تبلیغات
مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)

مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)
او ضمیر مفرد غایب نیست او همه دنیای من است. . .

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

به نام خداوند بخشنده مهربان

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن

خدایا، ولىّ‏ ات حضرت حجّه بن الحسن

صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی

که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد

هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ

در این لحظه و در تمام لحظات

وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ

سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر

دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ

و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى

طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

که خوشایند اوست ساکن زمین گردانیده،

و مدّت زمان طولانى در آن بهره‏مند سازى.

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

...بسم رب المهدی...

وقتی گلوله از بازویم عبور کرد و خورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه افتادم و حس غریبی از همه یازهراء هایی که گفته بودم ریخت توی دلم...


saeghe

سید مجتبی علمدار، به سال چهل پنج، در هنگامه سحر بدنیا آمد، آقا سید مجتبی اولین صدایی را که در این جهانی هستی پس از اولین لحظه تولدش شنید، اذان صبح بود.

سید مجتبی علمدار، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل، لشکر 25 کربلا بود.

من و مجتبی ساروی هستیم. «مازندرانی» من هر کجا که مجتبی بود، حاضر بودم، مجتبی همیشه می گفت: علیرضا خیلی دوست دارم، مانند مادرم«حضرت زهراء(س)» شهید بشوم.

saeghe


در شب «عملیات والفجر 10»، به سمت سه راهی دجیله پیش می رفتیم، آتش دشمن لحظه ای قطع نمی شد و آرزوهای مجتبی شنیدنی تر شده بود، تیربارها مانند بلبل می خواندند، مجتبی تیر خورد، گلوله گرینف بود. گرینف گلوله عجیبی دارد، تیرخورد به بازوی مجتبی، بالای آرنج، دست مجتبی را خرد کرد و گلوله عمود فرو رفت به پهلوی مجتبی، بازوی مجتبی شکست، پهلویش را شکافت.

مجبتی می گفت: «فدای مادرم بشوم، مادرم زهراء(س) که آن نانجیبان، پهلویش را شکستند و بازویش را. هوا تاریک بود، وقتی گلوله خوردم، حس غریبی از همه یازهراء هایی که گفته بودم ریخت توی دلم. تیرخورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه بودم.

حس کردم دستم قطع شده، پهلویم را درد شدیدی پیچیده بود، شدت گلوله استخوان را خرد کرده و دستم را پیدا نمی کردم ، چرخیده بود بالای سرم. آرام بر گرداندم و یاد مادرم بودم که چه کشید در آن غربت و تنهایی.»

سید مجتبی که در عملیات والفجر10 بسختی مجروح شده بود، در بیمارستان بوعلی سینا ساری بستری شد.

من هم چند تایی تیر خورده بودم، از بیمارستان که به خانه برگشتم، عصا زنان سراغ آقا سیدمجتبی رفتم. شده بودم یک پا پرستار مجتبی، دو سه ماهی مجبتی بستری بود، آن هیکل ورزشکاری و قامت برافراشته و رشید، شده بود پوست و استخوان، مثل یک گنجشک زخمی زیر باران، افتاده بود روی تخت.بچه های جبهه می آمدند و می رفتند، سید مجتبی چون پهلویش را تیر شکافته بود، کلسترومی شده بود، یک وضعیت بسیار سخت برای یک مجروع جنگی، به همین خاطر بوی نامطبوعی فضای اتاق را گرفته بود.

سید مجتبی می گفت: «بچه ها این بوی ظاهر من است که شما را این همه بی طاقت کرده و مجبورید جلوی دهان و بینی تان را محکم بپوشانید، وای به روزی که بوی باطن ما را خدا آزاد کند، آن وقت است که معلوم می شود چه بلایی سرتان می آورد.» آقاسید مجتبی البته این ها را از روی اخلاصی که داشت می گفت، و گرنه مجتبی یک جوری دیگر بود. خیلی خاص.

روزگار گذشت، جنگ گذشت و سیدمجتبی احوالی دیگر داشت، فرق داشت با خیلی از جنگ برگشتگان، همان حالات عرفانی را حفظ کرده بود و یک ذره از آن روحیات رزمندگی اش تنزل نکرده بود.

یک روز بهم گفت: علی رضا، آروزی مهمی دارم!


گفتم: چه آرزویی؟

گفت: دلم میخواهد خانه خدا نصیبم بشود.

سید مجتبی که آرزو می کند، ناگهان به لطف مادرش خانم فاطمه الزهراء(س) خیلی زود بر آورده می شود.

آقاسید مجتبی، مداح اهلبیت بود و یک جایی روضه غریبی از مادرش فاطمه الزهراء(س) می خواند.

آقارحیم یوسفی، اهل گرگان، توی آن مجلس وقتی ضجه های آقا مجتبی را برای رفتن به حج می شنود، بعد جلسه غروب زنگ میزند به خانه آقا سید مجتبی و می گوید: آقا سید مجتبی، آرزویی که داشتی بر آورده شده، می روی حج، چون آقا مجتبی عضو رسمی سپاه بود، باید مجوز خروج هم می گرفت.

می رود ستاد مرکزی سپاه تهران، آن روز کلی دوندگی میکند، موفق نمی شود، دیگر داشت، تعطیل می شد، مجتبی می رود توی محوطه، بین درختان، می نشیند، آنجا گریه می کند، می گوید: یازهراء من گیر افتادم، اگر امروز اینجا کارم درست نشود، همه چی بهم می خورد، بلند می شود، می رود، می بیند، کارش خدائی درست شده است. صدا می کنند: بیا این نامه ات برو.

رفت مکه و مدتی بعد برگشت، رفتیم پیشوازش، بغلش کردم، بوئیدمش، بوسیدمش. رفتیم جای خلوتی، مجتبی گریه کرد، من گریه کردم، گفت: علیرضا، عرفات بوی شلمچه میداد.

یک روز توی عرفات، جای خلوتی یافتم، جائی که من بودم و دلم بود، دست بردم خاک عرفات را بوئیدم،

ـ گفتم: عرفات! بی معرفت، بوی شلمچه می دهی!

و من دلم را آنجا حسابی خالی کردم، سبک شدم.

saeghe

سید مجتبی علمدار بعد از بازگشت عمره مفرده، دیگر با قبل فرق داشت، یک جورایی دیگه، پرستو شده بود و سکوی پرواز می خواست.

سال هفتاد پنج، بر اثر جراحت ناشی از جنگ، این آخری بیمارستان امام ساری بستری شد.

روز آخری، آقا یحیی کاکوئی بالای سرش، غروب بود، می گفت: همین که اذان مغرب شد، مجتبی چشم اش را باز کرد، بین اذان بود،

گفت: «تو که آخر گره را باز می کنی، پس چرا امروز و فردا می کنی؟»

هنوز اذان تمام نشده بود که سید مجتبی چشم هایش را بروی دنیا بست و پرستو شد و پرید.

تشیع جنازه سید مجتبی یک حال هوائی غریبانه ائی داشت، شلوغ بود، اشک و بود، روضه بی بی دو عالم، فاطمه زهراء(س)

سید مجتبی به من گفته بود: روز شهادتش، بعد از تشیع، توی قبر که گذاشتن اش، اذان بگویم، وقتی مجتبی را گذاشتیم توی قبر، صدای اذان ظهر بلندگو، بلند شد، آن وقت من ایستادم، رو به قبله، کنار قبری که سید مجتبی را گذاشته اند.

اذان گفتم....

اذان که تمام شد، سید مجتبی توی قبر آرام خوابیده است، هنوز سنگ لحد را نگذاشته ایم.

حاج آقا دیانی از دوستان آقا سید مجتبی ایستاد به قبله، مجتبی جلوی پیش نماز، نماز ظهر و عصر را خواندیم....

سید مجتبی وصیت کرده بود، آن شال سبزی که در هنگام روضه خوانی اشک هایش را پاک می کرد و کمرش را می بست، داخل قبرش بگذاریم و روضه مادرش حضرت زهرا(س) را سر قبرش بخوانیم .

مجتبی تأکید کرده بود؛ روضه که می خوانید، هنگام گریه صورت های تان را داخل قبر بگیرید، جوری گریه کنید که اشک های تان بریزد توی قبرم...

ـ روضه مادرش فاطمه زهراء(س) بود.

آقا رضا کافی، مداح اهلبیت ساروی، ایشان روضه می خواند، گریه می کردیم و اشک های مان می چکید داخل قبر، روضه حضرت زهراء(س)روی قبر خوانده شد، سنگ لحد را گذاشتیم و خاک ریختیم و سید مجتبی رفت بهشت و مهمان مادر سادات شد و ما برگشتیم به زندگی دنیایی...

به گزارش رزمندگان شمال، سید مجتبی علمدار11 دی 1345 دیده به جهان گشود، 11دی 1364زخم عشق و جانبازی به تن نشاند، دی ماه1370 لباس دامادی به تن کرد، دی ماه 1371 با تولد سیده زهرا، پدر شد، و 11دی 1375 به قافله همرزمان شهیدش پیوست.

...و هنوز هم از بیت الزهرای ساری، نوای دلنشین و حزن انگیز سید مجتبی به گوش می رسد؛

"بقیع با او بگو دستم ببستند همان هایی که پهلویش شکستند"

saeghe

روایت شیدایی از جانبازِ محقق غلامعلی نسائی، 16 سال پس از شهادت سید مجتبی علمدار در گفتگو با رزمنده ی جانباز؛ رضا علیپور جانشین سید مجتبی در گروهان سلمان

پ.ن:سوء استفاده شبکه من و تو از مردم


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ جمعه 3 شهریور 1391 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 

حماسه ای دیگر

...قدس در مشهد مقدس....

saeghe

saeghe

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

 


[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

【خــــدایــا 】

ارگ را از بــ َم (!) ~> گرفتـے ...

حــرفـے نــزدیــم ...

جـــاטּ را از آذربـایجــاטּ نگیــر !!

saeghe


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ دوشنبه 23 مرداد 1391 ] [ 06:08 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

روزهایمان بی روح شده اند، بی حیات، انگار كه مرده باشند...

گاهی ادم دلش یك معنویت سبز می خواهد كه مثل خون تازه در رگ های خشكیده روزهایش جریان داشته باشد...

یك وقت هایی عجیب هوس پرواز می كنی،رها شدن...

بعضی وقت ها دلت لك می زند برای زندگی...

گاهی دستت را می زنی زیر چانه ات،چهارزانو می زنی روی طاقچه دلت،از پنجره افكارت زل میزنی بیرون و با خودت فكر می كنی، قـــــلب این روزهای مرده كجاست كه با تپش هایش از دست این روزمردگی ها نجاتت دهد؟

یك شب است كه قرار است قـــــلب روزهایت باشد.كه اگر بتپد،كه اگر زنده شود، همه روزهای سالت را زنده می كند.

برای همین است كه گفته اند از هزار ماه برتر است.برای همین است كه نامش را گذاشته اند "قلب رمضان"

قـــــلب این روزها اگر بتپد تمام اعضا ،همه سیصد و اندی روز سالت پراز حیات می شود،پر از شور و زندگی.

خون اگر در رگ های این قـــــلب ،عطر عبادت اگر در ثانیه های این شب جریان یابد،سرنوشتت عوض می شود...

زندگی ات پر رنگ می شود...

 قـــــلب اگر زنده شود،تمام بدن زنده می شود.

تپش های این قـــــلب، ثانیه های این شب را دریاب....

بخواه و تو اوج خواستنت مراهم یاد كن.....

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ دوشنبه 16 مرداد 1391 ] [ 10:22 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

امام صادق (علیه السلام ) : هر كس به شناخت‏ حقیقی فاطمه علیها السلام دست‏ یابد، بی‏ گمان شب قدر را درك كرده است .

 فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك لیلة القدر ...

منبع: بحارالانوار، ج‏43، ص‏65 .

روایات فراوانی وجود دارد كه تایید كردن تا تورا نشناسیم شب قدر را درك نخواهیم كرد...

تورا كه پیامبر هرگاه دلتنگ میشد بوی تورا استشمام می كرد و تو برایش تمام بهشت بودی!

تویی را كه كودكانت ساعت ها می نشستند تا تو یك بار در قنوت نمازت خودت را دعا كنی و تو باز هم همسایه را بر خانه ترجیح می دادی!

تویی كه قرص نانی را صدقه می دادی و از شدت گرسنگی چشمانت سیاهی می رفت!

تویی كه تنها گلیم زیر پایت را هم بخشیدی!

تویی كه تنها ارامش قلب پیامبر بودی!

تویی كه ایستادی پشت در و گفتی: نمی گذارم علی را ببرید.نه به این خاطر كه همسرش بودی!

نه...به خاطر این كه امامت بود و تو ماموم!

و چه قدر خوب اموخته بودی ولایت را...

چه خوب مامومی بودی برای امامت.كه امام بعد از تو جز با چاه سخن نگفت!

من چگونه تورا درک کنم فاطمه (س)جان!

من کدام قسمت از شخصیت تو را بشناسم؟

کدام ایه و کلمه از تورا بشناسم که تو خود قران ناطقی!

ای کسی که شادی قلب رسول بودی!

این روزها بیشتر به تو محتاجم!

به این که تو بشوی استاد و ما بشویم شاگرد!

که تو از ولایت بگویی و ما سراپا گوش شویم!

که تو بگویی دفاع از حریم امام یعنی جان دادن و خود را فدا کردن و ما یاد بگیریم که امامی داریم و سال هاست منتظر این یاد گرفتن های ماست...

مادر!

مادر! بیا و این روزها خودت را که نه !

گوشه ای از وجودت را به ما بشناسان.

که سخت محتاجیم به استاد.

استادی که قلب ماه رمضان را در دست دارد.

استادی که علی(ع)در اوج تنهاییش به او توسل می کرد و حسین(ع) با یاد قامت خمیده مادر به میدان می رفت.

استادی که برای اباالفضل هم مادری می کرد.

مادری که نامش زمزمه توسل امامان است.

اخر این نام غوغا می کند در عرش خدا.

ماه رمضان است و شاید اخرین فرصت پرواز برای ما و چقدر احتیاج داریم:

به نامت...به ذکرت...به دستگیری ات...به شفاعتت...و...

به وجودت...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 3 مرداد 1391 ] [ 02:57 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

ای مفردِ مذکرِ غایب ،فدای تو

ناقابل است،جان حقیرم برای تو

ای پاک و ای زلال و ای آئینه ی کمال

بارانی است،ابر ِدلم در هوای ِتو

خال ِلبت،همان،حجرالاسود من است

خیزد حرم اگر تو بیایی،به پای تو

خورشید در برابر تو سجده میکند

مبهوت مانده عالمی از ِانجلای تو

موسی شود مرید غلامان مکتبت

عیسی دوباره زنده شود از عطای تو

ذکرم همیشه،مطلعِ شعرم شده،بیا

ای مفردِ مذکرِ غایب فدای تو

 

(بهلول حبیبی زنجانی)

                   

 

اللهم عجل عجل عجل لولیك الفرج

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


 


[ دوشنبه 2 مرداد 1391 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

آجرک الله بقیه الله

به من خبر رسیده كه یكى از آنان به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمانى كه در پناه ‏اسلام جان و مالش محفوظ بوده وارد شده و خلخال و دستبند،گردن بند،و گوشواره ‏هاى آنها را از تن‏شان بیرون آورده است...در حالى كه هیچ وسیله‏ اى براى دفاع جز گریه و التماس كردن نداشته‏ اند،آنهابا غنیمت فراوان برگشته ‏اند بدون اینكه حتى یك نفر از آنها زخمى گردد و یا قطره ‏اى خون‏ از آنها ریخته شود اگر به خاطر این حادثه مسلمانى از روى تاسف بمیرد ملامت نخواهد شد،و از نظر من‏ سزاوار و بجا است!(نهج البلاغه خطبه 27)

ای اقیانوس ایستاده عدالت ، یا مهدی ...

ای فرزند خلف زهرا و ای علی حاضر و امام زمان...

برخیز و ببین و بشنو صحبت از خلخال یک پیرزن یهودی نیست سخن از تجاوز به پنج هزار زن مسلمان است .

سخن از جنین هایی است که از رحم مادر بیرون کشیده می شوند.

سخن از انسانهایی است که زنده زند در آتش سوختند ،نه یک نفر و نه ده نفر که بیست هزار نفر...

ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس

برگرد ...

برگرد...

برگرد آقا جان اینها می گویند بودایی ها صلح طلب هستند

اینها می گویند باید "دالایی لاما " را الگوی صلح خویش قرار دهید ... همو که بوسه بر دست شیمون پرز زد و در برابر دیوار ندبه شاید چنین روزی را آرزو می کرد...

saeghe

یا ابا صالح ای صلاه روز آدینه برگرد...

اینان که در میانمار به خاک و خون کشیده می شوند مسلمانند و حب رسول خدا در دل دارند.

اینان روزی پنج مرتبه تو را اقامه می کنند هرچند نمی دانند. مولا جان تو را به علی اصغر های بیگناه این امت برگرد..

saeghe

برگرد ...

اعتراف می کنیم بی تو نمی توانیم  برگرد..

 جهان تشنه عدالت فرزند علی است

مولای آوارگان و مظلومان  تو را نشاید که آه و فغان بیوه زنی را بشنوی و اجابت نکنی ...

saeghe

تو امام زمانی ، یابن امیرالمومنین برگرد اینها مسلمانند.

saeghe

سخن از خلخال نیست ، حرف ناموس است.

saeghe

مولا جان قمه به دستان بودایی به  هیچ کس رحم نمی کنند... برگرد.

مولا جان اینجا اگر سگ یک یهودی را برانند شورای امنیت قطعنامه صادر می کند،

برگرد ... شورای امنیت صدای این ظلم کبیر را نمی شنود، اینها گوش ها شان بدهکار ما نیست.

آقا جان سخن از سرخ پوشان یزیدی نیست حرف سرخ جامگان بودایی است.

saeghe

آقا جان خانم کلینگتون که به میانمار رفت به یمن قدو مش تا کنون بیست هزار نفر را قربانی کرده اند.هیچ کس هیچ چیز نمی گوید گویی اتفاقی نیافتاده.

مولا جان اینجا هم  برای سرهای بریده هدیه می دهند خانم اشتون گفت تمام تحریم های دولت میانمار لغو خواهد شد چرا که اصلاحات را آغاز کرده است.

مولا جان اینجا اصلاحات یعنی مسلمان کشی ...

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا یَشْعُرُون

آقا جان سخن از خلخال نیست سخن از خیمه سوزانی دیگر است...سخن از اصحاب اخدود است همانی که اینها هلوکاست می نامند...

seghe

سخن از خلخال نیست حرف اشک های روان بر گونه هاست...

saeghe

آقا جان سخن از خلخال نیست حرف نشستن عمود های آهنین بر سر هاست ...

saeghe

آقا جان سخن از خلخال نیست حرف حلقوم های بریده است... اینجا یه جای این که سر ها را به نیزه کنند نیزه را در سرها می کنند...

اینجا آب را بر مسلمانان نبستند ، مسلمانان را به آب بستند...

saeghe

تو را به ریش به خون خضاب شده ، تو را به گونه به خاک کشیده شده ،تو را به پیشانی شکسته برگرد...

برگرد فقط برگرد ... هیچ اتفاق دیگری مرا آرام نخواهد کرد...

به امید ظهور مولی  و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است...

...دكتر علی اکبر رائفی پور...

******************

تاریخ تکرار میشود...

قافله اسرا به شام که رسیدند "خارجی محسوب شدند"

برادران مسلمانمان در میانمار "شهروند محسوب نمی شوند"
این روزها بوی کباب گوشت انسان عجیب مشام غرب و شرق را مدهوش نموده است.و میانمار بزرگترین کبابی جهان است...چراغ های سبز آن از دور خوب پیدایند..

گرسنگان غربی در کشتی ای که دور اروپا را میچرخد با اپوزوسیونِ دولت -تین سین- قرار ملاقات میگذارند...او هم "مسلمانان را شهروند نمیداند"

این وسط بودا هم که طبق معمول خواب است تا پیام به اصطلاح صلحش را به هم کیشانش یادآوری کند...

اعراب هم که همه دغدغه برادران اسرائیلی خود را دارند و نگران باز شدن بزرگراه رفح هستند...

چین هم که تجارتش مهم تر است...

روسیه هم که خود این کاره است..چچن را که یادمان نمیرود...

ما هم رویمان سیاه...درگیر مرغ شده ایم...آخر ماه مبارک نزدیک است...مرغ مهم است...مرغ را میخواهیم کباب کنیم...به یاد برادران میانماریمان که کباب میشوند...

saeghe

saeghe

...سید عبدالله جزایری...

اللهم عجل عجل عجل لولیك الفرج

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

به نام مشهودی که شَهدِ شهادت را به عرصه ی شهود آورد

saeghe

نام قصه ی عشق ما را باید با غروب برد تا دانست ، با هوایِ ابریِ پائیزان و با مرغی که به ناچار برایِ میله هایِ بی احساسِ قفس نغمه سرایی می کند.

ماجرایِ غم انگیزِ ما را در محفلِ شمع و پروانه بایستی شنید و در عمق لبخندهای پیوند خورده با اشک ، و در آهِ سوزانِ دیده های داغ دیده ...

باز دلم هوای شلمچه کرده است ، باز از فرسنگها راه ، بویِ عطر خاکریزهایش مستم می کند ، باز زوزه ی جانسوزِ غروبش در گوشم می پیچد. باور کنید خودم هم متحیر شده ام ، همین که می آئیم نفسی بگیریم و با شهر بسازیم ، همین که آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت می دهیم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگامِ هنگامه ، همانجا که می رویم تا فصلی جدید را در بودنمان رقم بزنیم ، به سراغمان می آید ، خدایا چاره ای ، راهی ، درمانی ...

خودمان هم می دانیم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستیِ ما را به بازی بگیرد که بیابان بسیار است و خاکریز ، تَلّی از خاک و غروب ، متاعی که همه جا یافت می شود ، آنچه اینچنین عنانِ وجودِ ما را در کف دارد ، ارواح بلندیست که از تَلّی خاک ، خاکریز و از یک بیابان ، شلمچه و فکه و طلائیه ساخته اند ...

قربانِ آن ستونی که نیمه های شب ، پیچ و خمِ خاکریزها را به آرامیِ حرکت ابرها طی می کرد . قربانِ آن اشکی که در پرتوِ مُنوّرهای عشق ، با لبخند ، عقدِ اخوت می خواند . قربانِ آن انگشتی که وقتی بر ماشه بوسه می زد تمامِ کائنات برانگیخته می شد . قربانِ آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . قربانِ آن غروبی که در بیابانهای شلمچه ، عطرِ غربت را به همراه می آورد و در زمین تفدیده ی فکّه لبهای خشک رزمندگان را به دعا و نیایش ، به جنبش در می آورد . قربان آن خاکریزی که خاکش با خون و خاکِ شهیدان ممزوج شده و بویِ عطرِ آن بویِ پیراهنِ یوسف است برای بیناییِ چشمِ بسیجیانِ یعقوب صفت ...

آری رفیق ...

اگر تا این اندازه از شلمچه می گویم برای اینست که اینجا ، یعنی در شهرها ، حماسه نیست ، گذشت نیست ، اینجا ایثار ساده لوحیست ، اینجا خوبی ، سَبُکترین واژه است ، اینجا پاکی در پوچیست ، اینجا گناه ، استفاده از فرصتِ جوانی معنا می شود ، اینجا خیانت به رفیق قاموس جاویدان است ، اینجا پول ، هدفِ خلقت است ، اینجا شهید ، واژه ای گُنگ و نامفهوم است ، اینجا همه ، بانکها را دوست دارند و می پرستندِشان و اگر خدای ناکرده گَردی بر کفشِ نازنینشان بنشیند هزار هزار جان نثار برای بوسیدن و لیسیدنِ آن سر به سجده می گذارند و اگر خَروار خَروار خاکِ غریبی بر پیکرِ شهیدی بنشیند و یا پس از 20 سال ، بدنِ مطهرش از زیر خروارها خاک به شهرها بیاید ، مسیر عبوری شان را عوض می کنند و ما می مانیم و یک خیابانِ خلوت و دکان های بسته و رادیو تلویزیونهای خاموش .

بگذارید این را بیشتر بگویم ...

شاید شنیده اید که چند بار شهداء به طور دسته جمعی از جبهه بازگشتند ، بدن های مطهرشان را می گویم ، 300 تَن ، 700 تَن ، 500 تَن ، این پیکرها اینجا عاشوراء به پا می کردند ، شاید این آخرین وداعِمان را هنوز به یاد داشته باشید ، 5 شهید گمنام و نام آورِ دانشگاه آزاد از اسلام را می گویم !!!

اما دوستان نمی دانید بر ما چه می گذشت وقتی این پیکرهای پاک را از این دانشگاه به آن دانشگاه و از این مجلس به آن مجلس می بردیم ، وقتی با سالنهای بزرگ و عده ای محدود و برنامه هایی بی روح و مختصر مواجه می شدیم ، ما می ماندیم و پیکرهای پاک اما غریبِ شهداء و عده ای قلیل که اگر حالی هم پیدا می کردند نه بخاطر برنامه های معنوی و روحانیِ پرمغز که به خاطر اُنس و اُلفتی فطری بود که با شهیدان داشتند . نمی دانید بر ما چه گذشت ساعتها و لحظاتِ وداع با آنان که خدا شاهد است ، بچه های خادم الشهداء ، شبِ قبلش را نخوابیدند و آرام آرام در گوشه ای اشک می ریختند در انتظار فردایی که انتظاری بس عجیب و دلهره آور به پایان برسد ، انتظارِ دیدنِ تکه استخوانهای باقی مانده از پیکر رشیدِ شهداء ، انتظار اینکه ببینیم ... بگذارید این سِرِّ مکتوم را بیش از این فاش نگویم که شرح آنرا برای اهلش گفته ام ...

چشمهایمان را باز کردیم و با شهداء صحبت کردیم ، گفتیم شاید اگر تکه سُفالی از دوران ساسانیان و هخامنشیان ، چرا آن دورها را می گویم ، از همین دوران صفویه ، از زیر خاک بیرون بیاید ، آن را بر سَرِ دست می بردند و چندین بار در دانشگاهها و رادیو تلویزیون صحبت می شود ، ولی مظلومیت شهداء را ببینید که در گونی های کوچکِ فشرده شده ، 4 تکه استخوانِ آنها به شهرها می رسد و ...

برای اینست عزیزان که دلم هوای شلمچه کرده است و دارم دیوانه می شوم ، برای اینست وقتی که بر خاک فکّه بوسه می زنم ، گویی دیواره ی پاک کعبه را می بوسم ...

رفقا ، به خون شهیدان قسم ، شهدا تا نفسِ آخر تبسّمِ عشق بر لب داشتند ، تا آخرین نفس می گفتند ولایت ولایت ولایت...

وقتی می گویم شهید ، تمام خوبی های عالم را در نظر بیاورید و برایش کالبدی مجسم کنید ، بروید از خاک شلمچه و طلائیه و فکه بپرسید ... وقتی می گویم بسیجی ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید ، ای مردم به روانِ پاک امام قسم ، وقتی آن بسیجی در کنجی آرام گرفته بود تا ساعتها نمی شد فهمید که او خواب است یا شهید شده ، وقتی نام بسیجی را می برم ، کاغذ بردارید و هرچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره ی پاک و معصومش ظاهر می شود ...

ای مردم ، ما هم خواهیم رفت ، شما می مانید و راه شهیدان ...

نمی دانم چه شد دلم یاد کوچه های بنی هاشم کرد ...

شما را به مظلومیتِ آن مردی که هر وقت احساس دلتنگی می کرد ، گوشه ای می نشست و به درب خانه اش خیره می شد

آری شلمچه ی علی (علیه السلام) درب نیمه سوخته ی خانه اش بود

شما را به اشکهای پاکِ آن دخترِ 4ساله ، زینب را می گویم ، که شبها سجاده ی مادرِ سفر کرده اش را در گوشه ای می گشود و به یاد مادر و به جای مادر بر آن نماز می خواند

شما را به لبخندهای مصلحتیِ علی بعد از دفنِ زهرای اطهر(سلام الله علیها) برای دلداریِ بچه ها سوگند

لبخندهایی که حکایت از یک دلِ سوزانِ مالامال از خون داشت

شما را به خدا نگذارید یاد جبهه ها از دلها زدوده شود ، مگذارید خاطرات شهیدان از ضمیرِ دلهای غفلت زده ی ما پاک شود.

اما دوستان ...

بیائید لحظاتی به من فرصت بدهید تا از زبان شما چند کلامی با شهداء سخن بگویم ...

ای شهیدان ، ای گلواژه های ایثارو انتظار ، ای قصیده های بلندِ مقاومت ، اگر آنروزها نبودیم تا در کنار شما کربلایی بمیریم ، اینک این مائیم که فِی هذِهِ الَّیلَه و فِی هذِهِ السّاعَه و فِی مَقامِی هَذَا با شما عهد می بندیم که نگذاریم جایِ پایِ شما را از دلهامان و از شهرهامان پاک کنند ، با شما پیمان می بندیم که مانند شما زندگی کنیم تا خداوند مُردَنی همانندِ شما نصیبمان کند . به امید آن روز . . .

...دلنوشته ای از اقای مهدی عاشق پرواز بزرگوار...

پ.ن:+ برای اقامه نماز،وضو باید گرفت...وضو بگیریم

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

♣♣♣ســـ ه ســـال برایـــ َت (!) ~> ♥ کـــافےِ بـــود

تـــا بشـــوے شبـــیـــ ه تـــریــטּ بـــ ه مـــادر ...


تـــو اگـــر 18 ســـالـــ ه میـــشدے چـــ ه میـــکردے ؟♣♣♣

 

...اقای مهدی درزی...

saeghe

 

اللهم ارزقنا رویت فائم ال محمد


[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 11:02 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

و مـــטּ گریختـــ ه  َم (!) ~> ؛

  و در پـــی مـــטּ صیـــادهـــا؛

    و فـــرا رویـــ َم  دام هـــا؛

       ♣♣♣ یـ ــا ضـ ــامـ ــטּ آهـــو♣♣♣؛

          مـــטּ یقـــین دارم دستـــاטּ  تـــو تنـــها سهـــم آهـــوهـــا نیســـت ...☂

saeghe

مـــטּ بـــاشـــم و 「 تـــو 」بـــاشےِ،
و صحن ♥ انقلاب  َت (!) ~> ♥...
دنـــیا را میخواهـــم چـــ ه کـــار؟؟

ܓ☀خـــاِڪ پـــاڪ حَـــرَمَـــت سُـــرمِـــ ه چِـــشـــمـــاِטּ مـــاܓ☀


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 20 تیر 1391 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

خاموش‏تر از چراغ مرگم... روشن‏تر از آفتاب کجایى؟

‏عقربک‏هاى ساعت، تا کى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت.

در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مى‏کشم.

آن روز که بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است.

آغاز و فرجام خویش را در تو مى‏جویم.

این گریه را پایانى است اگر، اشک راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.

پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را کام و بودن را نام تویى.

من کیستم؟

تو کیستى؟

 من اینک نه آنم که بودم. تو همچنان آنى که بودى.

مگذار که بگویم در تن من، امید را به خاک سپردند و سنگى صنوبرى شکل بر سر آن نهادند.

هیچیم هیچ، بى‏تو اى همه کس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...

دلى دارم به پریشانى دود...سرى دارم به حیرانى رود... چشمى به گریانى ابر... غمى به وفادارى بخت... نه اقبال خوشایندى...نه مرگ ظفرمندى... !!!

رفتن: یعنى غیبت...     آمدن: یعنى ظهور....     بودن: یعنى انتظار...     کار: یعنى سالنامه عمر را ورق زدن...     سیاست: یعنى به لبخند تو خندیدن...     حکومت: یعنى زیر پاى تو فرش گستردن...     عاشورا: یعنى غمهاى تو...     محرم: یعنى دمیدن مهتاب فراق...

 این است معناى حقیقى کلمات.

عریضه‏ها را چاه به کجا مى‏برد؟ آیا او هم...

سر و دست مى‏شکند غول فراق
اگر نه یک دم هم اواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستم؟

خوشا آن در که به روى تو هر روز مى‏خندد....

saeghe

[ سه شنبه 13 تیر 1391 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
...بسم رب المهدی...
 
چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه؟
 
دست نوشته جانباز شهید؛ سردار سید مجتبی علمدار
درد دل با شهدا از زبان سید مجتبی
 
 
 
saeghe
 
 
خوشا آنان که جانان می شناسد
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند
 
ای شهیدان!
از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تاکنون یاد شما، خاطره های دنیای پاک شما،
امیدحیاتمان گشته، ما به عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما زنده ایم.
اما شما،علی الظاهر دلیلی ندیدیدکه اوقات پر ارجتان راصرف ماکنید! چه بگوئیم؟ راستی چگونه حرف دلمان را فریادکنیم که بدانید برما چه می گذرد؟
مگر خودتان نمی گفتیدکه ستونهای شب عملیات،ستون گردان نیست،ستون عشق است،ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.
پس چرا؟چرا؟ هیچ سراغی از ما نمیگیرید؟با اینکه تمام روز وشب ما برشما عیان است،تمام ناگفته هایمان را میدانید، تمام نا نوشته هایمان را میخوانید،تمام پنهان و کردارمان را می بینید!
اگر قطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایمان می لغزد شما میدانید چه خاطره ای ناگهان از ذهن ما گذشته و آسمانش را ابری کرده.
اگر در برابر ناکسانی که آرزوی گریستن ما را دارند به مصلحت لبخند میزنیم، شما خوب میدانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبمان برگرفته است.
اگر به غروب علاقه داریم خوب میدانید چرا! اگر به هوای ابری!شما میدانید چرا! اگر به چادر شما میدانید چرا! اگر به سنگ شما میدانید! اگربه خاک،اگربه آب، اگربه رودخانه، به دشت، به کوه،نمکزار شما میدانید چرا!
شما از راز دل ما آگاهید،اگر به قامت رعنایی خیره میشویم شما میدانید به یاد که ایم! اگر به عمق بیابانها می نگریم شما میدانید به دنبال چه ایم! اگر به امید رویایی سر بربالین میگذاریم شما میدانید به فکر که ایم!اگر به بلندای کوهی خیزه میشویم شما میدانید قصه قصه ی دیگری است! اگر به حرکت خرامان موجی چشم میدوزیم شما میدانید قضیه قضیه ی دیگری است!
آری شما ما را خوب میشناسید،شما ما را خوب میبینید چون همه ی زندگی ما دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از برش کرده اید!
اما…اما اینجا ماازشما هیچ نمیدانیم!از همان وقت که صدای یاحسین(ع)آخرین تان را شنیدیم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم.
آخرین باری که چهره ی نورانی تان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را بر خاک مزارتان نهاده بودند و سنگ لحد دیواری شد و نظاره ی روی تان را برای همیشه از ما دریغ کرد.
آری بسیاری از شماها را باآن لبخندهای زیبا درآخرین وداع دیده ایم،یا در هنگامه ی رزم ،و از آن به بعد دیگر چیزی از شما نشنیدیم.
ای شهیدان! ای مفقودالاثرا! ای جاویدالاثرها! ای مفقودالجسدها!
ما نمیدانیم کجا رفتید،کجاهستید،نمیدانیم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟ نمیدانیم چه میخورید؟ چه میکنید؟ چه مینوشید؟
 «فی جنات النعیم»کجاست؟آخر ما نمیدانیم «متکئین علیها متقابلین»یعنی چه؟
آخر ما نمی فهمیم «الا قیلا سلاما سلاما»یعنی چه؟
 برای ما درک «ذواتا افنان فیها عینان تجریان،فیهما من کل فاکهة زوجان» محال است.
ما نمیدانیم وقتی دلتان میگیرد کجا میروید! اصلا آیا دلتان میگیرد؟ وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟
 نمی دانیم…! آنجا در محفل گرمتان سخن از ما هست یا نه؟تا به حال هیچ گاه شده از اروندهم قصه ای بگوئید؟ برای شلمچه هم ترانه ای بسرائید؟به عشق بیگلو و هفت تپه زمزمه ای کنید؟ و در فراق کارون اشکی بریزید؟
نمیدانیم…! و این ندانستن بیش از همه ای شهیدان شما را مقصرم یداند! یعنی ما اینقدر ناپاک و نامطلوب بوده ایم که تمام هستی مان به یک یاد هم نمی ارزد؟ یعنی تمام گفته هایمان در آن نیمه شبهای به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را میداند و بس!دروغ و کذب محض بوده؟ یعنی ما نیز هم ردیف آنانی هستیم که تمام هشت سال را هم آغوش لذت بودند؟ یعنی میخواهید بگوئیدکه ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم؟
باشد،بگوئید…! حرفی نیست! اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید، سری به این خانه های سرد و متروک بزنید،و بعدهرچه دلتان میخواهد بگوئید! آخربه ماهم حق بدهید که انتظار داریم، انتظار داریم بدانیم دوستانمان که یک عکسشان را به تمام هستی اینجا نمیدهیم کجا هستند و چه میکنند؟ دوست داریم که از آنجا صدایی بیاید،صدایی آشنا!صدایی از حلقوم یکی از شماها!صدایی که به انتظارها پایان دهد!صدایی که زیبا و دلنشین…:
پاسخ شهید علمدار ازجانب شهدا به این درد دل:
آری ،اینجا همان طور که میگفتند باغستان هایی دارد که نظاره اش انسان را مبهوت میکند،
 “فی جنة عالیه”اینجا درخت های زیبایش هرکدام بایک میوه، “تجری من تحتها الانهار” اینجا قصرهایی دارد از زمرّد و یاقوت، خدمتگزارانی بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند. اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز، عندلیبانی که وقتی میخوانند، روح از نشاط به پرواز در می آید.
“وجزاهم بما صبروا و جنة و حریرا و سقاهم ربهم شرابا طهورا”
آری! آری به خدا قسم هر چه میگفتند راست است،”صدق الله العلی العظیم” خداوند به وعده اش عمل کرد.
اما به آسمان پرستاره شبهای هفت تپه قسم،به ریگ های گرم تابستان سوزان خوزستان قسم،به سرمای کشنده ی کردستان قسم، به چادرهای برپاشده ی میان کویر قسم،که آن چادر نبود بلکه میعادگاه عاشقان خدا بود،محل عروج شهدا بود،آری کعبه ی دل بود، قسم به صفای اذان صبح گردان مسلم، قسم به بچه هایی که تاکنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم، به جان امام اینجا بچه ها هم قسم شده اندکه تا شما نیامده اید نزدیکشان هم نرویم.
 saeghe
آن اوایل ملائک خدا زیاد سربه سرمان میگذاشتند، اما وقتی میدیدند که دلمان حیران جای دیگریست، دست از سر ما برمیداشتند.شما از بی مهری ما سخن میگوئید و ازا ینکه با دیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم.
آه ! که چقدر بی انصافید! اگر ما به دنبال لذت بودیم چرا شهر را با تمام زیبایی هایش گذاشتیم و آواره ی بیابانها شدیم؟ ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر نفسهای گرمی بود که محیطش را معطر کرد، ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر وجود مردان پاکی همچون افضلی ها،بهتاش ها،بصیرها، طوسی ها،نتاج ها،و هزاران عاشق دلباخته ی دیگر بود که از جان گذشتند تابه جانان برسند.
ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر صفای بچه هایی بود که لذتهای مادی را فراموش می نمودند و اکنون مانیز چون شمائیم ؛
وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم ازدنیا بستیم فکرمی کردیم که دیگر همه چیز تمام شد،اما این گونه نشد! دردهای شمادر فراق ما دل ما رابیشتر آتش میزد،درست است که ما به هرچه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد. وقتی شما از این و آن طعنه میخورید و لاجرم به گوشه ی اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن میگوئید و اشک میریزید به خدا قسم اینجا کربلا میشود! و برای هریک ازغم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار می زنند! یا آن زمانی که در مجالس با یاد ماگریه میکنید و به سروسینه میزنید ما نیز به یاد آن روزها که باهم درسوز فراق مولایمان سینه میزدیم و گریه میکردیم ،همراه با اشک شما،اشک غم میریزیم.خدا میداندکه ما بیشتراز شما طالب دیداریم. برای همین پروردگار عالم اجازه میدهد هر از چندی با مولایمان حسین(ع)درد ودل کنیم.
بچه ها! آقا امام حسین(ع)خیلی بزرگوار است! او بهتر از همه ی ما شلمچه را میشناسد،فاطمیه را زیباتر از همه ی ما تعریف میکند، او خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد، هروقت به پابوسش می رویم از ما میخواهد برایش خاطره بگوئیم، به مجرد اینکه بچه ها نغمه سرایی میکنند چشم های آقا مالامال از اشک میشود، سرمبارکشان رابه زیر می اندازند و دانه های اشکش زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر میکند.
همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم،من از غروبهای شلمچه تعریف کردم از کانال ماهی، ازسه راه مرگ! ازجاده ی شهید صفری،سنگرهای نونی،جاده ی امام رضا(ع). من از جاده ی شهید خرازی شروع کردم ، هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه صدای ناله های آقا را باهمین دو گوشم شنیدم! آرام و آهسته فرمود:ما رایت اصحاب
هیچ یاورانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود ندیدم! یکی از بچه ها به من گفت:بس است،دیگر نگو! که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود:بگو! بگو عزیز دلم! آنچه در دلت بی تابت کرده بگو!
بچه ها! اینجا برخلاف دنیای شماخاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد! یکروز به آقا عرض کردم:مولا جان! دوستانمان،همدمان شبهای عشقمان ، اکنون در دنیایند بی آنها برما سخت میگذرد! آقا در حالیکه اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بود، فرمود:آنها بقیة الشهدای من اند،به جلال خدا سوگند در سکرات الموت ،ظلمت قبر،عذاب قبر، عذاب برزخ و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت! آنها در حساسترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفاسردادند. من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید.
راستی بچه ها! اینجاهمه بالباس خاکی هستند، چون خود امام میگفت:این لباس بیشتر به شما می آید! بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا(س) دستهای بریده ی عباس(ع) و قنداق خونی علی اصغر(ع)را نزد خدا برای شفاعت می برد،ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه، مهران،فاطمیه، فکه ،دهلران،چزابه،نهر انبر، مجنون، کوشک،پاسگاه زید بر چهره مان نشست و خونی که هنگام شهادت بربدن و لباسمان جاری شده بود را جمع کرده ایم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه می آوریم.
شما مطمئن باشید که ما شماها را فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد؛به پدران و مادرانمان، به همسران و فرزندان ما بگوئید ما منتظرشان هستیم و بدون آنها وارد بهشت نخواهیم شد.
 saeghe
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

[ چهارشنبه 7 تیر 1391 ] [ 07:37 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

تصاویری از چشمه آب زلالی كه صدها سال است گرداگرد قبر اصلی حضرت ابوالفضل العباس در زیر حرم مطهرش در كربلا طواف می‌كند و این است اجر تشنه‌ماندن او بر لب فرات به احترام تشنگی برادر .... ...

saeghe

saeghe

 

saeghe 

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

حضرت ارباب...حضرت عشق...

اباالعشاق...

تو متولد شدى، ولی نخست دست‌هایت به دنیا آمدند. دست‌هایت که پیش از تولد تو در تمام هستی زبانزد بوده‌اند. دست‌هایت که دست استغاثه تمام عالم به سوی آن‌هاست. دست‌هایت که تاریخ را ساخته‌اند... خدا نخست دست‌هایت را آفرید...

تمام دنیا دست‌هایت را می‌شناسند. تو را همه با دست‌هایت می‌شناسند. دست‌هایی که دستان خداست و از آستین رشادت و شهادت و مهر تو بیرون آمده. همان دست‌هایی که دستان پر سخاوت دریاست و تمام آب‌های دنیا را شرمنده خویش کرده است. دست‌های تو را نمی‌شود نادیده گرفت؛ چون دستان خدا فراتر از همه دست‌هاست. هر که با دست‌‌های تو بیعت کند، دستان خدا را در آغوش گرفته... .

به آن دست‌های توفانی عاشقانه نگاه کرد و گفت: «این دست‌ها بهترین دست‌های عالمند...» آنگاه تمام افلاک در برابر دست‌هایت به سجده افتادند. تمام فرشتگان بر دست‌هایت بوسه زدند و خدا گفت: «برای این دست‌ها مردی خواهم آفرید که نامش را در آسمان‌ها دست به دست خواهند برد...» و خدا تو را آفرید، برای آن دست‌های بی‌بدیل ... دست‌های معجزه‌گر... .
دست‌هایت را دوست می‌دارم که با دست‌های خدا نسبت دارند و از ازل با ثارالله بیعت کرده‌اند؛ دست‌هایی که تنها برای حمایت از آفتاب به زمین ‌آمده‌اند برای آنکه پسر خورشید روی زمین باشند. از تو تنها به همین دست‌ها کفایت می‌کنیم و گره‌های کور روزگارمان را به آستانه مهر این دست‌ها می‌آوریم تا گشوده شوند. تا نمک‌گیر شویم... تا از نو ایمان بیاوریم... به تو... به عشقی که تو را این‌گونه شهره عالم کرد... و به خدایی که این عشق را آفرید...

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ شنبه 3 تیر 1391 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

ایمان ، موعود ، معبود

saeghe

چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.

چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر !

 (طرفداران آزادی و مدرنیسم و بَسا مدرن).

دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟

اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟

اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟

و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟

اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود؟

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

گر نبیند چه بود فایده بینایی را

اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟

و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟

ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که ) جهان دیگر در همین جهان است.

کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است...

( روایتی در اصول کافی: که بهشت در لای همین دنیا پیچیده است ).

دکتر علی شریعتی

(گفتگوهای تنهایی ، ص۸۸۵)

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ نظرات ]

...بسم رب المهدی...

می‏گویم: یا باب‏الحوائج و در قنوتم یک آسمان التجا گل می‏کند.
کیستی ای روح نیایش، نیاز حاجتمندان، سبب ساز رحمت واسعه الهی.
کیستی تو که می‏شود با التجای به تو، تمام نابسامانی‏ها را سامان بخشید، تمام دردها را درمان کرد و تمام غصه‏ها را از دل زدود؟

 کیستی تو ای روح نماز که حتی دشمنت به خاکساری نیایشت غبطه می‏خورد؟

 حضور آسمانی تو را چه کسی می‏تواند انکار کند؛ حتی در زندان، حتی در تنگنای تمام «سیاه‏چال‏ها»؟!
بریده باد دستی که زنجیر را به ملازمت پاهایت برگزید!
آخر چگونه می‏شود مفهوم ناب آزادی و آزادگی را به بند کشید؟
مولا، شگفتا از صبر تو؛ صبر مقابل سیه‏کارترین ستمگران روزگار، صبر مقابل تمام ناروایی‏های زندان و زندانیان! بریده باد دستی که تازیانه بر پیکر کبریایی‏ات نواخت!

 بریده باد دستی که با زهر خنده نگاهش، سمّ هستی سوز حسادت را به جام جان تو ریخت!
مولا جان، ای اسطوره شکیبایی!

ما رابه التجای تو نیازی است که در طول زندگی بدان محتاجیم و خداوند دعای تو را بهانه اجابت بی‏واسطه کرده است.
ای باب رحمت و اجابت!

چگونه می‏شود در عین درماندگی از یاد تو غافل شد؟
اینک، این غروب غمبار شهادت توست که آسمان «کاظمین» را فرا گرفته است؛ غروبی که یادآور روزهای تاریک زندان است؛ روزهای تلخ تازیانه و خشم، روزهای سرشار از خلوت غریبانه مناجات‏هایت.
مولا جان، چگونه می‏توانم عبادت‏هایت را بسرایم؛ ولی برای زخم‏های غریبانه‏ات سکوت کنم؟
چگونه می‏توانم به شکیبایی بی‏نظیر بیاندیشم؛ ولی به شکنجه دژخیمان توجه نکنم؟
چه نامرد مردمانی بودند، آنان که شمع وجودت را خاموش می‏خواستند!
چه وارونه اندیشانی که وجود آسمانی‏ات، تاب تماشا از آنان گرفته بود.
مولا، ای خورشید فرو نشسته در محاق زندان‏ها!

این روزها دل ما تنها به اندوه نشسته است که شمع جان به یاد روزهای بی‏چراغت، سوزان و اشک غم به یاد ناله‏هایت فروزان است.
سلام بر تو، در همه حال!
سلام بر تو در همه روز!
سلام بر تو و شکیبایی‏ات در زندان‏های تاریک هارون!
ما و دریای کرمت یا باب‏الحوائج!

...سیدعلی اصغر موسوی...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ چهارشنبه 24 خرداد 1391 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 

saeghe

عظمت این کودک، آسمان‏ها را به زانو در می‏آورد.

کعبه هرگز شکوه کودک تو را تاب نخواهد آورد، بنت اسد!

اندکی درنگ کن،

هم اکنون کعبه را خواهی دید که از شوق حضور طفل تو، سینه خواهد شکافت!

و کعبه، آغوش گشود و فاطمه را چون جان شیرین پذیرا شد.

چشم‏ها، مبهوت و متحیّر،

عظمت این دقایق را به نظاره نشسته بودند.

صدای همهمه، بیشتر شد؛

بنت اسد داخل کعبه شد و ابوطالب،

این خبر دلنشین را مشتاق شد و به جستجوی همسر شتافت.

نه!

کسی راه به کعبه ندارد؛

کعبه اکنون مهبط فرشتگان است!

سه روز گذشت و برای ابوطالب، سه هزار سال گذشت.

و سرانجام یک روز نسیم،

عطر یک خبر دل‏انگیز را به مشام تشنه ابوطالب رساند و روح و جانش را صفا داد.

و آفتاب طلوع کرد؛

آن هم از کعبه

فاطمه، ماه را در بغل گرفته بود!

صدای همهمه بیشتر شد؛

این کودک چه قدر عظمت دارد!

به دنیا آمد و «علی» شد.

ابوطالب، به شکرانه وجود علی،

میهمانی باشکوهی داد و گفت:

به برکت حضور این کودک،

هر که به میهمانی می‏آید، باید اوّل هفت بار به دور کعبه طواف کند!

دیدار علی قداست دارد!

اول باید پاک شد، مطهّر شد،

آن گاه به دیدار علی رفت!

پیامبر رحمت، طفل را در آغوش گرفت!

آفتاب، ماه را در بغل گرفت و ماه، پلک گشود و به یمن دیدار آفتاب، تبسّم کرد.

و ماه، از آغاز تولد، برادر آفتاب شد!

مولا! ای که تمام واژه‏ها،

از توصیف عظمت تو عاجزند!

و ای آن‏که تمام عقل‏ها از درک بزرگی‏ات قاصر!

چه تقدیر دلنشینی داری! می‏آیی از کعبه و می‏روی در خانه خدا!

علی جان!

درمانده‏ام از وصفت که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم چه زیبا فرمود:

«اگر تمام درختان قلم شوند، تمام دریاها مرکب و تمام انس و جن کاتب،

باز هم نمی‏توانند ذره‏ای از فضایل علی را بنویسند».

پس مرا ببخش که جسارت کردم و خواستم شکوه تو را،

در قالب واژه‏های زمینی به تصویر کشم!

مگر می‏شود لحظه‏های عمیق حیدری را نوشت؟

تو همانی که در بدر و احد حماسه آفریدی و در خیبر،

آسمان و زمین را به تحسین واداشتی.

تو همانی که صورت بر آتش تنور پیرزنی گرفتی

 و صولت صفدری را با شادی کودکان قسمت کردی!

نه!

بگذار خاموش شوم که هرگز قادر به گشودن سرّ خدا نیستم!

بگذار تو را به اندازه درک خودم دوست بدارم؛

آن قدر که در قلب کوچک من. جای شوی

***************

این روز عزیزو به تمام اقایون این وبلاگ تبریك میگم. همچنین به حاجی بابای عزیزم كه جونم به جونشون بسته است و برادرای نازنینم....

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ یکشنبه 14 خرداد 1391 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 

پیر ما گفت شهادت هنر مردان است عقل نامرد در این دایره سرگردان است

 پیر ما گفت که مردان الهی مردند که به دنبال رفیق ازلی می گردند...

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

در سینه‌ام دوباره غمی جان گرفته است

« امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است »

تا لحظه‌ای پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

 

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ چهارشنبه 10 خرداد 1391 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 

تا به حال چند بار این جمله را شنیده ایم؟

 

چقدر مردمان آن روزگار را بخاطر بی توجهی و بی وفایی نسبت به امام زمانشان ملامت نموده ایم؟

 

چقدر تا کنون برای غربت امیرالمومنین و سید الشهدا اشک ریخته ایم؟

 

آیا غیر از این است که بی تفاوتی ها و بی وفایی ها و عدم بصیرت مردمان همان روزگار باعث غریبی و مصائب آن بزرگواران شده است؟

 

ما برای امام زمان خود چکار کرده ایم؟؟؟

 

اگر کسی بی یار و یاور باشد غریب است اما غریبیش جانسوز نیست.

 

غربت جانسوز برای کسی است که میلیونها نفر خود را محب

(!!!) و شیعه(!!! )

او میدانند ودر عین حال تنها و بی کس باشد به خود بیاییم و ببینیم

روزی چند دقیقه به یاد او هستیم؟؟؟

 

برای ظهورش چه کاری انجام داده ایم؟؟؟

 

به نیت ظهورش چند کار خیر انجام داده ایم؟؟؟

 

و یا برای آمادگی برای ظهورش چه گناهی را ترک نموده ایم؟؟؟

 

***بیایید امام زمانمان را تنها نگذاریم***

 

و همه یکدل و یک صدا با نهایت وجود ظهورش را از خدا بخواهیم انشاالله در آینده ای نزدیک شاهد دورانی خواهیم بود که پیامبر گرامی اسلام درباره آن فرمودند

امت من در زمان مهدی از چنان نعمتی برخوردار میشود که هرگز نظیر آن دیده نشده است.

 

مولای من

 

!مولای غریب و تنهای من

می خواهم غربتت را حکایت کنم؛ غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛ غربتی که اشک آسمان و

زمین را جاری ساخته؛ غربتی که حتی برای برخی محبانت ، غریب و ناشناخته است؛ غربتی که اجداد

طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند

متحیرم کدامین مصرع از این مثنوی « هفتاد من کاغذ» را بازخوانی کنم؟

کدام سطر، کدام صفحه و کدام فصل از مجلدات این کتاب قطور را باز نویسم؟

من از تصویر این غربت و غم ناتوان ام.

از کجا آغاز کنم؟

از خود بگویم یا از دیگران؟

از نسل های گذشته بگویم یا از نسل امروز؟

از دوستان

شکوه کنم یا از دشمنان؟

از عوام گلایه کنم یا از خواص؟

از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟ از آن ها که دستان پدرانه و مهربانت را خونریز معرفی

می کنند؟ از آن ها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت

می ترسانند؟ از آن ها که تو را به دور دست ها تبعید می کنند؟ از آن ها که به نام تو مردم را به دکه

های خویش فرا می خوانند؟ از آن ها که همواره بر طبل نومیدی می کوبند و زمان ظهورت را دور

می پندارند؟ از آن ها که تو را آن گونه که خود می پسندند- و نه آنگونه که هستی و می خواهی

نشان می دهند؟ آن ها که غیبتت را به منزله « نبودنت» تلقی می کنند؟




مولای من!


گویا همه چیز، دست به دست هم داده است تا شما در غربت بمانیدلشکریان ابلیس هم

روز و شب در کارند.

نمی دانم چه کسانی واقعا تو را و ظهور تو را می خواهند؟

خدا می داند و تو! اما این

را می دانم که پس از گذشت دوازده قرن از شروع غیبت، هنوز پیروز این میدان، ابلیس و لشکریان انس

و جن اویند که در کشاکش غیبت و ظهور، شب ظلمانی غیبت را تا هم اکنون امتداد داده اند از خود آغاز می کنم ..که اگر هرکس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد.و میدانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم نزد توست

 

دیدگانمان از فراق تو بی فروغ گشته اند،

.

و ای کاش نسیمی از کوی تو ، بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند و ای کاش پیکی ، پیراهن تو را به ارمغان بیاورد ، تا نور دیدگانمان گردد ای کاش پیش از مردن ، یک بار تو را ببینیم کی می شود خورشید جمالت طلوع کند ؟

مولای من!

با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو سخن بگویم و چگونه با تو نجوا کنم؟ ای یوسف زهرا!

ای عزیز مصر وجود

نیازمندیم! محتاجیم

به داد ما برس

از ما بگذر و پیمانه وجودمان را از محبت پر کن

یوسف زهـــرا امیر قافلــــه

از غم هجـران تو دارم گلــــه

ای شفای زخمهای شیعیان

تا به کی باید زما باشی نهان؟

 


اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

از علی بن الحسین امام سجاد (ع) نقل شده است که فرمود:

مرد کوری از فاطمه زهراء (س) اجازه خواست که به خانه آن حضرت وارد شود. حضرت فاطمه (س) خود را از وی پوشانید. پیامبر (ص) با دیدن این منظره فرمودند: چرا خود را از او پوشاندی و حال آنکه او تو را نمی بیند. حضرت پاسخ دادند: اگر او مرا نمی بیند من که او را می بینم، و به علاوه شامه او بوی مرا استشمام می نماید. پیامبر (س) فرمودند: شهادت می دهم که تو پاره تن من هستی!

چقدر خوب میشد ما هم حیای زهرایی داشته باشیم...

سلام دوستان

رعایت و دانستن حدود شرعی در نت امروزه یکی از مهمترین موضوع هاست

چرا که هر فرد با هر جنسیتی باید حریم مورد نظر را حفظ کند

یا اینکه هر اقا یا خانم که در نت فعالیت میکند باید مسائلی را هم بداند و هم رعایت کند.

و یا حد و مرز واقعی ان کجاست...

رعایت حدود شرعی همیشه لازم و ضروریست، چه در دنیای حقیقی و چه مجازی! اما امروزه، این مسئله نه در دنیای حقیقی رعایت می‌شود و نه در دنیای مجازی. (البته 100% نیست)
خواهشمندم در این وب این نكات رعایت شود....ممنون

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد



[ جمعه 29 اردیبهشت 1391 ] [ 10:53 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

دلتنگم آقا ؛ دلتنگ دیدنت ؛ دلتنگ شنیدن صدای انا المهدی ت ...

تا کجای عمر باید هر شب درانتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلتها باشیم ٬ یامولا !


بیا ٬ که سقف آسمان زندگیمان راابر جهل و فساد پوشاند !بیا٬ که زمین تشنه باران است !

 بیا ٬ که جگرهایمان را فراق٬رتگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !


نمی دانم قلم سنگی برای دوری توچه می نویسد ٬ ولی همین را می دانم که او نیز هجاهای نام تو را دوست دارد و بی معطلی می نگارد .

بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان را خزان به یغما می برد .


بلندای پرواز خورشید را که می بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشید کجاست؟


کبوتران سپیدبال که نشانه های آرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش می نهند٬

عقابها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکی ها دل به سکوت می سپارند و در دل کوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند اما خورشید آشیانه اش کجاست؟


در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پرخروشش به آرامش می نشیند؟


یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند .


خورشید هرگز غروب نمی کند ٬ خورشید معنای روشن طلوع است .


اما آشیانه خورشید را یافتم ٬ دل مردی چون مهدی (ع) !!!

این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است .


اگر روزنه ای در دل توبگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هرخورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.


آری ! می شناسمت ٬سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام وچون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را میشناسم...

 

 اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

در جواب به بی حرمتی شاهین کافر
مهدی بیا دلم دوباره خون شد
جریحه دار دشمن زبون شد

یه عده حرمت رو نگه نداشتن
پا به روی اعتقادات گذاشتن

در آتش خدا همگی سوختن
به شهرت و پول همه چی فروختن

قسم به غیرت امام علی
بوده دل شیعه گنبد نقی

نقی خودش مظهر عدل و داده
خوش به حال اونکه دل به او داده

وای به آنکسی با او درافتاد
هرکه درافتاده بدون ورافتاد

بگو به اون (شاهین)مرتدو رذل
بشی دچار غضب ابوالفضل

قسم به اون امامی که غایبه
قتل تو بر بچه شیعه واجبه
 
(بهلول حبیبی زنجانی)

درد دل یا مولاتی یا رقیه با شاهین:

به پدر پسری توهین كردی كه كمرش از داغ فرق شكافته.میخ در.جگر پاره پاره.سر بر نیزه و...هتك حرمت به اجداد و پدرش شكسته شده و اشكش...

به پدر پسری توهین كردی كه اشكاش برای من و تو وامثال من و تو بوده...و دستهایش رو به اسمان بلند نشد مگر برای دعا...دعا برای من و تو...

اقا جون....یا صاحب الزمان....شرمندتیم مولا.

    شرمندتیم................

(yamolatiyaroghayeh.blogfa.com)

    اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 
آن روزها ، بوی سیر می آمد و وضعیت قرمز بود
ایستادیم ،
در بُهت دشمن و در میانه ی سنگر
چون سپر ،
در هجوم قهر ، برای شهر!
با هر ترکشی ، کبوتری پر کشید
و لاله های خونین بال ،
در آنسوی خاکریز
دپو شدند!
در دریای خون ،
لبریز باور شدیم
و در راه داور در خون شناور!
صدها هزار پاره به معراج رفتیم
و برای صدها هزار کبوتر خونین بال
دست تکان دادیم ، تا وضعیت شهر قرمز نماند
و نماند!
 
  *
این روزها ، بوی فراموشی می آید
و وضعیت زرد است
و کس نمی داند که عزت،
چه بهایی داده است،
که رهایی زاده است
خیلی نامــردیم
راه را گم کــردیم
آتش سرد شدیم
از وفا طرد شدیم
معدن درد شدیم
یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید
....


اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...




 

آقا جان سلام


دیشب حال قشنگی داشتم.

به قول آغاسی:

دوش مرا حال خوشی دست داد....


دوش سیلاب غمم تا به سر زانو برد  

  امشب ای دوست چه تدبیر كه بگذشت ز دوش


نمی دانم چه بگویم و از كجا بگویم؟!

من كه دارم می سوزم... آقا را نمیدانم....

فتنه هایی كه آدم را می كشد...

نمی دانم كی به او سر می زنی و آرامش می كنی؟...

هر چند زخمی كه ما خوردیم به داغ سینه او نمیرسد

اما او ، چون تویی دارد و ما...


زهجر روی تو دیوانه وار می گریم     

  مثال توده ی ابر بهار می گریم


دو گانه ای ننهادم به مقتدایی تو        

   ولی به لطف تو امیدوار می گریم...


وقتی پدرم این غزل را سرود،

بی اختیار به یاد تو افتادم.آقاجان...

حرف ها دارم كه نمی توانم بگویم...

چقدر سخت است  خار در چشم و استخوان در گلو.

من علی را می بینم...من علی را در وجودم حس می كنم...

حالا دیگر به علی می گویند چه بكن و چه نكن؟!

بیم آن دارم كه حكمیتی شود و گرفتار ابوموسی ها شویم...

آقاجان،

ندای جانسوز علی زمان،

هیچ گاه فراموشم نمی شود...تو رامی خواند...

استاد اخلاقم با گریه می گفت:


ببینید چه كرده اند با علی كه مناجات شبش را با مردم درمیان گذاشت.

آن خطبه شقشقیه بود...


تو از قول ما به علی بگو كه اگر نتوانیم برایت عمار باشیم،

اگر نتوانیم سلمان باشیم،

اگر نتوانیم ذوالشهادتین باشیم ،

می توانیم چاه باشیم كه تو در چاهسار گوش ما نجوا كنی...

شرم می كنم این را هم بگویم.شاید گوش ما آلوده باشد...


ناله ات نور خدا در دل تاریك من است 

   چه كند نور در این مجمر دود اندوده؟


آقا به علی زمان بگو،

می دانیم كه تو در همه سمت ها در طول عمر مظلوم بودی...

همیشه با اخلاص بودی

اما

بیش از همه مورد هجوم قرار گرفتی..

.لعنت بر این دنیا...

اُف لك یا دهر...


آقا نمی دانم چرا به ما اجازه نمی دهند تا حرف بزنیم؟

بر من گران است كه ببینم،

محاسنت سپید شد از نا مردی این فتنه ها...

ما را هم پیر می كند این خون دل تو...

خون می خورم از اینكه نمی شود حرفی بزنیم...

تنها به خاطر تو سكوت می كنیم.


به یاد علی(ع) می افتم

وقتی كه زهرا(س) گفت:

چرا بر نمی خیزی ای شجاع ترین عرب و عجم؟

و وقتی خواست با شمشیر آخته خارج شود ،

صدای اذان بلند شد و گفت:

زهرا جان اگر می خواهی این صدا زنده بماند،

باید سكوت كنیم.

وهر دو نشستند و بر مظلومیت علی گریستند...


آقا ما هم چاره ای نداریم...

ماهم تنها می توانیم برایت...

دست ما را بگیر ،

بگو چه كنیم؟


ای پیر طریق دست گیری فرما   

   طفلیم در این طریق پیری فرما


سكوت ما را خواهد كشت...

عاقبت این عشق هلاكم كند...


ما كه علی نیستیم ؛اما مطیع امر تو ایم.

هر چه كه تو بخواهی همان خواهیم كرد.

تمام جان و روحم به فدای تو ...


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم  

  خونها كه موج می زند از سینه تا لبم
 
...نوشته اقای كیوان قزوینی...
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد




[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

معلم عزیز ، استاد بزرگوار، تو را به چه مانند کنم . دل دریاییت لبریز از آرامش است همچون

کوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای و همچون ابر، باران پر شکوه معرفت بر چمن های

دشت دانش آموختگی فرو می ریزی . خورشید نگاهت گرمابخش وجود ما وحرارت کلبه ی

سرد یأس و ناامیدی و ارمغان شور و شعف است . غنچه ی تبسمی که از گلستان لبهای

تو می روید، طراوت لحظه های ابهام و زیبا یی بخش خانه ی وجود ماست . کلام روح بخش

و دلنشین تو موسیقی دلنوازی است که بر گوش جان می نشیند و اهنگ زندگی را به

شور در می آورد. روانی به لطافت گلبرگهای ارغوان داری که از احساس و شور و شعف لبریز

است . دستهای روشنت سپیدی خود را از گل بوسه های گچ گرفته و شمع وجودت از

نیروی ایمان و انسانیت شعله ور است . سرخی شفق ، تابش آفتاب ، نغمه ی بلبلان ،

صفای بستان ، آبی دریاها ، همه و همه را می توان در تو خلاصه نمود . معنای کلام امید

بخش تو همچون نسیم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته ماست . علم آموزی و صبر

ایمان را از پیامبران به ارث برده ای و به حقیقت وارث زیبایی ها بر گستره ی گیتی

هستی . قدوم سبز تو سبزینه ی کوچه باغ های زندگی و صفا بخش خاطر پر دغدغه ی

ماست . طپش قلب تو آهنگ خوش هستی و جوشش نشاط در غزل شیوای زندگی

است . تو روشنایی بخش تاریکی جان هستی و ظلمت اندیشه را نور می بخشی . ‹‹ و ما

یستوی الاعمی والبصیر . و لا الظلمات ولا النور ›› وهرگز کافر تاریک جان کور اندیش با مومن

اندیشمند خوش بینش یکسان نیست وهیچ ظلمت با نور یکسان نخواهد بود . چگونه

سپاس گویم مهربانی ولطف تو را که سرشار از عشق ویقین است . چگونه سپاس گویم

تأثیر علم آموزی تو را که چراغ روشن هدایت را بر کلبه ی محقر وجودم فروزان ساخته

است . آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو مرا نه توان سپاس است ونه کلام وصف .

تنها پروانه ی جانم بر گرد شمع وجودت ، عاشقانه چنین می سراید : معلم کیمیای جسم

و جان است … مــعلم رهنمای گمرهان است…. شـده حک بر فراز قله ی عشق …. معلم

وارث پیغــــمبران است.

این روز عزیزو به مامان گلم تبریك میگم....دوستون دارم مامان جون

http://www.dl2.mobfa.org/spring90/dl/teacher-d.jpg

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 03:01 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

مادرم، وقتی رفتی ابر بی کسی بر جهان سایه افکند . و مادر بودن واژه حقیقیش را گم کرد . و لبخند حقیقی معنای غربت به خود گرفت و به تاریخ پیوست .

مادرم ، وقتی رفتی صدای شور و شوق بازی های کودکی زینب  در پشت دیوار های سکوت دل محبوس شد و کوهی از غم بر بی کسی  علی دامن زد و او را مظلوم بار آورد .

مادرم ، بعد از رفتنت آسمان ، لباس عزا به قامت خود دوخت و باد نغمه سوز نوای دل تنگی سر داد و فلک قادر نشد مانند تو را از مادر بزاید .

و سیلی بار خجلت کشید که چرا روی گونه های تو نشست « در » بار ها خود را شماتت کرد که ای کاش خود می شکست که چرا پهلوی تو را شکاند . ولی هلهله ای درون اسیاب بود که می گفت : تبرک دستان فاطمه در وجود من است .

ماردم ، رفتی ولی اگر بودی اجازه نمی دادی سر بریده حسینت را آن نامردان با بی شرمی تمام نزد دختر سه ساله اش به نمایش در آورند .

مادرم ، شانه های تو جایگاه آن سر بریده بود نه تشت آن ملعونان چرا که تشت ظرفیت چیز های کم ارزش را دارد نه چیزی با ارزش مثل سر حسین ، که نورانیت را از آن تشت سر ریز می کند .

مادرم ، بوسه تو جایگاه گلوی بریده آن طفل پرپر بود نه زخم تیر نیزه آن بی شرمان .

مادرم ، آغوش تو جایگاه دستان بریده عباس بود نه آغوش زمین چرا که زمین لیاقت دستان بریده را ندارد و ممکن است از شرم و خجالت فرو رود .

مادرم ، وجود تو ، همدم شب های بی کسی علی بود . نه بی پرستاری که اینگونه او را آواره کوچه های غربت کند .

مادرم ، وجود تو ، داستان زندگی زینب را رقم می زد . نه قصه بی مادری که با غصه او پیر و شکسته شود و گیسوانش همه سپید شوند .

مادرم ، کاسه اب تو لایق لب های خشک حسن بود . نه کاسه زهر دشمن که او را اینگونه شهید کرد و به خاک نشاند .

مادرم ، وجود تو ، بهانه ظهور من است نه وجود ظالمان كه پر كردن دنیا را از شقاوت خود.

مادرم   مادرم   مادر...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

اینجا شهر گم شدن است.شهر غریب ماندن.غریبه بودن...

مدینه لمس لحظات رؤیایی خوابهای شیرین شیعیان فاطمه است.شهر تلمّذ به دعای «اللهم العن قاتلیک...»

 مدینه شهر کوچه بنی هاشم است.شهر سوختن یک در...شهر آتش گرفتن بالهای یک پروانه.یک پرستو.یک مادر...

اینجا هنوز بوی آتش می آید.آتشی که در کربلا بر خیمه ها نواخته شد،اینجا شعله گرفت...اینجا بر یک در و یک مادر...

مادر در حوالی همین کوچه بود که پرش سوخت...

که پرنیانش آتش گرفت...

اَلسَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا مُمْتَحَنَهُ امْتَحَنَکِ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَکِ فَوَجَدَکِ لِمَا امْتَحَنَکِ...

بمیرم،بمیرم که در مقابل دیدگان غیرت حسن،در مقابل چشم عاشورایی حسین،در میان در و دیوار...

بمیرم برایت مادر جان.برای آن لحظه که گفتی یا اَبَــــتاه...

saeghe

مادر جان...این کوچه بنی هاشم شماست که به دست بت پرستان آدمکش وهابی نابود شده...

اینجا قدمگاه اهل کساء است که در کشاکش نامردی آل بی شرف سعود،سنگ فرش قدوم نماز گزاران بی بصیرت عرب شده...

کاش آن روز مدینه را تاریخ نمی دید...

و تو می دانی که چه کرد این مصیبت عظمی با قامت خیبری مولا...

و تو می دانی که زانوان علی آنگاه که خبر مصیبت تو را سالها قبل از خزان،از لسان پیامبر خدا شنید،خم شد که نه!شکســـت...

فاطمه جان.ای مادر یاسهای عاشورایی.مادر خیمه های زینبی.مادر التماسهای شیعه.مادر نرجس های آخر الزمان...

این شهر گمشده ای دارد که هر چه بگردی نمی یابی آن گمشده را...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

خدا: دوشنبه 21  اذر سال  90 وبلاگی را ایجاد کردی به نام(.......)

نویسنده وبلاگ: بله. درسته

خدا: نیتت از راه اندازی این وبلاگ چی بود؟

نویسنده وبلاگ: میخواستم درونیاتم را در وبلاگ بنویسم تا سبک شوم و بتوانم با مطالبم مردم رو به صراط مستقیم نزدیک کنم.

وبلاگ به سخن می‌آید: ای خدا... این نویسنده در ابتدا نیتش خوب بود ولی آروم آروم مطالب و نظراتی تو وبلاگ گذاشت که اصلا بوی  تو رو نمیداد.

نویسنده وبلاگ:چرا دروغ میگی! این همه مطلب این همه تحلیل در مورد مسائل اعتقادی و سیاسی نوشتم.

وبلاگ: درسته نوشتی.ولی با چه نیتی؟

نویسنده وبلاگ:خوب معلومه نیتی خدایی دیگه! منم میتونستم مثل خیلی از وبلاگ نویس‌ها مطالب چرت و پرت بنویسم، ولی این کار رو نکردم. پس از اونها خیلی بهترم.

خدا:  ولی من بهت خیلی ظرفیت دادم که ازشون استفاده نکردی. پدر و مادر خوب. دوستان خوب. محل تحصیل و زندگی خوب. برهه زمانی تاریخی خوب. کشور خوب و....دادم .بعد از اون  قلم خوب هم بهت دادم.اما تو اصلا از ظرفیت هات درست استفاده نکردی.

نویسنده وبلاگ: خدا یا ببخشید. حداقل بخاطر مطالب خوبم من رو ببخش.

خدا:  مطالب خوب!!! آن مطالبی را میگویی که از اهل بیت نوشتی؟

نویسنده وبلاگ:بله

خدا:

یادت هست که با چه نیتی اون مطالب رو مینوشتی؟

به خاطر من نوشتی یا به خاطر مخاطب های وبلاگت؟

یادت میاد چقدر ذوق میکردی

وقتی کسی از مطلبت تعریف میکرد؟


یادت میاد یکبار مطلبی که از اهل بیت نوشته بودی رو یک وبلاگ بدون ذکر منبع تو وبلاگش زد و تو ناراحت شدی؟


مگه بخاطر من ننوشته بودی؟

پس باید خوشحال میشدی.


یادته پیغام هایی رو که باید جواب میدادی رو جواب ندادی و کامنت هایی که نباید جواب میدادی رو جواب دادی؟


یادته تو یک مطلب سیاسی آبروی یک مومنی را بردی

بدون ایکه تحقیق کنی؟


یادته اون روزی که باید داد میزدی و از من میگفتی،

سکوت کردی و از مسائل بی اهمیت نوشتی؟


میوانستی که چندین هزار نفر با یک مطلب تو از من دور شدند؟


میدانستی که با اکثر مطالبت وقت و فرصت خیلی ها را تلف کردی؟


میدانستی که میتوانستی با این وبلاگ بهشت خودت را تضمین کنی؟


میدانستی یکبار مولایت حضرت مهدی(عج)

قصد ورود به وبلاگت را داشت؟

اما مطالبت بوی ریا تو وبلاگت

نگذاشت تا مولایت به وبلاگت بیاید؟


میدانستی که مطلبی برای تعجیل در ظهورآقایت ننوشتی

و از نائبش دفاع نکردی؟


میدانستی که من بارها کمکت کردم و دلت انداختم که چنین مطالبی را بنویسی اما تو تنبلی کردی؟

 

نویسنده وبلاگ در حالی که سرش را پایین انداخته بود و پشت دست خود را از شدت ناراحتی میگزید گفت: خدایا تو رو خدا دیگه نگو. میخوام دیگه وجود نداشته نباشم. ببخشید! غلط کردم.

خدا: بنده من، هیچ کس به اندازه من تو را دوست ندارد.یکبار دیگر به تو فرصت میدهم تا این مطالب را بخوانی تا این باربا وبلاگت  بهشتت را تضمین کنی.

بسم الله الرحمن الرحیم...

........................

اعتراف میکنم که این مطلب را هم برای رضای خدا ننوشتم.

الهی العفو..


هر مسلمانی،

خود یک سازمان تبلیغات  اسلامی است


باید کاری کرد.

"دلنوشته ای از اقای كیوان قزوینی"

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 


[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

راستی فاطمیه نزدیک است...


زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یاعلی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است . . .

شعر از حمیدرضا برقعی

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ یکشنبه 27 فروردین 1391 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

SAEGHE

یا صاحب الزمان !


 داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست  .

شرمنده ایم .

می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست .

می دانیم كوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است كه در حق تو كرده ایم .

یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ،

و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم .

به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم .

اما ای فرزند احمد !

آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم .

اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم .

اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به كوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .

ای یوسف زهرا !

خاندان یعقوب پریشان و گرفتار بودند ،

ما و خاندانمان نیز گرفتاریم ،

روی پریشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببین .

به ما ترحم كن كه بیچاره ایم و مضطر

ای عزیزِ مصرِ وجود !

سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است .

نیازمندیم ! محتاجیم و در عین حال گناهكار

از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبت پر كن .

یابن الحسن !

برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند كالایی – هر چند اندك – آورده بودند ،

سفارش نامه ای هم از یعقوب داشتند .

اما ...

ای آقا ! ای كریم ! ای سرور !

ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است .

آن كالای اندك را هم نداریم .

اما... نه ،

كالایی هر چند ناقابل و كم بها آورده ایم .

دل شكسته داریم

و مقدورمان هم سری است كه در پایت افكنیم .

ناامیدیم و به امید آمده ایم .

افسرده ایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم .

سفارش نامه ای هم داریم .


پهلوی شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم .

یا صاحب الزمان !

به یقین ، تو از یوسف مهربانتری .

تو از یوسف بخشنده تری .

به فریادمان برس ، درمانده ایم .

ای یوسف گم گشته ! و ای گم گشته ی یعقوب !

یعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداریم .

در دوران پر درد هجران ، اشك می ریزیم و می گوییم :

تا به كی حیران و سرگردان تو باشیم .

تا به كی رخ نادیده ترا وصف كنیم .

با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو بگوییم و چگونه با تو نجوا كنیم .

سخت است بر ما ، كه از دوری تو ، روز و شب اشك بریزیم .

سخت است بر ما ، كه مردم نادان تر واگذارند .

سخت است بر ما ، كه دوستان ، یاد ترا كوچك شمارند .

یا بقّیةالله !

خسته ایم و افسرده ،

نالانیم و پژمرده ،

گریه امانمان را بریده است .

غم دوری ، دیوانه مان كرده است .

اما نمی دانیم چه شیرینی و حلاوتی در این درد و دوری است كه می گوییم :

كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكیبایی كند .

تا من نیز در بی قراری ، یاریش دهم

كجاست آن چشم گریانی كه از دوری تو اشك بریزد ؟

تا من او را در گریه یاری دهم

مولای من !

دیدگانمان از فراق تو بی فروغ گشته اند .

و می دانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست .

و ای كاش نسیمی از كوی تو ،

بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند .

و ای كاش پیكی ، پیراهن ترا به ارمغان بیاورد

تا نور دیدگانمان گردد .

ای كاش پیش از مردن ، یك بار ترا به یك نگاه ببینیم .

درازی دوران غیبت ، فروغ از چشمانمان برده است

كی می شود شب و روز ترا ببینیم و چشمانمان به دیدار تو روشن گردد ؟

شكست و سرافكندگی ، خوار و بی مقدارمان كرده است .

كی می شود ترا ببینیم كه پرچم پیروزی را برافراشته ای ؟

و ببینیم طعم تلخ شكست و سرافكندگی را به دشمن چشانده ای .

كی می شود كه ببینیم یاغیان و منكران حق را نابود كرده ای ؟

و ببینیم پشت سركشان را شكسته ای .

كی می شود كه ببینیم ریشه ستمگران را بركنده ای ؟

و
اگر آن روز فرا رسد ...

و ما شاهد آن باشیم ،

شكرگزار و سپاسگو نجوا می كنیم :

الحمدلله رب العالمین .

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 11:18 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

  آقا اجازه ؟ شعر من هست آب بابا

یادش بخیر... من ، کودکی و تاب ، بابا...

آقا اجازه ؟ درد دلهایم زیاد است

مادر نشسته گوشه ای بیتاب ، بابا

بر روی تختش ، خس خس سینه و دردی...

من هم صدایش میزنم... با... ، باب... ، بابا...

آقا اجازه ؟ درس ها را خوب حفظم

درسی که یادم هست از خوناب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((ش)) شبیه شیمیایی...

راهی این جنت شد از این باب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((د)) شبیه یک دلاور

چیزی که مانده از تنش یک قاب ، بابا...

جانباز تمثال وفاداریست آقا

بهر شهادت می شود بی خواب . بابا...

زخم تنش در آسمان چون آفتاب است

شب ها همیشه می شود مهتاب . بابا...

زخمی ترین شعرم فدای تار مویش

با هر دمش دریا شود گرداب . بابا...

آقا اجازه دست هایم درد دارد

از این جریمه های سخت آب بابا...


سید حامد رحمتی

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

گرچه من سرباز هیچ و
ساده ام/
سرخوشم مهدی
بود فرمانده ام/
گرچه شد
فرمانده ام غایب
ولی/
دلخوشم بر نایبش سید علی...
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد نوحه

كد مداحی

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی وصیت شهدا دعای فرج
دعای عظم البلا
استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد