مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)

او ضمیر مفرد غایب نیست او همه دنیای من است. . .

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

به نام خداوند بخشنده مهربان

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن

خدایا، ولىّ‏ ات حضرت حجّه بن الحسن

صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی

که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد

هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ

در این لحظه و در تمام لحظات

وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ

سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر

دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ

و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى

طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

که خوشایند اوست ساکن زمین گردانیده،

و مدّت زمان طولانى در آن بهره‏مند سازى.

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1390ساعت 11:23 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یا مهدی* ()

. . .بسم رب المهدی . . .

سرامد شام غم هایم مه من كجا بودی
شب ارامش من صبح امیدم كجا بودی؟

بابا سفر اینقدر طولانی نگفتی دختری داری. .
نمیدانی چقدر از عمه پرسیدم. . .بابا كجا بودی؟

بابا مغیلان چیست؟میدانی ؟
فقط این را بگو بابا ز پایم دانه دانه خار میكشیدم كجا بودی؟؟؟

انگشت های عمه بگرفته نقش گلزخم
از بس كه نشسته و خار از پای من كشیده

نه لالایی نمیخواهم دیگر اما درین مدت كه من از درد یك شبم نخوابیدم كجا بودی؟
بابا سرم تنم كمرم پهلویم پرم یكی دوتا كه نیست كبودی پیكرم

گفته بودم چو بیایی غم دل باتو بگویم
چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی

بابا با دیدن تو دردها از یاد من رفت
پس بعد ازاین دردی اگر دارم ندارم

بابا نمیخواهم بگویم كه كجا رفتم نمیخواهم
نمیخواهم بپرسم از تو در بازار چرخیدم كجا بودی؟؟

من و عمه سر و سردار شدیم من او راهی بازار شدیم
شهره مجلس اغیار شدیم تو كجا بودی؟

نمیخواهد بگویی كه كجا رفتی نمیخواهد
كه از خاكستر گیسوت فهمیدم كجا بودی

بابا خسته ای از ره دور امده ای یا كه از كنج تنور امده ای؟
بابا انشب دل تنور به حال سر تو سوخت برمیهمان سرزده اش میزبان گریست

به زحمت روی پنجه ایستادم در میان بزم
خودم با چشم خود دیدم كجا بودی
بابا با همان چشم تارم تشت طلا را دیدم
با همان گوش پاره صدای قران خواندنت را شنیدم
بابا صدای چوب خیزران را شنیدم

سرت را وقت قران خواندنت در تشت كوبیدن
تو باید بعد ازین قاری قران خودم باشی

saeghe

+نوای حاج میثم مطیعی
http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1393/8/6/2702463_780.mp3

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد. . .

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان 1393ساعت 06:42 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()


. . . بسم رب المهدی. . .




●/ آنـان که دم از مـذاکــره زدنـد ؛ /●


┘◄ بـا معـاویه زدند اردوگاه حسـن (علیه السلام) را خالــی کردند. . .

˙·٠• مـا ســید خـود را به تکـه نانـی نفــروشــیم (!)


اللهم احفظ قائدنا امام السید علی الخامنه ای




اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان 1393ساعت 11:57 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . . بسم رب المهدی. . .


˙·٠•●♥یاعلی♥●•٠·˙



✔گفتیم و 【عشق】 اغاز شد. . . .*





◄براے خوشبختیموטּ دعا كنید►


saeghe


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد



نوشته شده در جمعه 18 مهر 1393ساعت 08:35 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . . بسم رب المهدی. . .


دست در دست هم دادیم تا باهم به خدا برسیم. . .



ازدواج باهم به خدا رسیدن است


//برای خوشبختیمون دعا كنید//

13214616.jpg


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در یکشنبه 23 شهریور 1393ساعت 09:24 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . . بسم رب المهدی. . .

saeghe

می گویند دختر ها سخت بابایی هستند  . . . !

جانشان به جان ِ پدر بسته است

که تاب ِ سرما خوردگی ساده اش را ندارند

چه رسد که . . .

همه می دانند نفس نفس های دختر با تپش های قلب بابا میزند

بابای مهربانم ... !

امروز تپش های قلبم یکی در میان میزند

که نکند . . .

گرچه فرمودی عملی ساده است اما بابا جان ؛ یک خراش ِ ساده هم دل ِ دختر را هزار پاره می کند

سالم بمان . . .

سرحال

مثل همیشه که در میان ِ این قتگاه تو که تنها ترین سرداری نباید تنها بگذاری زینب ها را ، زهرا ها را . . .

گرچه زینبی نبودیم

زهرایی زندگی نکردیم

. . . .

اما بابا جان

به خدا این بار کوفیان بدون دعوت ...

به خدا حرمله ها منتظرند . . . !

به خدا نامردمان ِ این شهر

نکند تنها بگذاری . . .

مراقب خودتان باشید که دختر ها سخت ِ بی تابی ِ دل دارند

و

پاسخی نمیابند که بدهند تا وقتی که سلامت ِ سلامت باشی . . .

دل ِ دختر هاتان بی تابی می کند

بی تابی ِ بابا . . . !




(ارادتمند شمـ[♥]ـا سربازے کــ ه تحمل دیدטּ فرمانده اش را روے تخت بیمارستاטּ ندارد)





اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

نوشته شده در دوشنبه 17 شهریور 1393ساعت 01:25 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . .بسم رب المهدی. . .


از همه دل بریده ام دلــــــــــــــــــم اسیر یک نگاســــــــت . . . .



2018-05-12 17.03.06.jpg


فقد هربت الیك. . .

 پـنـاهـم مـیـدهـی . . .  ؟



اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در چهارشنبه 12 شهریور 1393ساعت 11:46 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . .بسم رب المهدی. . .

اینجا معراج شهدا؛ «پسری به نام پدر»، «روضه جمجمه» و «یک مادر»

saeghe


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، مادری که سه شهید تقدیم انقلاب و اسلام کرده است و پیکر دو تن از آنان را بیش از 30 سال است که ندیده، فرزندی که هیچ گاه پدر خود را ندید زیرا 6 ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمد و هم‌نام او نامگذاری شد و برادرانی که رزمندگی در جبهه‌های جنگ تحمیلی را تجربه کرده اما از قافله سه برادر شهیدشان جا مانده‌اند، همگی با هم بعد از گذشت 31 سال به دیدار پیکر پاسدار شهید حجت الاسلام «علی اصغر اصغری ترکانی» قدم در سالن شهدای معراج شهدای تهران می‌گذارند. پیکری که حالا به غیر از چند استخوان و پلاک و وسایل شخصی چیزی از او به جا نمانده است و سوراخ‌های استخوان جمجمه‌اش گویای ترکش‌هایی است که او را از قفس دنیا رها کرد و به خیل شهیدان میدان جهاد و شهادت پیوند داد.

معراج این بار عاشقانه‌تر از همیشه شهدا را در آغوش کشیده


* سالن شهدای معراج شهدا خوش نماتر از همیشه این بار میزبان پیکر 82 شهید دیگر است که تابوت‌هایشان روی هم با نظم خاصی چیده شده است و برای استقبال از خانواده شهید اصغری ترکانی لحظه به لحظه انتظار می‌کشد. تابلوی "فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی" بالای در خودنمایی می‌کند و دکور زیبا و حس فرحبخش آن این بار عاشقانه‌تر از همیشه شهدا را در آغوش کشیده است.

* خانواده شهید اصغری وارد سالن می‌شوند در حالیکه عکس شهیدشان را در دست دارند. سربازان تابوت شهید را می‌آورند. تابوت درپوش ندارد. روی آن را با پرچمی انداخته‌اند. کافی است تا آن پرچم کنار رود و استخوان‌های کفن پیچ شده‌ای که بعد از گذشت 31 سال به زادگاهش بازگشته است دل اهالی خانه را بلرزاند. و همه‌شان قربان قد و بالای رشیدی بروند که حالا چیزی از آن به جا نمانده است.

* مادر با دیدن تابوت فرزند زبان گرفته است و با صدای بلند با او حرف می‌زند و می‌گوید: "مادر! بعد از 30 سال دارم بدنت را می‌بینم...مادر! دلم را شاد کردی. خدا را شکر. مادر! فکر نکنی من برایتان گریه می‌کردم‌ها! نه! سه تا بچه‌ام شهید شد و کسی گریه ما را ندید. الان بعد از 30 سال اینجا برای تو دارم اشک می‌ریزم...مادر! سلام مرا به اکبر و رضا برسان...مادر روحتان شاد که دل مرا شاد کردید..." هر چند این جماعت با جملات جانسوز مادر و پیکر کفن پیچ برادر دیگر روضه‌خوان نمی‌خواهد اما برادر بزرگتر حق مطلب را به جا می‌آورد و با صدای گرمش برای شهدا روضه می‌خواند. مادر می‌گوید:" اصغر مادر! پاشو ببین پسرت را آورده‌ام. همان که بعد از شهادتت آمد..."

saeghe


saeghe


پنداری خود شهید اینجا کنار تابوتش نشسته است

* مداح‌ها توی هیأت در طول سال‌های هشت سال دفاع مقدس از خانواده شهدا می‌گفتند خدا را به آن‌ها قسم می‌دادند تا حاجت‌هایشان را بگیرند و جنگ به خوبی و به نفع ما تمام شود. آن‌ها توی روضه‌هایشان می‌خواندند :"به یتیمان ندیده پدر سوگند/به مادران سیه پوش و خون جگر سوگند" یکی از آن کودکانی که در آن سال‌ها خدا را به او قسم می‌دادند حالا اینجا روبروی پیکر پدر نشسته است. پدری که به نام او علی اصغر نامگذاری شد.

* وسایل شخصی شهید را که همراه پیکرش در جریان تفحص کشف شده باز می‌کنند، سربند "لبیک یا خمینی" که مزین به تصویر چهره امام(ره) است داخل آن است. مادر سربند را برمی‌دارد بر روی چشمانش می‌گذارد و اشک می‌ریزد. آن را می‌بوس و به صورت می‌کشد. پسر شهید آن را می‌گیرد و به پیشانی می‌بندد. اشک، برادران را امان نمی‌دهد. علی اصغر تنها فرزند شهید که هیچ گاه او را ندیده است این بار پلاک شناسایی پدر را برمی‌دارد و برگردن می‌اندازد. او را با تصویر قاب شهید که مقایسه می‌کنی می‌بینی پنداری خود شهید اینجا کنار تابوتش نشسته است. شاید همین موضوع صدای گریه اطرافیان را بیشتر و بیشتر می‌کند.


saeghe

saeghe


همه اینجا دل می‌دهند و دل می‌‌سپارند

* برادر جانباز این 3 شهید که مداح مجلس دیدار با برادر شده است، معتقد به درنگ کردن و اشک ریختن از سر بی تابی نیست این را از ذکر مصیبت اهل بیت(ع) که بی وقفه و پشت هم آن را می‌خواند می‌شود فهمید. روضه صبر زینب(س) می‌خواند و زمرمه می‌کند: " گلی گم کرده‌ام می‌بویم او را/به هر گل می‌رسم می‌بویم او را" هنوز این بیت از شعر را تمام نکرده که مادر با این شعر یاد پسر دیگر گمنامش می‌افتد که هنوز خبری از پیکرش نیامده است و بلند می‌گوید: "اکبر جان! مادر تو الان کجایی؟کجا افتادی؟"و برادر ادامه می‌دهد: "گل من یک نشانی بر بدن داشت..."

* ظاهر امر عزاداری است اما در واقع همه اینجا دل می‌دهند و دل می‌ سپارند. آن هم با شهیدی که بدن خونینش سال‌ها همچون اصحاب کربلا زیر آفتاب و در دل صحرا مانده بود. مادر نفس نفس می‌زند و بی‌حال دست روی کفن فرزندش می‌کشد. فرزند شهید که مادربزرگش را در این حال می‌بیند، او را در آغوش می‌گیرد و هر دو اشک می‌ریزند.


saeghe

saeghe


* مدتی می‌گذرد و همه در سکوتی عمیق فرو می‌روند. پسر شهید روی تابوت خم شده و سر پدر را نوازش می‌کند و زیر لب با اشک دعایی می‌خواند. همه آرام در دلشان نجوایی دارند که مداح خانواده عکس اعلامیه برادر را که منقش به عکس او با لباس روحانیت است بالا می‌گیرد و می‌گوید: "داداش! عمامه‌ات کو؟ عبایت کو؟" و صدای گریه‌ها بار دیگر اوج می‌گیرد.

saeghe


کفن باز می‌شود و استخوان‌های شهید نمایان/همه با هم در این روضه شریکند

* رئیس معراج شهدا جلو می‌آید به دوربین دارها اشاره می‌کند که عقب بروند و دوربین‌هایشان را کنار بگذارند چرا که دقایقی از این فضا تنها متعلق به خانواده است آن هم همان دقایقی است که کفن باز می‌شود و استخوان‌های شهید نمایان. جمجمه کامل پیدا شده و هر کسی به آن دستی می‌کشد و با چشم اشکبار چیزی می‌گوید. دیگر روضه، خانوادگی نیست. عکاس و گزارشگر، سرباز و فیلمبردار همه با هم در این روضه شریکند. یکی از برادرها می‌گوید آقای رنگین جای ترکش روی پیشانی برادرم در جمجمه پیداست درست همانطور که از شهادتش مطلع شدیم. می‌گفت برادرم چون مسئول عقیدتی سیاسی لشگر بود عمامه به سر به عملیات رفت. صدامیان هم که نسبت به عمامه و روحانیون تنفر خاصی داشتند او را نشان کرده بودند دقیقا عمامه‌اش از روی پیشانی با ترکش و گلوله به سر دوخته شد. پشت سرش هم جای ترکش‌های زیادی دارد. معلوم نیست کدام یکی او را به شهادت رسانده است.

* عزاداری‌ها که کمرنگ می‌شود فرزند شهید و مادرش به نوبت کنار تابوت می‌ایستند و دو رکعت نماز می‌خوانند. حرف بسیار است اما برای شنیدنش حتما نباید کنار تابوت نشست. همانطور که 30 سال با وجود حیات بخش شهید در تمام زوایای زندگی‌شان زیسته‌اند حالا هم همراه او به خانه می‌روند. اما اینبار دل آرام‌تر از گذشته باز هم زیر لب می‌گویند" الهی رضاً برضاک و تسلیماً لامرک"


saeghe

پاسدار شهید حجت الاسلام «علی اصغر اصغری ترکانی» متولد 1342 بود که از قم به جبهه‌‌های حق علیه باطل اعزام شد. او که مسئول عقیدتی سیاسی لشگر 17 علی ابن ابیطالب(ع) بود، سال 62  در عملیات خیبر شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش به سرش در منطقه مجنون و در سن 20 سالگی به شهادت رسید. پیکر او بعد از گذشت 31 سال از شهادتش در عملیات اخیر تفحص کمیته جستجوی مفقودین کشف و شناسایی شد. سه تن از برادران اصغری ترکانی به شهادت رسیده‌اند و یک تن از آنان نیز از جانبازان هشت سال دفاع مقدس می‌باشد. «شهید محمدرضا اصغری ترکانی» به همراه «شهید علی اصغر اصغری ترکانی» در عملیات خیبر حضور داشت و به فاصله چند روز از او  به شهادت رسید. پیکر او در همان ایام به نزد خانواده بازگشت و به خاک سپرده شد. اما پیکر شهید علی اصغر در منطقه ماند و در شمار شهدای مفقود الجسد جای گرفت. برادر سوم و بزرگتر «شهید علی اکبر اصغری ترکانی» در سال 65 و در منطقه حاج عمران بر اثر انفجار مین به شهادت رسید که پیکر او نیز مفقود شده و تاکنون نیز بازنگشته است.


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد 1393ساعت 05:02 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . . بسم رب المهدی. . .

◥ بـــزدل کیـــست؟جهــــنم برآی کیـــست ؟◣

ܓ✿امام خامنه ای「♥」:

مسئولان انتقاد دلسوزانه را بپذیرند.انتقاد عالمانه را، انتقاد سازنده را بپذیرند.
هر کسی یک حرف انتقادی زد، فوراً نگوئیم او با نظام مخالف است، او چنین است؛ نه، خیلی از نظرات انتقادیِ گزنده از روی دلسوزی است.
【انسان باید ببوسد آن دهنی را که از روی دلسوزی انتقاد میکند.】



▬▐روحانی دیروز▌▬:

اینکه با فرافکنی مشکلات را به دیگران نسبت دهیم و به دیگران لجن‌پراکنی کنیم که کاری ندارد.
ادبیات رئیس جمهور باید همراه با اخلاق و ادب باشد و نباید بی‌دلیل به دیگران تهمت بزنیم...
وقتی افرادی که مسئولیت‌های سنگین دارند اخلاق را زیر پا می‌گذارند، آنوقت اعتماد عمومی از بین می‌رود...
【ما باید آستانه تحمل خود را افزایش داده و از نقد و انتقاد نهراسیم و...】



▬▐روحانی امروز▌▬:

【یک عده شعار می‌دهند ولی بزدل سیاسی‌اند؛
هر وقت می‌خواهد مذاکره شود یک عده می‌گویند داریم می‌لرزیم؛ خوب به جهنم، بروید یک جای گرم پیدا کنید.】



▬▐همینجوری یهویی▌▬:

حسن روحانی در مراسم تنفیذ ریاست جمهوری یازدهم

خدایا از بستن دهان منتقدان و رقیبان به تو پناه می‌برم
خدایا به تو پناه می‌برم از استبداد رای
و عجله در تصمیم گیری
و تقدم نفع شخصی و گروهی به منافع مردم.
همچنین به تو پناه می‌برم از بستن دهان منتقدان و رقیبان.
یاری‌ام کن بنده مخلصی برای تو و خادم لایقی برای تو باشم و فراموش نکنم آنچه بر پیشینیان رفته است.


saeghe



پ.ن:ادم سردردگم میشه هااااااا
این اقاهه واسه اجباری نبودن بهشت تا چندوقت پیش با برخی علما چونه میزد
الان همچین یهویی جهنم اجباری شد !!!!!!!!!!!
متاسفانه بجای اینكه با امریكا و سردمداراش اینجوری حرف بزنه
میاد نطق میكنه میگه من اوبامارا مردی مودب دیدم!!
بعد میاد برای هم وطناش اینجوری شاخ و شونه میكشه

پ.ن2:جناب رئیس جمهور جهنم آنجاست که هر ثانیه بخاطر غفلت دولت تدبیر و امید در حال لرزیدن است . . .
جهنم زمانی بود كه شما غنی سازی 20% هسته ای رو تعلیق كردید



نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد 1393ساعت 12:01 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . .بسم رب المهدی. . .




√ همـــه جـــای دنیـــا؛

. . . کــودکــان بــه هــواپیمــاهــا

اشـــاره می کننـــد . . .

در غـــــزه؛

هواپیمـــاهــا بــه کـــودکـــان . . . ♥•٠·˙






پ ن:رهبر معظم انقلاب
حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (دامت برکاته)

ما در قضایای ضدیت با اسرائیل دخالت کردیم؛
نتیجه‌اش هم پیروزی جنگ سی و سه روزه
و پیروزی جنگ بیست و دو روزه بود
بعد از این هم هر جا هر ملتی، هر گروهی
با رژیم صهیونیستی مبارزه کند
مقابله کند
ما پشت سرش هستیم
و کمکش میکنیم
و هیچ ابائی هم از گفتن این حرف نداریم

خطبه‌های نماز جمعه تهران
1390/11/14

الله اکبر . . .






اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد. . .



نوشته شده در سه شنبه 24 تیر 1393ساعت 01:13 ق.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

شربت شهادت

 

سکوت میکنم!

این پست را خودت بنویس. . . 

از دلتنگی هایت؛از دردهایت؛از حرفهایت. . .

از دلتگی ها و بغض هایی که زیر نقاب لبخند و سکوت پنهان میکردی. . . 

saeghe


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد




نوشته شده در یکشنبه 15 تیر 1393ساعت 03:53 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . . بسم رب المهدی. . .

 

چشمه چشمه نور می روید و آسمان در آسمان اجابت گسترده می شود .

او که بخواهد همه چیز شدنی است حتی پروانه شدن

حتی شکفته شدن یک غنچه و پاک شدن یک آلوده  . . .

و اینک  آن آلوده  منم (!)

 آلوده ای که از زشتی ها به تنگ آمده است . . .

 روسیاهی که جرات نگاه کردن به آسمان ندارد .(!)

 شب زده ای که چشم از ماه می دوزد .

خوابیده ای که از بیداری می هراسد .

حکایت من حکایت دانش آموزی است بازیگوش و سربه هواست که با شنیدن نام امتحان  تنش می لرزد. . . .

الهی و ربی من لی غیرك

 

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد
 

 

 


نوشته شده در شنبه 7 تیر 1393ساعت 11:50 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . . بسم رب المهدی. . .

 

دل خسته ام از روزگاری كه مرا از تو دور كرده است اقاجان. . .

خدارا چه دیدی شاید این اخرین نفس هایم باشد

كه دارد سهم نوشتن برای شما میشود. . . (!)

 

تولدتان نزدیك است

 

بعید نیست كه دیگر نه نفسی داشته باشم برای نوشتن

و نه قلمی برای ابراز انچه كه دل مشغولم كرده است. . .

دم است دیگر.  .

بسته به یك رفت و امد است

لحظه ای فرو میرود و شاید دیگر بازدمی نداشته باشد

اما. . . اما خدانكند كه لحظه امدنتان در گور باشم

 

میگویند روز تولد شما روز عید شیعیان است(!!!!!!!!)

اما اقا جان چه عیدی بدون شما(؟)

عیدی كه پدر بالای سر شیعه نیست عید نیست

این جشن ها جشن های بی پدر بودن است. . .

ببخش كه برای ظهورت كاری نكرده ام الی ادعا(!!!)

 

اقاجان گناه ما چیست كه باید درین هجران زاده میشدیم(؟)

اینجا عده ای انتظارت را به بازی گرفته اند. . .

و منتظرانت را خرافاتی می نامند(!)

این نبودنت باعث شده كه هركس به خودش اجازه دهد

شیعیانت را بیازارد(!)

 

چه كنیم؟

بی پدریست دیگر. . .

وقتی یتیم باشی بهتر ازین هم نمیشود. . .

اما نور چشمان همه(!)

میرفتی قول دادی به نظر برگردی

پس كی؟

كدامین جمعه؟

 

saeghe

پ.ن1:هرچند شیعه واقعیتان نیستم اما هستند كسانی كه

چوب عاشقی میخورند و به جرم دلداگی سر بریده میشوند. . .

دل خسته ام اقا(!)

میشود برای شفای دلم امن یجیب بخوانید(؟)

 

پ.ن2:همه شیعیان با وارد شدن به ماه شعبان خوشحال میشن

اما نمیدونم چرا دل من با نزدیك شدن به نیمه شعبان 4سوری راه میندازه:((

اقا. . . . . . . . . . اللهم عجل لولیك الفرج. . .

 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

 


نوشته شده در جمعه 23 خرداد 1393ساعت 10:07 ق.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . . بسم رب المهدی. . .

 

بسیارند انسان هایی که رفته اند. . .

 اصلاً رفتن و نماندن یک اصل و سنت الهی است(!)

«و لا تبدیل لخلق الله»

ولی به قول حافظ، تفاوت در بار امانت کشیدن است. . .

بعضی رفتن ها، نام رحلت می گیرند

بعضی نام درگذشت

بعضی هم می گویند، رفتنی بود، عمرش به دنیا نبود(!)

بعضی رحلت ها جانسوزند، بعضی رحلت ها غم بارند و بعضی حسرت آور.

بزرگان و نواندیشانِ شجاعِ دنیا، رفتنشان جور دیگری است

شاید از همان رحلت های غم بار یا حسرت آور باشد

یا به قول بچه های لبنان، هم جان سوز، هم غم بار، هم حسرت آور، مثل رحلت خمینی.

 «تعز من تشاء وتذل من تشاء»

خدا او را در دنیا عزیز و کبیر کرد و رهبر و مرشد قرار داد تا او را ببینیم و راه را بیابیم

هر چه داریم از او داریم. . .

 

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

سال ها می گذرد، حادثه ها می آید

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

پ.ن 1:گرگها خوب بدانند ، دراین ملک غریب

گر پدر رفت،تفنگ پدری هست هنوز

گر چه نیکان همگی بار سفر بر بستند

شیر مردی چو علی خامنه ای (مد) هست هنوز

گر امام شهدا نیست کنون در برمان

خلف صالح و مظلوم علی هست هنوز

 

پ.ن2:طبق معمول با بلاگفا به مشكل برخوردم نمیتونم نظر بذارم:(

 

پ.ن3:هی میخوام وارد سیاست نشم و چیزی نگم حسن اقا نمیذاره

جوابیه صریح و محكم و فوق العاده علامه مصباح یزدی به سخنرانی بی ادبانه اخیر رئیس جمهور

از دست ندید فوق العادس

http://mesbahyazdi.ir/node/5097

 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در سه شنبه 13 خرداد 1393ساعت 06:27 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . .بسم رب المهدی. . .

 

الهی العفو (!)

بوی ناب بهشت میدهد همه نام های زیبای تو . . .

میگذارمشان روی زخم های دلــــــــــــــــــــــــــــم

 

گفته بودی اَلجَبّـار . . .

یعنی كسی كه جبران میكند

همه ش/ك/س/ت/گ/ی های دلــــــــــــــــــــــــــــــت را (!)

 

گفته بودی اَلمُصَـوِّر . . .

یعنی كسی كه از نو میسازد

همه انچه را كه ویران شده است درون دلــــــــــــــــــــــــــــــت (!)

 

گفته بودی الشّافـی . . .

یعنی كسی كه شفا میدهد تمام زخم های

عمیق و لاعلاج دلــــــــــــــــــــــــــــت را(!)

 

˙·٠•●هوای دلم سبك میشود با زمزمه نام های زیبایت

نفــــــــس میكشم در هوای مهربانی های نابت. . . (!)

 

saeghe-f135.mihamblog.com

 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد 1393ساعت 01:02 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...
 
در آستانه شهادت حضرت علیه السلام
 
کاربران شبکه اجتماعی هادی نت
 
در اقدامی هماهنگ همراه با دیگر کاربران و گروه ها
 
تصویر خود را تغییر دادند
 
باشد که مورد توجهات حضرتش واقع شویم
 
و خاری در چشم دشمنان باشیم. . . ان شاالله







اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در جمعه 12 اردیبهشت 1393ساعت 03:18 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

. . .بسم رب المهدی. . .

 

نامه كاملاً عارفانه از یك استاد عارف به یكی از شاگردانش

 

محضر دوست عزیز، قربان دل به هجران مبتلایت


پروانه بیش از آنکه بسوزنداش ، خرمن هستی خویش بسوخت


دیشب مرا با پروانه دل سوخت و عاشق دلباخته سخنانی به میان رفت


در من آتشی افروخت که هنوز هم می سوزم


گاهی بر می‌خواست و به گرد خورشید رخسار محبوبش می گشت


وگاهی از خود بیخود می گشت و به زمین می افتاد


نظرش جز به روی معشوقش نبود ، به هر طرف او را می افکندند


باز به جانب محبوبش نظر داشت


مدتی در زیر چراغ بیهوش می افتاد ، چون به هوش می آمد


باز برمی خواست و به دور محبوبش پر و بال میزد

ازاو پرسیدم که ای عاشق دلباخته جگر سوخته،

چرا از دیروز که به پیش ما امده ای تا به حال به کناری خزیده بودی و حال چنین ؟

گفت : جلوه معشوق ما را بر این کار داشت.

پرسیدم غرضت از این گردش به دور معشوقت چیست ؟

گفت : دوست فنای ما می خواهد.

پرسیدم چرا خود را یکباره به آتش نمی افکنی؟

گفت: چه کنم،من او را برای خود میخواهم، نه خود را برای او

گفتم : این نه رسم عاشقی است

 

گفت:چه کنم، پایبند زیبایی خود ام و معشوق مرا به خود راه نداد

پرسیدم چرا به زمین می افتی؟ گفت: ما را تاب دیداراو نیست

هر چند به دور وجودش می گردم و التماس می کنم مرا از خود دور می کند

و دستی به سینه ام می زند که برو ، تو نامحرم این بزمی،

خودخواهان را در این بزم راه نباشد.


عشق از اول سرکش و خونی بودتا گریزد هر که بیرونی بود

پرسیدم چه می شود که مدتی به زمین می افتی و حرکت نمی کنی ؟

گفت : گرچه من نامحرمم ، لیک ، " لن ترانی" اش هم به من لذت می بخشد

كه مدتی از خود بیخود می شود

 

پرسیدم ، با اینکه ترا از خود می راند دست از دامنش نمی کشی ؟

گفت : آه آه که این نه رسم عاشقیست

پرسیدم چرا سخن نمی گویی و روزها همیشه مهر سکوت بر دهان زده به کناری خزیده‌ای؟

گفت : آرزوی وصال یار ما را چنین و چنان کرده

گله از دوست بسی بی شرمیست

دوست هجران ما خواهد

گفتم درس عشقی به من بده

گفت: برو ، از من چه می خواهی

این سخن با شمع گو که از سرشب تا به صبح به پا می ایستد و می سوزد و می گرید تا نابود گردد

عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا نرود
در حرم دل نشود خاص الخاص
آن‌که جان داد به شمشیر تو جانانه شود
آن‌که مست تو شود ساقی پیمانه شود
آن‌که از عشق تو دیوانه نشد عاقل نیست
عاقل آن است که از عشق تو دیوانه شود

 

پاسی از شب نرفته بود که او را به کناری نهادم ، باز برگشت و دیده به محبوبش دوخت

پرسیدم این چه حالت است؟

گفت: ما را انتظار دیدار دوست به این حال وا داشت

چون خورشید طالع گشت او را به کناری یافتم بازبه همان حا لت آرام و خاموش و به انتظار محبوب

یکی از دوستان به پیش من آمد به او قصه شب گذشته را گفتم

و او را به پیشش آوردم پس از مدتی نظر کردم دیدم او را پا مالش کرده اند پر و بالش شکسته و بر بستر بیماریش افکنده اند .

از پروانه پرسیدم این چه حالت است در تو می بینم

با صدای ضعیف گفت ما را از در خود راندند
و لگد قهر بر سر ما زدندکه برو هر کس را به این درگاه راه نباشد

مرا به حال او رأفت افتاد

عصر آن روز او را به کناری یافتم در حالیکه بال و پری دراونمانده بود

چون دست به او زدم تنها خاکستری بدستم خورد

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است
دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است


 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند 1392ساعت 04:51 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

 

آقــای ت !!!!!!!!

 

دسـت رنــج پـدرش را دادی ، نیـست

 

مـا فرزنـدان همـان یتـیـمـی هستیـمـ

 

 که بـه را کـردند !

 

 

1390504477675468_large.jpg

پ.ن: كار كه به دست نا اهلان بیفته اخرش چنین میشود. . . .حاج سعید نبودنت بیش از اندازه حس میشود

 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در جمعه 4 بهمن 1392ساعت 01:33 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | نظرات ()

99
...بسم رب المهدی...

✔پــر خ/س/ت/ ه نشستــَم توے 【صحنـ♥ـَت】. . .

ردَم مكــטּ (!)
✔کـشـیده ام بــ ه سـر【خود】عبا و مے گـویم
 
بیـا【جــواد】کـ ه بـابـایــَت از تـواטּ افـتـاد . . .
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی 1392ساعت 09:43 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | نظرات ()


 
˙·٠• « سیّدے » هست که چون « فاطمه » مادر دارد •٠·˙
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


همه گفتند که این قافله رهبر دارد

همه گفتند علے مالک اشتر دارد

همه گفتند که یاور دارد

و کسے نیست قلم بردارد . . .


بنویسد که ز ِ یاران ِ علے،

یک نفر هست درون مایه ے اشعر دارد

و در این توطئه‌ ها شیوه ے دیگر دارد
 
که رَوَد پاے ِ سپیدار و تبر بردارد . . .

غربت اینجاست که بنیامین هم،
 
یوسفے را به لب چاه آرَد . . . !


و در این نزدیکے، سیدے هست کز آنکس که بر او حقّ ِ برادر دارد،

دل ِ خون‌تر دارد

چه کسے حق دارد،
 
قبل ِ این شاه ِ ولایت قدمے بردارد . . . ؟

نکند ملّت ِ ما دایه ے بهتر دارد ؟!


بله این منطقه ، خرزهره و شبدَر دارد

ما نترسیم ، سپیدار و صنوبر دارد

قمرے هست که یک ملت اختر دارد

او حسینےست که یک ملت اکبر دارد . . .


و هنوزم که هنوز است ، عَدُوّیست که نسل از هُوَ الاَبتَر دارد

و خدا در رَه این توطئه‌ ها سوره ے کوثر دارد

که بر این سروَر ِ ما لطف ، پیمبر دارد

کسے از آل علے هست که بر دست ، توانایے ِ خیبر دارد

که چو دریاست و صد علقمه لشکر دارد

و دلش ارث ِ فداکاری را ، ز ِ علمدار ِ دلاور دارد


و همین جا خبر از کرب و بلایے دارد، که دو سنگر دارد . . .

طرفے حنجر ِ حق گوے و دِگر سوے ، ببین ! دشنه و خنجر دارد . . .


بِهَراسید که این قائله آخر دارد

کدخدایےست در این دهکده طاقت دارد

طاقتش حد دارد !

یادتان رفته که این معرکه داور دارد..؟

یادتان رفته که این میکده ساغر دارد..؟
 

و کسے هست دلے معجزه‌ آور دارد

کهکشانےست که آذر دارد

صدفے هست که گوهر دارد

سیدے هست که از نسل پیمبر

سیدے هست که چون « فاطمه » مادر دارد . . .
 
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد
 
 
 
++کاش
 
 

نوشته شده در یکشنبه 8 دی 1392ساعت 09:29 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | نظرات ()

...بسم رب المهدی...




✔ دلــم آغوش می خواهد . . .


از آن ها کــه بشود نزدش بی پروا بغــض شکـ/ـسـ/ـت و بارید


 از آن آغوش هایی که خمــــــــــار بروی


و مســـــــــــت برگردی(!)


مثل همان آغوشی که شب آخـــر ،


شده بود همه ی پناهِ دلِ بی پناهِ یک 【 خواهــــــــــــــــــــــر 】


دلــــم آغوش می خواهد . . .


 یک آغوش شش گوشـــــــ❤ــــــــــه (!)

 
پ ن: بعداز مدتها سلااااااااااااااااام

 
 
 
 
saeghe



اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر 1392ساعت 07:28 ق.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | نظرات ()

 

...بسم رب المهدی...

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

حسین جان

مهدی ام مهدی  خسته

دلم از بی وفایی ها شکسته

 

حسین جان

مانده ام تنهای تنها

شده کرب و بلایم کوه و صحرا

 

حسین جان

کاش من جای تو بودم

چو یارانت بُدم گِرد وجودت

 

شما گفتی ولی آنها نرفتند

مرا یاران همه ، یک یک برفتند

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

حسین جان

سال ها در انتظارم

هنوز حسرت به یاران تو دارم

 

حسین جان

انتقام نگرفته ام من

به جای امّتم شرمنده ام من

 

حسین جان

قطعه قطعه جسم اکبر(ع)

سر افتاده ی علی اصغر(ع)

 

دو کتف خونی و مشک ابالفضل(ع)

کنارعلقمه اشک ابالفضل(ع)

 

صدای ناله ی جانسوز زهرا(س)

فرار کودکان در دشت وصحرا

 

همه منزل به منزل در اسارت

چنان که شد به آل تو جسارت ...

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

هر آنچه عمه ام زینب(س) کشیده

بود هر صبح و شام در پیش دیده

 

ز قلبم میزند بیرون شراره

چه کاری سخت تر از انتظاره

 

حسین جان

از شما شرمنده هستم

گناه امّتم بسته دو دستم

 

چه قدر دیگر بگویم من به امّت

دعا باشد کلید قفل غیبت ...

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

حسین جان امّتم بر تو بگریند نمیدانند که خود با من چه کردند

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

چه کم آنکس که پرسیده زمن حال

 

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

چه میداند کسی دارم چه احوال

 

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

به دست و پای من زنجیر اعمال

 

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

برای عمّه ام زینب میزنم پروبال

 

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

به دل مانده هزار امید و آمال

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

توی کرب و بلای این زمونه

آدم قدر ابالفضل(ع) و نمی دونه

 

توی کرب و بلای این زمونه

کسی وقت عمل باقی نمی مونه

 

توی کرب و بلای این زمونه

چه قدر تیر گنه سویم روونه

 

توی کرب و بلای این زمونه

ندارم زینبی حرفم رسونه

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

شما با آن مصیبت ها که دیدی

به امید ظهورم پر کشیدی

 

خدا داند چه قدر در انتظاری

ز خون باری چشمم بی قراری

 

حسین جان

کاش بودند عاشقانی

زبانی نه حقیقی یاورانی ...

 

گناهان را به اشک خود بشویند

ظهورم را بخواهند از خداوند

 

خدا اذن فرج میده به دعوت

برای انبیا اینگونه سنت

 

اگر شیعه وفا میکرد به بیعت

نبود تاخیر به روی عصرغیبت ...

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته ...

گرد آوری:پایگاه اینترنتی تکناز

توضیح : بیشتر بندهای این شعر از زیارت ناحیه مقدسه که در آن امام زمان(ع) در خطاب به امام حسین(ع) درد دل میکند و روایات دیگر که امام زمان(ع) فرموده اند گرفته شده است!


 

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 


نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر 1391ساعت 12:18 ق.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

حج: یعنے آهنــگ، مقصـــد یعنے حرکـــت نیز هـــم. و همــــہ چیز با کنـــدטּ از خودت، از زندگیـــت و ازهمــــہ علقــــہ‌هایـــت آغاز مے‌شـــود، مگـــر نــــہ کــــہ در شهـــرت ساکنے؟ سکونـــت، سکـــوטּ، حج نفے سکـــوטּ.چیـــزے کــــہ هدفـــش خـــودش است یعنے مـــرگ.

حج: جـــارے شـــو!

هجـــرت از 【 از خانــــہ خویـــش 】 بــــہ 【 خانــــہ خــــــدا】،【خانــــہ مُردم】

ای برلب‌هـــاے دیگراטּ ترانــــہ‌ساز، آهنـــگ نیستـــاטּ خویـــش کـــטּ  (!)

موســـم: و اکنـــوטּ هنگام در رسیـــده است، لحظــــہ دیـــدار است،  (!)

 

saeghe

سلام...

ان شاءالله چهارشنبه عازم سرزمین وحی هستم...

حلال بفرمایید...دعا كنید سفر بامعرفتی نصیبم بشه.

دعاگویتان خواهم بود...

دعا كنید در صحرای عرفات من مجنون لیافت دیدار لیلامو داشته باشم....

انا مجنون المهدی

اللهم ارزقتا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391ساعت 11:11 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

 ◆آقـــا دستے تکـــاטּ بـــده ، باراטּ بپـــاش ، بـــوے خـــاک نـــم زده ، شایـــد کمکے باشـــد بـــ ه بازگشتمـــاטּ ◆

saeghe

✿تــﻮ ﻏﺮﯾﺒـے و ﻣﻨــﻢ ﻏﺮﯾﺒــﻢ، اﻣــــــﺎ... ﭼـے ﻣﻴﺸــ ه دل اﯾــﻦ ﻏﺮﯾﺒــ ه رو ﺑــﺎ ﺧــﻮدت ﺁﺷﻨــﺎ ﮐﻨـے✿

 

❤ السلام علیك یا ثامن  الحجج  ❤

 

اللهم  اررزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در جمعه 7 مهر 1391ساعت 11:29 ق.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

saeghe

خداوندا !

ما مدعیان دروغین انتظاریم .حرف از چشم انتظاری محبوب می زنیم .اما به اندازه ساده ترین دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نیستیم .الفبای انتظار را به ما بیاموز و لذت انتظار را به ما بچشان .

اگر بناست آن محبوب آسمانی را فقط چشمهای پاك ببینند ،پس آلودگان سر بر شانه كه بگذارند ؟

خدایا !

به چه كار می آید این چشم اگر به روی  آن عزیز غایب از نظر گشوده نشود و به چه كار می آید این دل اگر قربان  ظهور نگردد ؟

خدایا!

همراهی ،همدمی ،همنفسی ،به ستوه آمدیم از این همه بی كسی !

خدایا !

در این وانفسای آخرالزمان كه عموم خلایق بنده نان یا برده شیطان گشته اند ،جرعه ای آزادگی نصیب ما فرما !

خدایا !

شیعه آخر الزمان را همین شرمساری بس كه محبوب و مرادش مدام یاد او كند 【 ولاناسین لذكركم  】واو هیچ از مراد خویش یاد نكند .ما را ازاین شرمساری برهان !

خدایا!

تنها چاره جاهلیت آخرالزمان ،ظهور حجت خاتم است ،در فرجش تعجیل فرما !

خدایا !

به كه باید گفت جز خودت كه هجرت محبوب ،ریشه طاقتمان را سوزانده و درخت وجودمان را به خشكی نشانده است .

نوِسنده : سید مهدی شجاعی

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391ساعت 03:00 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

وقتی گلوله از بازویم عبور کرد و خورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه افتادم و حس غریبی از همه یازهراء هایی که گفته بودم ریخت توی دلم...


saeghe

سید مجتبی علمدار، به سال چهل پنج، در هنگامه سحر بدنیا آمد، آقا سید مجتبی اولین صدایی را که در این جهانی هستی پس از اولین لحظه تولدش شنید، اذان صبح بود.

سید مجتبی علمدار، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل، لشکر 25 کربلا بود.

من و مجتبی ساروی هستیم. «مازندرانی» من هر کجا که مجتبی بود، حاضر بودم، مجتبی همیشه می گفت: علیرضا خیلی دوست دارم، مانند مادرم«حضرت زهراء(س)» شهید بشوم.

saeghe


در شب «عملیات والفجر 10»، به سمت سه راهی دجیله پیش می رفتیم، آتش دشمن لحظه ای قطع نمی شد و آرزوهای مجتبی شنیدنی تر شده بود، تیربارها مانند بلبل می خواندند، مجتبی تیر خورد، گلوله گرینف بود. گرینف گلوله عجیبی دارد، تیرخورد به بازوی مجتبی، بالای آرنج، دست مجتبی را خرد کرد و گلوله عمود فرو رفت به پهلوی مجتبی، بازوی مجتبی شکست، پهلویش را شکافت.

مجبتی می گفت: «فدای مادرم بشوم، مادرم زهراء(س) که آن نانجیبان، پهلویش را شکستند و بازویش را. هوا تاریک بود، وقتی گلوله خوردم، حس غریبی از همه یازهراء هایی که گفته بودم ریخت توی دلم. تیرخورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه بودم.

حس کردم دستم قطع شده، پهلویم را درد شدیدی پیچیده بود، شدت گلوله استخوان را خرد کرده و دستم را پیدا نمی کردم ، چرخیده بود بالای سرم. آرام بر گرداندم و یاد مادرم بودم که چه کشید در آن غربت و تنهایی.»

سید مجتبی که در عملیات والفجر10 بسختی مجروح شده بود، در بیمارستان بوعلی سینا ساری بستری شد.

من هم چند تایی تیر خورده بودم، از بیمارستان که به خانه برگشتم، عصا زنان سراغ آقا سیدمجتبی رفتم. شده بودم یک پا پرستار مجتبی، دو سه ماهی مجبتی بستری بود، آن هیکل ورزشکاری و قامت برافراشته و رشید، شده بود پوست و استخوان، مثل یک گنجشک زخمی زیر باران، افتاده بود روی تخت.بچه های جبهه می آمدند و می رفتند، سید مجتبی چون پهلویش را تیر شکافته بود، کلسترومی شده بود، یک وضعیت بسیار سخت برای یک مجروع جنگی، به همین خاطر بوی نامطبوعی فضای اتاق را گرفته بود.

سید مجتبی می گفت: «بچه ها این بوی ظاهر من است که شما را این همه بی طاقت کرده و مجبورید جلوی دهان و بینی تان را محکم بپوشانید، وای به روزی که بوی باطن ما را خدا آزاد کند، آن وقت است که معلوم می شود چه بلایی سرتان می آورد.» آقاسید مجتبی البته این ها را از روی اخلاصی که داشت می گفت، و گرنه مجتبی یک جوری دیگر بود. خیلی خاص.

روزگار گذشت، جنگ گذشت و سیدمجتبی احوالی دیگر داشت، فرق داشت با خیلی از جنگ برگشتگان، همان حالات عرفانی را حفظ کرده بود و یک ذره از آن روحیات رزمندگی اش تنزل نکرده بود.

یک روز بهم گفت: علی رضا، آروزی مهمی دارم!


گفتم: چه آرزویی؟

گفت: دلم میخواهد خانه خدا نصیبم بشود.

سید مجتبی که آرزو می کند، ناگهان به لطف مادرش خانم فاطمه الزهراء(س) خیلی زود بر آورده می شود.

آقاسید مجتبی، مداح اهلبیت بود و یک جایی روضه غریبی از مادرش فاطمه الزهراء(س) می خواند.

آقارحیم یوسفی، اهل گرگان، توی آن مجلس وقتی ضجه های آقا مجتبی را برای رفتن به حج می شنود، بعد جلسه غروب زنگ میزند به خانه آقا سید مجتبی و می گوید: آقا سید مجتبی، آرزویی که داشتی بر آورده شده، می روی حج، چون آقا مجتبی عضو رسمی سپاه بود، باید مجوز خروج هم می گرفت.

می رود ستاد مرکزی سپاه تهران، آن روز کلی دوندگی میکند، موفق نمی شود، دیگر داشت، تعطیل می شد، مجتبی می رود توی محوطه، بین درختان، می نشیند، آنجا گریه می کند، می گوید: یازهراء من گیر افتادم، اگر امروز اینجا کارم درست نشود، همه چی بهم می خورد، بلند می شود، می رود، می بیند، کارش خدائی درست شده است. صدا می کنند: بیا این نامه ات برو.

رفت مکه و مدتی بعد برگشت، رفتیم پیشوازش، بغلش کردم، بوئیدمش، بوسیدمش. رفتیم جای خلوتی، مجتبی گریه کرد، من گریه کردم، گفت: علیرضا، عرفات بوی شلمچه میداد.

یک روز توی عرفات، جای خلوتی یافتم، جائی که من بودم و دلم بود، دست بردم خاک عرفات را بوئیدم،

ـ گفتم: عرفات! بی معرفت، بوی شلمچه می دهی!

و من دلم را آنجا حسابی خالی کردم، سبک شدم.

saeghe

سید مجتبی علمدار بعد از بازگشت عمره مفرده، دیگر با قبل فرق داشت، یک جورایی دیگه، پرستو شده بود و سکوی پرواز می خواست.

سال هفتاد پنج، بر اثر جراحت ناشی از جنگ، این آخری بیمارستان امام ساری بستری شد.

روز آخری، آقا یحیی کاکوئی بالای سرش، غروب بود، می گفت: همین که اذان مغرب شد، مجتبی چشم اش را باز کرد، بین اذان بود،

گفت: «تو که آخر گره را باز می کنی، پس چرا امروز و فردا می کنی؟»

هنوز اذان تمام نشده بود که سید مجتبی چشم هایش را بروی دنیا بست و پرستو شد و پرید.

تشیع جنازه سید مجتبی یک حال هوائی غریبانه ائی داشت، شلوغ بود، اشک و بود، روضه بی بی دو عالم، فاطمه زهراء(س)

سید مجتبی به من گفته بود: روز شهادتش، بعد از تشیع، توی قبر که گذاشتن اش، اذان بگویم، وقتی مجتبی را گذاشتیم توی قبر، صدای اذان ظهر بلندگو، بلند شد، آن وقت من ایستادم، رو به قبله، کنار قبری که سید مجتبی را گذاشته اند.

اذان گفتم....

اذان که تمام شد، سید مجتبی توی قبر آرام خوابیده است، هنوز سنگ لحد را نگذاشته ایم.

حاج آقا دیانی از دوستان آقا سید مجتبی ایستاد به قبله، مجتبی جلوی پیش نماز، نماز ظهر و عصر را خواندیم....

سید مجتبی وصیت کرده بود، آن شال سبزی که در هنگام روضه خوانی اشک هایش را پاک می کرد و کمرش را می بست، داخل قبرش بگذاریم و روضه مادرش حضرت زهرا(س) را سر قبرش بخوانیم .

مجتبی تأکید کرده بود؛ روضه که می خوانید، هنگام گریه صورت های تان را داخل قبر بگیرید، جوری گریه کنید که اشک های تان بریزد توی قبرم...

ـ روضه مادرش فاطمه زهراء(س) بود.

آقا رضا کافی، مداح اهلبیت ساروی، ایشان روضه می خواند، گریه می کردیم و اشک های مان می چکید داخل قبر، روضه حضرت زهراء(س)روی قبر خوانده شد، سنگ لحد را گذاشتیم و خاک ریختیم و سید مجتبی رفت بهشت و مهمان مادر سادات شد و ما برگشتیم به زندگی دنیایی...

به گزارش رزمندگان شمال، سید مجتبی علمدار11 دی 1345 دیده به جهان گشود، 11دی 1364زخم عشق و جانبازی به تن نشاند، دی ماه1370 لباس دامادی به تن کرد، دی ماه 1371 با تولد سیده زهرا، پدر شد، و 11دی 1375 به قافله همرزمان شهیدش پیوست.

...و هنوز هم از بیت الزهرای ساری، نوای دلنشین و حزن انگیز سید مجتبی به گوش می رسد؛

"بقیع با او بگو دستم ببستند همان هایی که پهلویش شکستند"

saeghe

روایت شیدایی از جانبازِ محقق غلامعلی نسائی، 16 سال پس از شهادت سید مجتبی علمدار در گفتگو با رزمنده ی جانباز؛ رضا علیپور جانشین سید مجتبی در گروهان سلمان

پ.ن:سوء استفاده شبکه من و تو از مردم


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در جمعه 3 شهریور 1391ساعت 06:49 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

 

حماسه ای دیگر

...قدس در مشهد مقدس....

saeghe

saeghe

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

 


نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1391ساعت 07:50 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

【خــــدایــا 】

ارگ را از بــ َم (!) ~> گرفتـے ...

حــرفـے نــزدیــم ...

جـــاטּ را از آذربـایجــاטּ نگیــر !!

saeghe


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391ساعت 05:08 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

روزهایمان بی روح شده اند، بی حیات، انگار كه مرده باشند...

گاهی ادم دلش یك معنویت سبز می خواهد كه مثل خون تازه در رگ های خشكیده روزهایش جریان داشته باشد...

یك وقت هایی عجیب هوس پرواز می كنی،رها شدن...

بعضی وقت ها دلت لك می زند برای زندگی...

گاهی دستت را می زنی زیر چانه ات،چهارزانو می زنی روی طاقچه دلت،از پنجره افكارت زل میزنی بیرون و با خودت فكر می كنی، قـــــلب این روزهای مرده كجاست كه با تپش هایش از دست این روزمردگی ها نجاتت دهد؟

یك شب است كه قرار است قـــــلب روزهایت باشد.كه اگر بتپد،كه اگر زنده شود، همه روزهای سالت را زنده می كند.

برای همین است كه گفته اند از هزار ماه برتر است.برای همین است كه نامش را گذاشته اند "قلب رمضان"

قـــــلب این روزها اگر بتپد تمام اعضا ،همه سیصد و اندی روز سالت پراز حیات می شود،پر از شور و زندگی.

خون اگر در رگ های این قـــــلب ،عطر عبادت اگر در ثانیه های این شب جریان یابد،سرنوشتت عوض می شود...

زندگی ات پر رنگ می شود...

 قـــــلب اگر زنده شود،تمام بدن زنده می شود.

تپش های این قـــــلب، ثانیه های این شب را دریاب....

بخواه و تو اوج خواستنت مراهم یاد كن.....

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد 1391ساعت 09:22 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

امام صادق (علیه السلام ) : هر كس به شناخت‏ حقیقی فاطمه علیها السلام دست‏ یابد، بی‏ گمان شب قدر را درك كرده است .

 فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك لیلة القدر ...

منبع: بحارالانوار، ج‏43، ص‏65 .

روایات فراوانی وجود دارد كه تایید كردن تا تورا نشناسیم شب قدر را درك نخواهیم كرد...

تورا كه پیامبر هرگاه دلتنگ میشد بوی تورا استشمام می كرد و تو برایش تمام بهشت بودی!

تویی را كه كودكانت ساعت ها می نشستند تا تو یك بار در قنوت نمازت خودت را دعا كنی و تو باز هم همسایه را بر خانه ترجیح می دادی!

تویی كه قرص نانی را صدقه می دادی و از شدت گرسنگی چشمانت سیاهی می رفت!

تویی كه تنها گلیم زیر پایت را هم بخشیدی!

تویی كه تنها ارامش قلب پیامبر بودی!

تویی كه ایستادی پشت در و گفتی: نمی گذارم علی را ببرید.نه به این خاطر كه همسرش بودی!

نه...به خاطر این كه امامت بود و تو ماموم!

و چه قدر خوب اموخته بودی ولایت را...

چه خوب مامومی بودی برای امامت.كه امام بعد از تو جز با چاه سخن نگفت!

من چگونه تورا درک کنم فاطمه (س)جان!

من کدام قسمت از شخصیت تو را بشناسم؟

کدام ایه و کلمه از تورا بشناسم که تو خود قران ناطقی!

ای کسی که شادی قلب رسول بودی!

این روزها بیشتر به تو محتاجم!

به این که تو بشوی استاد و ما بشویم شاگرد!

که تو از ولایت بگویی و ما سراپا گوش شویم!

که تو بگویی دفاع از حریم امام یعنی جان دادن و خود را فدا کردن و ما یاد بگیریم که امامی داریم و سال هاست منتظر این یاد گرفتن های ماست...

مادر!

مادر! بیا و این روزها خودت را که نه !

گوشه ای از وجودت را به ما بشناسان.

که سخت محتاجیم به استاد.

استادی که قلب ماه رمضان را در دست دارد.

استادی که علی(ع)در اوج تنهاییش به او توسل می کرد و حسین(ع) با یاد قامت خمیده مادر به میدان می رفت.

استادی که برای اباالفضل هم مادری می کرد.

مادری که نامش زمزمه توسل امامان است.

اخر این نام غوغا می کند در عرش خدا.

ماه رمضان است و شاید اخرین فرصت پرواز برای ما و چقدر احتیاج داریم:

به نامت...به ذکرت...به دستگیری ات...به شفاعتت...و...

به وجودت...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد 1391ساعت 01:57 ق.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

...بسم رب المهدی...

ای مفردِ مذکرِ غایب ،فدای تو

ناقابل است،جان حقیرم برای تو

ای پاک و ای زلال و ای آئینه ی کمال

بارانی است،ابر ِدلم در هوای ِتو

خال ِلبت،همان،حجرالاسود من است

خیزد حرم اگر تو بیایی،به پای تو

خورشید در برابر تو سجده میکند

مبهوت مانده عالمی از ِانجلای تو

موسی شود مرید غلامان مکتبت

عیسی دوباره زنده شود از عطای تو

ذکرم همیشه،مطلعِ شعرم شده،بیا

ای مفردِ مذکرِ غایب فدای تو

 

(بهلول حبیبی زنجانی)

                   

 

اللهم عجل عجل عجل لولیك الفرج

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


 


نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد 1391ساعت 03:15 ب.ظ توسط پرپرواز (صاعقه) | یامهدی* ()

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin