه بوسه می زد تمامِ کائنات برانگیخته می شد . قربانِ آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . قربانِ آن غروبی که در بیابانهای شلمچه ، عطرِ غربت را به همراه می آورد و در زمین تفدیده ی فکّه لبهای خشک رزمندگان را به دعا و نیایش ، به جنبش در می آورد . قربان آن خاکریزی که خاکش با خون و خاکِ شهیدان ممزوج شده و بویِ عطرِ آن بویِ پیراهنِ یوسف است برای بیناییِ چشمِ بسیجیانِ یعقوب صفت ...

آری رفیق ...

اگر تا این اندازه از شلمچه می گویم برای اینست که اینجا ، یعنی در شهرها ، حماسه نیست ، گذشت نیست ، اینجا ایثار ساده لوحیست ، اینجا خوبی ، سَبُکترین واژه است ، اینجا پاکی در پوچیست ، اینجا گناه ، استفاده از فرصتِ جوانی معنا می شود ، اینجا خیانت به رفیق قاموس جاویدان است ، اینجا پول ، هدفِ خلقت است ، اینجا شهید ، واژه ای گُنگ و نامفهوم است ، اینجا همه ، بانکها را دوست دارند و می پرستندِشان و اگر خدای ناکرده گَردی بر کفشِ نازنینشان بنشیند هزار هزار جان نثار برای بوسیدن و لیسیدنِ آن سر به سجده می گذارند و اگر خَروار خَروار خاکِ غریبی بر پیکرِ شهیدی بنشیند و یا پس از 20 سال ، بدنِ مطهرش از زیر خروارها خاک به شهرها بیاید ، مسیر عبوری شان را عوض می کنند و ما می مانیم و یک خیابانِ خلوت و دکان های بسته و رادیو تلویزیونهای خاموش .

بگذارید این را بیشتر بگویم ...

شاید شنیده اید که چند بار شهداء به طور دسته جمعی از جبهه بازگشتند ، بدن های مطهرشان را می گویم ، 300 تَن ، 700 تَن ، 500 تَن ، این پیکرها اینجا عاشوراء به پا می کردند ، شاید این آخرین وداعِمان را هنوز به یاد داشته باشید ، 5 شهید گمنام و نام آورِ دانشگاه آزاد از اسلام را می گویم !!!

اما دوستان نمی دانید بر ما چه می گذشت وقتی این پیکرهای پاک را از این دانشگاه به آن دانشگاه و از این مجلس به آن مجلس می بردیم ، وقتی با سالنهای بزرگ و عده ای محدود و برنامه هایی بی روح و مختصر مواجه می شدیم ، ما می ماندیم و پیکرهای پاک اما غریبِ شهداء و عده ای قلیل که اگر حالی هم پیدا می کردند نه بخاطر برنامه های معنوی و روحانیِ پرمغز که به خاطر اُنس و اُلفتی فطری بود که با شهیدان داشتند . نمی دانید بر ما چه گذشت ساعتها و لحظاتِ وداع با آنان که خدا شاهد است ، بچه های خادم الشهداء ، شبِ قبلش را نخوابیدند و آرام آرام در گوشه ای اشک می ریختند در انتظار فردایی که انتظاری بس عجیب و دلهره آور به پایان برسد ، انتظارِ دیدنِ تکه استخوانهای باقی مانده از پیکر رشیدِ شهداء ، انتظار اینکه ببینیم ... بگذارید این سِرِّ مکتوم را بیش از این فاش نگویم که شرح آنرا برای اهلش گفته ام ...

چشمهایمان را باز کردیم و با شهداء صحبت کردیم ، گفتیم شاید اگر تکه سُفالی از دوران ساسانیان و هخامنشیان ، چرا آن دورها را می گویم ، از همین دوران صفویه ، از زیر خاک بیرون بیاید ، آن را بر سَرِ دست می بردند و چندین بار در دانشگاهها و رادیو تلویزیون صحبت می شود ، ولی مظلومیت شهداء را ببینید که در گونی های کوچکِ فشرده شده ، 4 تکه استخوانِ آنها به شهرها می رسد و ...

برای اینست عزیزان که دلم هوای شلمچه کرده است و دارم دیوانه می شوم ، برای اینست وقتی که بر خاک فکّه بوسه می زنم ، گویی دیواره ی پاک کعبه را می بوسم ...

رفقا ، به خون شهیدان قسم ، شهدا تا نفسِ آخر تبسّمِ عشق بر لب داشتند ، تا آخرین نفس می گفتند ولایت ولایت ولایت...

وقتی می گویم شهید ، تمام خوبی های عالم را در نظر بیاورید و برایش کالبدی مجسم کنید ، بروید از خاک شلمچه و طلائیه و فکه بپرسید ... وقتی می گویم بسیجی ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید ، ای مردم به روانِ پاک امام قسم ، وقتی آن بسیجی در کنجی آرام گرفته بود تا ساعتها نمی شد فهمید که او خواب است یا شهید شده ، وقتی نام بسیجی را می برم ، کاغذ بردارید و هرچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره ی پاک و معصومش ظاهر می شود ...

ای مردم ، ما هم خواهیم رفت ، شما می مانید و راه شهیدان ...

نمی دانم چه شد دلم یاد کوچه های بنی هاشم کرد ...

شما را به مظلومیتِ آن مردی که هر وقت احساس دلتنگی می کرد ، گوشه ای می نشست و به درب خانه اش خیره می شد

آری شلمچه ی علی (علیه السلام) درب نیمه سوخته ی خانه اش بود

شما را به اشکهای پاکِ آن دخترِ 4ساله ، زینب را می گویم ، که شبها سجاده ی مادرِ سفر کرده اش را در گوشه ای می گشود و به یاد مادر و به جای مادر بر آن نماز می خواند

شما را به لبخندهای مصلحتیِ علی بعد از دفنِ زهرای اطهر(سلام الله علیها) برای دلداریِ بچه ها سوگند

لبخندهایی که حکایت از یک دلِ سوزانِ مالامال از خون داشت

شما را به خدا نگذارید یاد جبهه ها از دلها زدوده شود ، مگذارید خاطرات شهیدان از ضمیرِ دلهای غفلت زده ی ما پاک شود.

اما دوستان ...

بیائید لحظاتی به من فرصت بدهید تا از زبان شما چند کلامی با شهداء سخن بگویم ...

ای شهیدان ، ای گلواژه های ایثارو انتظار ، ای قصیده های بلندِ مقاومت ، اگر آنروزها نبودیم تا در کنار شما کربلایی بمیریم ، اینک این مائیم که فِی هذِهِ الَّیلَه و فِی هذِهِ السّاعَه و فِی مَقامِی هَذَا با شما عهد می بندیم که نگذاریم جایِ پایِ شما را از دلهامان و از شهرهامان پاک کنند ، با شما پیمان می بندیم که مانند شما زندگی کنیم تا خداوند مُردَنی همانندِ شما نصیبمان کند . به امید آن روز . . .

...دلنوشته ای از اقای مهدی عاشق پرواز بزرگوار...

پ.ن:+ برای اقامه نماز،وضو باید گرفت...وضو بگیریم

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

♣♣♣ســـ ه ســـال برایـــ َت (!) ~> ♥ کـــافےِ بـــود

تـــا بشـــوے شبـــیـــ ه تـــریــטּ بـــ ه مـــادر ...


تـــو اگـــر 18 ســـالـــ ه میـــشدے چـــ ه میـــکردے ؟♣♣♣

 

...اقای مهدی درزی...

saeghe

 

اللهم ارزقنا رویت فائم ال محمد


[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 11:02 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

و مـــטּ گریختـــ ه  َم (!) ~> ؛

  و در پـــی مـــטּ صیـــادهـــا؛

    و فـــرا رویـــ َم  دام هـــا؛

       ♣♣♣ یـ ــا ضـ ــامـ ــטּ آهـــو♣♣♣؛

          مـــטּ یقـــین دارم دستـــاטּ  تـــو تنـــها سهـــم آهـــوهـــا نیســـت ...☂

saeghe

مـــטּ بـــاشـــم و 「 تـــو 」بـــاشےِ،
و صحن ♥ انقلاب  َت (!) ~> ♥...
دنـــیا را میخواهـــم چـــ ه کـــار؟؟

ܓ☀خـــاِڪ پـــاڪ حَـــرَمَـــت سُـــرمِـــ ه چِـــشـــمـــاِטּ مـــاܓ☀


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 20 تیر 1391 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

خاموش‏تر از چراغ مرگم... روشن‏تر از آفتاب کجایى؟

‏عقربک‏هاى ساعت، تا کى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت.

در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مى‏کشم.

آن روز که بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است.

آغاز و فرجام خویش را در تو مى‏جویم.

این گریه را پایانى است اگر، اشک راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.

پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را کام و بودن را نام تویى.

من کیستم؟

تو کیستى؟

 من اینک نه آنم که بودم. تو همچنان آنى که بودى.

مگذار که بگویم در تن من، امید را به خاک سپردند و سنگى صنوبرى شکل بر سر آن نهادند.

هیچیم هیچ، بى‏تو اى همه کس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...

دلى دارم به پریشانى دود...سرى دارم به حیرانى رود... چشمى به گریانى ابر... غمى به وفادارى بخت... نه اقبال خوشایندى...نه مرگ ظفرمندى... !!!

رفتن: یعنى غیبت...     آمدن: یعنى ظهور....     بودن: یعنى انتظار...     کار: یعنى سالنامه عمر را ورق زدن...     سیاست: یعنى به لبخند تو خندیدن...     حکومت: یعنى زیر پاى تو فرش گستردن...     عاشورا: یعنى غمهاى تو...     محرم: یعنى دمیدن مهتاب فراق...

 این است معناى حقیقى کلمات.

عریضه‏ها را چاه به کجا مى‏برد؟ آیا او هم...

سر و دست مى‏شکند غول فراق
اگر نه یک دم هم اواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستم؟

خوشا آن در که به روى تو هر روز مى‏خندد....

saeghe

[ سه شنبه 13 تیر 1391 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
...بسم رب المهدی...
 
چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه؟
 
دست نوشته جانباز شهید؛ سردار سید مجتبی علمدار
درد دل با شهدا از زبان سید مجتبی
 
 
 
saeghe
 
 
خوشا آنان که جانان می شناسد
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند
 
ای شهیدان!
از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تاکنون یاد شما، خاطره های دنیای پاک شما،
امیدحیاتمان گشته، ما به عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما زنده ایم.
اما شما،علی الظاهر دلیلی ندیدیدکه اوقات پر ارجتان راصرف ماکنید! چه بگوئیم؟ راستی چگونه حرف دلمان را فریادکنیم که بدانید برما چه می گذرد؟
مگر خودتان نمی گفتیدکه ستونهای شب عملیات،ستون گردان نیست،ستون عشق است،ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.
پس چرا؟چرا؟ هیچ سراغی از ما نمیگیرید؟با اینکه تمام روز وشب ما برشما عیان است،تمام ناگفته هایمان را میدانید، تمام نا نوشته هایمان را میخوانید،تمام پنهان و کردارمان را می بینید!
اگر قطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایمان می لغزد شما میدانید چه خاطره ای ناگهان از ذهن ما گذشته و آسمانش را ابری کرده.
اگر در برابر ناکسانی که آرزوی گریستن ما را دارند به مصلحت لبخند میزنیم، شما خوب میدانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبمان برگرفته است.
اگر به غروب علاقه داریم خوب میدانید چرا! اگر به هوای ابری!شما میدانید چرا! اگر به چادر شما میدانید چرا! اگر به سنگ شما میدانید! اگربه خاک،اگربه آب، اگربه رودخانه، به دشت، به کوه،نمکزار شما میدانید چرا!
شما از راز دل ما آگاهید،اگر به قامت رعنایی خیره میشویم شما میدانید به یاد که ایم! اگر به عمق بیابانها می نگریم شما میدانید به دنبال چه ایم! اگر به امید رویایی سر بربالین میگذاریم شما میدانید به فکر که ایم!اگر به بلندای کوهی خیزه میشویم شما میدانید قصه قصه ی دیگری است! اگر به حرکت خرامان موجی چشم میدوزیم شما میدانید قضیه قضیه ی دیگری است!
آری شما ما را خوب میشناسید،شما ما را خوب میبینید چون همه ی زندگی ما دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از برش کرده اید!
اما…اما اینجا ماازشما هیچ نمیدانیم!از همان وقت که صدای یاحسین(ع)آخرین تان را شنیدیم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم.
آخرین باری که چهره ی نورانی تان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را بر خاک مزارتان نهاده بودند و سنگ لحد دیواری شد و نظاره ی روی تان را برای همیشه از ما دریغ کرد.
آری بسیاری از شماها را باآن لبخندهای زیبا درآخرین وداع دیده ایم،یا در هنگامه ی رزم ،و از آن به بعد دیگر چیزی از شما نشنیدیم.
ای شهیدان! ای مفقودالاثرا! ای جاویدالاثرها! ای مفقودالجسدها!
ما نمیدانیم کجا رفتید،کجاهستید،نمیدانیم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟ نمیدانیم چه میخورید؟ چه میکنید؟ چه مینوشید؟
 «فی جنات النعیم»کجاست؟آخر ما نمیدانیم «متکئین علیها متقابلین»یعنی چه؟
آخر ما نمی فهمیم «الا قیلا سلاما سلاما»یعنی چه؟
 برای ما درک «ذواتا افنان فیها عینان تجریان،فیهما من کل فاکهة زوجان» محال است.
ما نمیدانیم وقتی دلتان میگیرد کجا میروید! اصلا آیا دلتان میگیرد؟ وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟
 نمی دانیم…! آنجا در محفل گرمتان سخن از ما هست یا نه؟تا به حال هیچ گاه شده از اروندهم قصه ای بگوئید؟ برای شلمچه هم ترانه ای بسرائید؟به عشق بیگلو و هفت تپه زمزمه ای کنید؟ و در فراق کارون اشکی بریزید؟
نمیدانیم…! و این ندانستن بیش از همه ای شهیدان شما را مقصرم یداند! یعنی ما اینقدر ناپاک و نامطلوب بوده ایم که تمام هستی مان به یک یاد هم نمی ارزد؟ یعنی تمام گفته هایمان در آن نیمه شبهای به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را میداند و بس!دروغ و کذب محض بوده؟ یعنی ما نیز هم ردیف آنانی هستیم که تمام هشت سال را هم آغوش لذت بودند؟ یعنی میخواهید بگوئیدکه ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم؟
باشد،بگوئید…! حرفی نیست! اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید، سری به این خانه های سرد و متروک بزنید،و بعدهرچه دلتان میخواهد بگوئید! آخربه ماهم حق بدهید که انتظار داریم، انتظار داریم بدانیم دوستانمان که یک عکسشان را به تمام هستی اینجا نمیدهیم کجا هستند و چه میکنند؟ دوست داریم که از آنجا صدایی بیاید،صدایی آشنا!صدایی از حلقوم یکی از شماها!صدایی که به انتظارها پایان دهد!صدایی که زیبا و دلنشین…:
پاسخ شهید علمدار ازجانب شهدا به این درد دل:
آری ،اینجا همان طور که میگفتند باغستان هایی دارد که نظاره اش انسان را مبهوت میکند،
 “فی جنة عالیه”اینجا درخت های زیبایش هرکدام بایک میوه، “تجری من تحتها الانهار” اینجا قصرهایی دارد از زمرّد و یاقوت، خدمتگزارانی بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند. اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز، عندلیبانی که وقتی میخوانند، روح از نشاط به پرواز در می آید.
“وجزاهم بما صبروا و جنة و حریرا و سقاهم ربهم شرابا طهورا”
آری! آری به خدا قسم هر چه میگفتند راست است،”صدق الله العلی العظیم” خداوند به وعده اش عمل کرد.
اما به آسمان پرستاره شبهای هفت تپه قسم،به ریگ های گرم تابستان سوزان خوزستان قسم،به سرمای کشنده ی کردستان قسم، به چادرهای برپاشده ی میان کویر قسم،که آن چادر نبود بلکه میعادگاه عاشقان خدا بود،محل عروج شهدا بود،آری کعبه ی دل بود، قسم به صفای اذان صبح گردان مسلم، قسم به بچه هایی که تاکنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم، به جان امام اینجا بچه ها هم قسم شده اندکه تا شما نیامده اید نزدیکشان هم نرویم.
 saeghe
آن اوایل ملائک خدا زیاد سربه سرمان میگذاشتند، اما وقتی میدیدند که دلمان حیران جای دیگریست، دست از سر ما برمیداشتند.شما از بی مهری ما سخن میگوئید و ازا ینکه با دیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم.
آه ! که چقدر بی انصافید! اگر ما به دنبال لذت بودیم چرا شهر را با تمام زیبایی هایش گذاشتیم و آواره ی بیابانها شدیم؟ ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر نفسهای گرمی بود که محیطش را معطر کرد، ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر وجود مردان پاکی همچون افضلی ها،بهتاش ها،بصیرها، طوسی ها،نتاج ها،و هزاران عاشق دلباخته ی دیگر بود که از جان گذشتند تابه جانان برسند.
ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر صفای بچه هایی بود که لذتهای مادی را فراموش می نمودند و اکنون مانیز چون شمائیم ؛
وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم ازدنیا بستیم فکرمی کردیم که دیگر همه چیز تمام شد،اما این گونه نشد! دردهای شمادر فراق ما دل ما رابیشتر آتش میزد،درست است که ما به هرچه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد. وقتی شما از این و آن طعنه میخورید و لاجرم به گوشه ی اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن میگوئید و اشک میریزید به خدا قسم اینجا کربلا میشود! و برای هریک ازغم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار می زنند! یا آن زمانی که در مجالس با یاد ماگریه میکنید و به سروسینه میزنید ما نیز به یاد آن روزها که باهم درسوز فراق مولایمان سینه میزدیم و گریه میکردیم ،همراه با اشک شما،اشک غم میریزیم.خدا میداندکه ما بیشتراز شما طالب دیداریم. برای همین پروردگار عالم اجازه میدهد هر از چندی با مولایمان حسین(ع)درد ودل کنیم.
بچه ها! آقا امام حسین(ع)خیلی بزرگوار است! او بهتر از همه ی ما شلمچه را میشناسد،فاطمیه را زیباتر از همه ی ما تعریف میکند، او خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد، هروقت به پابوسش می رویم از ما میخواهد برایش خاطره بگوئیم، به مجرد اینکه بچه ها نغمه سرایی میکنند چشم های آقا مالامال از اشک میشود، سرمبارکشان رابه زیر می اندازند و دانه های اشکش زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر میکند.
همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم،من از غروبهای شلمچه تعریف کردم از کانال ماهی، ازسه راه مرگ! ازجاده ی شهید صفری،سنگرهای نونی،جاده ی امام رضا(ع). من از جاده ی شهید خرازی شروع کردم ، هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه صدای ناله های آقا را باهمین دو گوشم شنیدم! آرام و آهسته فرمود:ما رایت اصحاب
هیچ یاورانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود ندیدم! یکی از بچه ها به من گفت:بس است،دیگر نگو! که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود:بگو! بگو عزیز دلم! آنچه در دلت بی تابت کرده بگو!
بچه ها! اینجا برخلاف دنیای شماخاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد! یکروز به آقا عرض کردم:مولا جان! دوستانمان،همدمان شبهای عشقمان ، اکنون در دنیایند بی آنها برما سخت میگذرد! آقا در حالیکه اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بود، فرمود:آنها بقیة الشهدای من اند،به جلال خدا سوگند در سکرات الموت ،ظلمت قبر،عذاب قبر، عذاب برزخ و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت! آنها در حساسترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفاسردادند. من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید.
راستی بچه ها! اینجاهمه بالباس خاکی هستند، چون خود امام میگفت:این لباس بیشتر به شما می آید! بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا(س) دستهای بریده ی عباس(ع) و قنداق خونی علی اصغر(ع)را نزد خدا برای شفاعت می برد،ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه، مهران،فاطمیه، فکه ،دهلران،چزابه،نهر انبر، مجنون، کوشک،پاسگاه زید بر چهره مان نشست و خونی که هنگام شهادت بربدن و لباسمان جاری شده بود را جمع کرده ایم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه می آوریم.
شما مطمئن باشید که ما شماها را فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد؛به پدران و مادرانمان، به همسران و فرزندان ما بگوئید ما منتظرشان هستیم و بدون آنها وارد بهشت نخواهیم شد.
 saeghe
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

[ چهارشنبه 7 تیر 1391 ] [ 07:37 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

تصاویری از چشمه آب زلالی كه صدها سال است گرداگرد قبر اصلی حضرت ابوالفضل العباس در زیر حرم مطهرش در كربلا طواف می‌كند و این است اجر تشنه‌ماندن او بر لب فرات به احترام تشنگی برادر .... ...

saeghe

saeghe

 

saeghe 

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

حضرت ارباب...حضرت عشق...

اباالعشاق...

تو متولد شدى، ولی نخست دست‌هایت به دنیا آمدند. دست‌هایت که پیش از تولد تو در تمام هستی زبانزد بوده‌اند. دست‌هایت که دست استغاثه تمام عالم به سوی آن‌هاست. دست‌هایت که تاریخ را ساخته‌اند... خدا نخست دست‌هایت را آفرید...

تمام دنیا دست‌هایت را می‌شناسند. تو را همه با دست‌هایت می‌شناسند. دست‌هایی که دستان خداست و از آستین رشادت و شهادت و مهر تو بیرون آمده. همان دست‌هایی که دستان پر سخاوت دریاست و تمام آب‌های دنیا را شرمنده خویش کرده است. دست‌های تو را نمی‌شود نادیده گرفت؛ چون دستان خدا فراتر از همه دست‌هاست. هر که با دست‌‌های تو بیعت کند، دستان خدا را در آغوش گرفته... .

به آن دست‌های توفانی عاشقانه نگاه کرد و گفت: «این دست‌ها بهترین دست‌های عالمند...» آنگاه تمام افلاک در برابر دست‌هایت به سجده افتادند. تمام فرشتگان بر دست‌هایت بوسه زدند و خدا گفت: «برای این دست‌ها مردی خواهم آفرید که نامش را در آسمان‌ها دست به دست خواهند برد...» و خدا تو را آفرید، برای آن دست‌های بی‌بدیل ... دست‌های معجزه‌گر... .
دست‌هایت را دوست می‌دارم که با دست‌های خدا نسبت دارند و از ازل با ثارالله بیعت کرده‌اند؛ دست‌هایی که تنها برای حمایت از آفتاب به زمین ‌آمده‌اند برای آنکه پسر خورشید روی زمین باشند. از تو تنها به همین دست‌ها کفایت می‌کنیم و گره‌های کور روزگارمان را به آستانه مهر این دست‌ها می‌آوریم تا گشوده شوند. تا نمک‌گیر شویم... تا از نو ایمان بیاوریم... به تو... به عشقی که تو را این‌گونه شهره عالم کرد... و به خدایی که این عشق را آفرید...

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ شنبه 3 تیر 1391 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

گرچه من سرباز هیچ و
ساده ام/
سرخوشم مهدی
بود فرمانده ام/
گرچه شد
فرمانده ام غایب
ولی/
دلخوشم بر نایبش سید علی...
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی وصیت شهدا دعای فرج
دعای عظم البلا
استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ

كد نوحه

كد مداحی