تبلیغات
مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)

مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)
او ضمیر مفرد غایب نیست او همه دنیای من است. . .

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

به نام خداوند بخشنده مهربان

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن

خدایا، ولىّ‏ ات حضرت حجّه بن الحسن

صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی

که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد

هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ

در این لحظه و در تمام لحظات

وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ

سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر

دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ

و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى

طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

که خوشایند اوست ساکن زمین گردانیده،

و مدّت زمان طولانى در آن بهره‏مند سازى.

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

...بسم رب المهدی...

                                                    من به آمار زمین شک دارم...!!!

من  به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟

اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت

پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند

همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد

من که در تردیدم تو چطور؟

نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت

گفته بود آن شاعر :

هر که خود تربیت خود نکند حیوان است

آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت

من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع

و به این سطح که گویند پر از آدمهاست

مشکوکم

نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت

من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

من که می گویم نیست

گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست

یا که رنجور و غریــــــــــــــــب

خسته ومانده ودر مانده براه

پای در بند و اســـــــــــــــــــیر

سرنگون مانده به چــــــــــاه

خسته وچشــــــــــــم به راه

تا که یک آدم از آنچا برسد

همه آن جا هستــــــــــند

هیچکس آن جا نیست

وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی

همه آن جا هستـــــــــــــــند

هیج کس آنجا نیســـــــت

هیچکس با او نیســـــــــت

هیچکس هیچکـــــــــــــس

من به آمار زمین مشکوکم

من به آمار زمین مشکوک

چه عجب چیزی گفت

چه شکر حرفی زد

گفت:من تنهایم

هیچکس اینجا نیست

گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

اندر این تنهایی

به خدا می شکنم به خدا می شکنم

من به آمار زمین شک دارم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

اگر این شهر پر از ادمهاست

پس چرا یوسف زهرا تنهاست؟؟؟

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

گیرم که زدی...

گیرم که کشتی...

با رویش ناگزیر جوانه ها چه میکنی؟؟

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 09:06 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

               ...بسم رب المهدی...                      

جهان در تپش آمدنت به لرزه درآمده است.

بادها پراکنده در هر سو، ستم‌باره‌های خویش را بر دوش می‌کشند.

اهل زمین، ثانیه شمارها را مرتب نگاه می‌کنند.

یک منجی، فقط یک منجی است که می‌تواند آنها را از درد و رنج و غم خلاصی بخشد.

درختان گیسوان پریشان خویش را فصل به فصل به دست زمان می‌سپارند تا زردی و سرمای زندگی را به ساعت سرسبزی جوانه‌هایشان برساند.

دل‌ها در غربت خاک، غریبه و تنها جان می‌دهند.

ماهیان قلب‌ها خشک‌سالی محبت و مهربانی را تاب نمی‌آورند.

چشم‌ها چشمه‌های خشکی شده‌اند که کمتر به اشک شوق می‌اندیشند که گریه‌های فراق، آنان را امان نمی‌دهد.

تشنگی بر اعماق و ریشه این دیار نفوذ کرده و تندیس‌ها تاب ایستادن را بیش از این ندارند.

کشتی‌های عدالت و انصاف در هیاهوی بی‌امواج صدایشان به گِل نشسته‌اند و ناخدایان خدانشناس، هنوز در ادعای حق‌طلبی خویشند.

هر روز که عرش از صدای ضجه ستم‌دیدگان به لرزه درمی‌آید، زمین، چهار ستونش فرو می‌ریزد.

لرزش بر اندام آدمیان افتاده.

قدم‌هایشان سست شده، ایستاده‌اند؛ اما غبارهایی را می‌مانند در هوا.

هستند؛ ولی گویی کسی جز خودشان نیست!

نیستند؛ ولی چنان در خویش حل شدند که گویی هستی، جز آنها نیست.

خندانند؛ ولی در اعماق روح خویش چیزی ندارند جز اشک و عذاب.

گریانند؛ ولی نمی‌دانند بهانه این همه سختی و اشک چیست؟!

فضا، زمین، زمان، آسمان، دریا، انسان و هر آنچه در هستی است، در خلاءی عظیم غوطه‌ور است. همه چیز در حال غرق شدن است. همه چیز در حال از بین رفتن است.

همه چشم به نجات دهنده‌ای دوخته‌اند که دست‌های رها و خالی را بگیرد و از این فضای در حال سقوط نجات بخشد.

سخت است؛ سخت است هر روز چشم بگشایی و خورشید را ببینی که طلوع کرده، بی‌آنکه خبری از آمدن تو آورده باشد.

سخت است هر روز به سرخی غروب بکشانی و در تیرگی شب فرو روی، بی‌آنکه به آرامشش دست‌یابی.

سخت است تا آخر هفته روز شماری کنی و روز هفتم بلند شوی و باز هم هیچ کس را در آن سوی جاده نبینی.

سخت است پنجره را باز کنی و به دور دست‌ها خیره شوی و هیچ چیز جز چشم‌های منتظر کاج‌ها نبینی.

جاده‌های کشیده شده تا آن طرف انتظار. چشم‌های خیره شده به روبه‌رو ...‌.

پنجره‌های گشوده شده، فریادرسی را می‌خواهد که خواب ستم و بی‌عدالتی را بر آشوبد.

سواری را می‌خواهد که منتظرانش او را از پشت شیشه‌های به شوق آمده، ببینند.

جهان تو را می‌خواهد.

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


 


[ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

                                                             ...بسم رب المهدی...

saeghe

یک اربعین، به نیــزه ســر یـار دیده ام

یک اربعین، چو شمع به پایش چکیده ام

یک اربعین، به ضربه ی شلّاق ساربان

بر روی خــارهای مغــیلان دویده ام

یک اربعین، تمام تنم درد می کند

با ضـرب تـازیانه ز جـایم پریده ام

یک اربعین، رقیّه ی تو مُرد از غمت

اکنون بدون او به کنارت رسیـده ام

یک اربعین، به شام و به کوفه حماسه ها

با خطــبه های حیــدری ام آفـریده ام

یک اربعین، ز چوبه ی محمل سرم شکست

همچـون پـدر ببیـن تـو جبین دریــده ام

یک اربعین، کنار عدو، وای! وای! وای!

بس جورِ طعنه های فراوان کشیده ام

یک اربعین، به ضربه سیلی ببین حسین

رویم کبود گشته و قامــت خمیــده ام

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان! /قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران.

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان /دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!.

قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!/ اصلا به این نوشته بگویید «داستان».

 

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!

قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان

اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!

«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
یا زیر دستهای نجیب تو در امان!

آقا اجازه!............................
.......................................!

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان...

آقا اجازه! خسته‌ام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب

آقا اجازه! پنجره‌ها سنگ گشته‌اند
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب

آقا اجازه! باز به من طعنه می‌زنند
عاشق ندیده‌های پر از نفرت رقیب

«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می‌کنند
«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود
«آدم» نمی‌شویم! بیا: ماجرای «سیب»!

باشد! سکوت می‌کنم اما خودت ببین ... !
آقا اجازه! منتظرند اینهمه غریب ....

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 


[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 11:41 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

عکس هایی از ویلای جدید نائومی کمبل مدل معروف سیاهپوست جاماییکایی در جزیره ای در ترکیه که از بالا به شکل چشم جهان بین یکی از نماد های فراماسونری می باشد.

www.saeghe-f135.mihanblog.com

منبع:velayat1389.mihanblog.com

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 11:25 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

WWW.SAEGHE-F135.MIHANBLOG.COM


[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]
...بسم رب المهدی...

از قله تا به دامن کوه انفجار روز

غوغای نور صبح و دل اسمان مست

هشدار مردمان خداترس** ٬یک کتاب

وحی خدا به سینه مردی امین نشست

دوران پر تلاش محمد شروع شد

ابلاغ وحی ضمن نشان دادن علی

مزد تمام زحمت او را خدا گذاشت**

در یک کلام:«دست شما دامن علی»

خندق ٬ علی ٬ تمامی ایمان حریف کفر*

خیبر ٬ علی ٬ رضای خدا و پیمبرش*

یک روز علی معادل هارون برای او*

یک روز او مدینه علم و علی درش*

از خانه هر دری که به مسجد گشوده را

بستند و باز ماند در خانه ی علی

از ابتدای دعوت خویشان برای دین

تا حجة البلاغ فراخوان : «علی ولی»*

وقتی نبی به سمت خدا پر زد و علی

در حال دفن کردن پیغمبر فقید

بر ماه ابر سوخته ای پنجه میزد و

گرگی به قله های طمع زوزه میکشید

رونق گرفت سکه ی بازار شایعات

اسمش چه توطئه وَ چه یک فتنه . بگذریم.

گفتند :«علی خلافت خود را نخواسته»

از جمله ی صریح نبی هم که بگذریم

گفتند با شتاب وَ با کلی اب و تاب:

«آه این وفات پشت علی را شکسته است

هر چند نیست بهتر از او رهبری ولی

تکلیف چیست؟ او خودش از کار خسته است»

مردم اگر چه سابقه ها را ورق زدند

باید کسی به جای نبی اتکا کند

بی فکر روی این که مگر میشود علی

سرپیچی از کلام نبی و خدا کند

بی فکر روی این که ولایت الهی است

انگشتری که نیست ببخشد به مستحق

بی فکر روی این که فقط یک علیست که

حق در کنار اوست وَ او در کنار حق*

در خاک شخم شایعه خورده گذاشتند

بذر نفاق و بدعت و تزویر و کینه را

از پیر های شهر یکی انتخاب شد

جای علی نشست . چه میشد مدینه را؟

وقتی که بازمانده ی جمع مباهله

در کوچه های لایق نفرین قدم گذاشت

با استناد روی تمام شواهدش

ان شب امیر کوچه به کوچه سوال داشت

گفتند با علی همه ی کوچه های شهر:

«هر چند حق توست ولی دیر امدی

طوری که نیست گوشه ای از کار هم بس است

اخر خودت معادله ها را به هم زدی»

اصحاب در ادامه ی برنامه هایشان

میخواستند واقعیت هم عوض شود

که در مسیر بیعت و مشروعیت به خود

تا خانه ی عفیف علی راه گز شود

حتی اگر نشد به همه گفته میشده:

«حالا که باز کشورمان جان گرفته است

حیدر به زیر حرف خودش میزند ٬ چطور؟

حالا که کارها همه سامان گرفته است

به فکر پس گرفتن حق خلافت است

با خاطرات ٬با گله ها ٬با بهانه ها»

بالاخره برای سکوت همیشگی

بالاخره به خاطر محو نشانه ها

تا خانه ی عفیف علی پیش رفته و

تنها علی ٬ نه ٬ یک نفر اینجا قدم زده

ائینه ی رضایت و خشم الهی است*

مکر خدا محاسبه ها را به هم زده

وقتی که نیست چند خداترس واقعی

وقتی که گرگ ما به لباس صحابه است

حق حین این مجادله نابود میشود

باید چه کار کرد؟ فقط دست روی دست؟

نه باز هم به بینش مولا و فاطمه

حتی اگر به قیمت ان اتفاق ها

حتی اگر به قیمت جانش و بچه اش

این بار فاطمه است حریف نفاق ها

بی غیرتی به رفتن زن پشت در که نیست

بی غیرتی گدازه ی اتش دم در است

بی غیرتی شکستن حدّ و حریم ها

بی غیرتی شکستن پهلوی مادر است

نوشته اقای سعید قائد امینی

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 01:38 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

پندار ما این است كه ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت این است كه زمان مارا با خود برده است و شهدا مانده اند...(شهید سید مرتضی آوینی)                                                            

قسمتی از وصیت نامه شهید صادق(امیر) كفشدار طوسی:

بسم ا...الرحمن الرحیم

من صادق كفشدارطوسی به واحدیت خدا و فرستاده برحقش حضرت محمد(ص) و مولایم علی بن ابیطالب و یازده فرزند گوهربارش تا حضرت حجت(عج) ایمان داشته و سوگند یاد میكنم و همینطور به نائب برحق امام زمان(عج)امام خمینی با روشنی دل ایمان داشته.

این وصیت نامه وقتی به دستتان میرسد كه من دیگر در بین شما نیستم.پدر و مادر عزیزم هرچند شمارا اذیت كردم ولی فكر كنم پسر نسبتا اهلی بودم  و كمتر كسی از دست من ناراحت است امیدوارم مرا به بزرگی خودتان ببخشید.در مرگ من ضعف از خودتان نشان ندهید كه دشمنان اسلام و امام خمینی شادی كنند.با پایداری و صبر خود نشان دهیدكه از مرگ من در راه خدا راضی هستید چون امانتی بودم در پیش شما كه باز شما به مبدا اصلی ان كه خداست برگرداندید ان هم با مقام شهادت كه ارزوی هركس است و همانطوریكه قرآن مجید میفرماید:"مپندارید آنها كه در راه خدا شهید شده اند مرده اند بلكه زندگانی هستند كه در پیش خدا روزی میخورند" شما هم مرا مرده مپندارید چون من همیشه و در همه جا در كنار و پهلوی شما هستم و هم اینكه بر روی سنگ قبرم ناكام ننویسید چون من به كام و ارزویم رسیدم به ان هدف اعلی كه ارزوی هركس است رسیدم هرچند در سن پایین بودم ولی چه بهتر در این سن كم كه گناهانم كمتر است بمیرم ان هم مردن در راه خدا...

 خواهران من!

مهمی كه از شما میخواستم این است كه حجاب خودتان را به بهترین وجه حفظ كنید و پیرو امام و خطش باشید و نگذارید كسی شمارا سرزنش كند كه چرا گذاشتید پسرتان به جبهه برود كه شهید شود كه اگر چنین گفتند قاطعانه جوابشان را بدهید...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]
...بسم رب المهدی...

وصیت نامه شهید حاج ابراهیم همت

به نام خدا


نامی که هرگز از وجودم دور نیست وپیوسته با یادش ، آرزوی وصالش را در سر داشتم .

سلام بر حسین (ع) سالار شهیدان ، اسوه و اسطوره ی بشریت.

مادرگرامی و همسر مهربانم ، پدر وبرادران عزیزم

درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید، چقدر شما ها صبورید ، خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم ، غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند. الگو اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن (بقا و حیات ابدی).و نزدیکی با خدا،چرا که «ان الله اشتری من المؤمنین».

من نیز در پوست خود نمی گنجم ، گمشده ای دارم وخویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم ، سیمهای خاردار مانعند ، من از دنیای ظاهر فریب مادیات وهمه آنچه که از خدا باز می دارد متنفرم (هوای نفس شیطان درون وخالص نشدن)در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می شدند ، از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد وهر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است .

عزیزانم! این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ، ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم ، هنوز خالص نشده ام وآلوده ام.

از شروع انقلاب در این راه افتادم وپس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ، ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه ی « شهرضا» (قسمه ) وسمیرم، سپس شرکت در « خوزستان» و جریان گروهکها در خرمشهر پس ازآن سفر به سیستان وبلوچستان (چابهار وکنارک) وبعداَ حرکت به طرف «کردستان» . دقیقاَ دو سال در «کردستان » هستم.مثل این که دیگر جنگ با من عجین شده است.

خداوند تا کنون لطف زیادی به این سرپا گنه کرده وتوفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.

اکنون می روم با دنیایی انتطار ، انتظار وصال و رسیدن به معشوق،ای عزیزان من توجه کنید :

1- اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد ؛ با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسرانتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم ، دلم می خواهد او را علی وار تربیت کنید. همسرم انسان فوق العاده ای است او صبور است و به زینب عشق می ورزد ، او از تر بیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد ، چون راهش را پیدا کرده است ، اگر پسر به دنیا آورد اسم او را «مهدی» واگر دختر به دنیا آورد اسم او را «مریم» بگذارید چون همسرم از این اسم خوشش می آید .

2- «امام» مظهر صفا و پاکی و خلوص ودریایی از معرفت است وفرامین او را مو به مو اجرا کنید ،تا خداوند از شما راضی باشد زیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد .

3- هر چه پول دارم ، اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید وبقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند .

4- ملت ما ، ملت معجزه گر قرآن ، است ومن سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است ،تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عج) وصل نماید ودر این تلاش پیگیر مسلماَ نصر خدا شامل حال مؤمنین است .

5- از مادرم وهمه ی فامیل وهمسرم ؛ اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم ،مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 01:25 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

...بسم رب المهدی...

«بشنو از نی چون حكایت می‌كند
از جدایی‌ها شكایت می‌كند»
سینه دارم چاك چاك درد صدر
فرصتی خواهم بگویم شرح صدر
«یاد باد آن روزگاران یاد باد»
یاد محرومان دوران یاد باد
یاد لبنان یاد چمران یاد صدر
آن همه خدمت بدون مزد و اجر
او به لبنان بود مردم را امام
چون به همت كرد حجت را تمام
صدر اما در وطن بیگانه است
هركه نامش می‌برد دیوانه است
كس نباشد كو نداند نام او
كو كسی آگاه از افكار او؟
یك نفر نَبوَد به عالی همتی
جستجو بنماید این سبط نبی
فخر ایران رمز لبنان صدر دین
عزت شیعه به روی این زمین
موسی كنعان به سینا سرزمین
كی شود پایان تو را این اربعین؟
وعده ها یك بار و صد بار و هزار
ده شب و صد شب، هزاران شد شمار
ای كه از آمال تو حزب و حماس
شر مطلق از حضورت در هراس
كی كنی بند بلا بدرود تو؟
چشم كم نور مرا مسرور تو؟
شیعه از اندوه تو اندوهگین
كفر را یاد تو هم بس سهمگین
دوست از هجران تو در تاب و تب
دشمن از نام تو هم اندر تعب
دشمنان در دشمنی شان راستین
عاشقان از عاشقی شان شرمگین
عاشقیم و روز، نان را در طلب
عاشقیم و شام، در شور و طرب
یار ما در بند و ما در كار خویش
صبح و شب در بند افكار پریش
یوسفی در بند زندان حسد
ما فقط دنبال اخبار و رصد
عشق خواهی، عشق یعقوب نبی
عشق یوسف كو ولی را بُد ولی
عشق یوسف آن نبی رنجور كرد
چشم پرنورش همی كم نور كرد
عشق چون باشد زلیخا می‌شود پیر و عجوز
چون كه دارد بر جگر صد آه و سوز
آن چنان عشقی بباید تا كه «صدر»
باز گردد بر مقام خود به فخر
این همه گفتیم از موسای صدر
قطره آبی بود از دریای صدر
بحر صدر و پهنه دریای آن
قطره ای از باده‌ی مهدی بدان
قطره ای از قطره های این شراب
كرده مست و بی قرارم بی حساب
یاد موسی را چنین باشد اثر
نام مهدی را خدا داند ثمر
ما زموسی نام خواندیم و بس
قصه‌ای از كار او خواندیم و بس
كی، كجا دیدیم رفتاری از او؟
چشممان كی دید سیمایی از او؟
كی نوازش كرد دستانش به مهر؟
ما خطاكارانِ مالامال، كبر؟
از شمیم یاد او مدهوش ما
عطر مهدی می‌كند بی‌هوش ما
زین سبب گویم به آوای بلند
مهدیا! بِرهان امام ما ز بند

جواد عنابستانی
آبان 1390 – ذی الحجه 1432

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 12:59 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

حسین زمان ما تنهاست با اینکه مسلمش در بین ماست

                                اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ سه شنبه 6 دی 1390 ] [ 11:38 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

...بسم رب المهدی...

دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود
گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود

جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی
هیچ‌کس در گوشه ویران به یاد ما نبود

دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را
ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود

جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب
پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود

دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت
عمه آیا در کنارت بود بابا ،یا نبود

جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را می‌زدند
ذره‌ای رحم و مروت در دل آنها نبود

دخترم وقتی عدو می‌زد تو را برگو مگر
حضرت سجاد زین‌العابدین آنجا نبود

جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود
کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود

دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس
مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود

جان بابا من دویدم زجر هم می‌زد مرا
آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود

دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود
تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود

جان بابا ابر سیلی دیده‌ام را بسته بود
ورنه از تو لحظه‌ای غافل دلم بابا نبود

دخترم شورها بر شعر ?میثم? داده‌ایم
ورنه در آوای او فریاد عاشورا نبود

جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت
ز آن که او جز ذاکر و مرثیه خوان ما نبود

شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ سه شنبه 6 دی 1390 ] [ 11:32 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 

سوپراستارهای شما کدام طرفند؟؟

چپ یا راست؟

saeghe

 


[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

عکسی از داخل کعبه...


[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

"بسم رب المهدی"

گفتگو با خانواده جانباز اعصاب و روانی كه در شرایط سختی زندگی می‌كنند؛

«تصمیم كبری»، این بار فقط برای خدا...

این قانون زندگی است؛ دنیا همیشه انسان را با بهترین داشته‌هایش به مصاف فنا و بقا می‌خواند. انسان بر سر عشق راستین در پی دفاع، مقاومت می‌كند و زخم برمی‌دارد. زخم برمی‌دارد و دست از باورهای اصلی‌اش برنمی‌دارد. جان می‌گذارد و جاودانه می‌شود و این ملاك تشخیص عاشقان حقیقی در طول تاریخ است.

                                
saeghe

امروز بعد از گذشت 32سال از پایان جنگ تحمیلی، شاید در آن سوی این شهر، در تپه‌ها و دشت‌های دوردست مرز، جایی در كنار سیم خاردارها در كنار بقایای جنگ، شاید پرندگان در آرامش روزگار، به زندگی طبیعی‌شان بازگشته باشند. اما حقیقت این است كه در جامعه ما هنوز اثرات سنگین و ویرانگر جنگ وجود دارد. كافی است ساعتی چشم‌ها را به جریان معمول زندگی هر روزه بست. كافی است گوش‌هایمان را كمی تیز كنیم تا شنیدنی‌ها را از چهره ساكت بازماندگان جنگ بشنویم. در دو شماره پیش صفحه پلاك سرخ، گزارشی از دیدار دو همرزم و جانباز بعد از 26سال، به چاپ رسید. یك روز بعد در پی تماسی تلفنی، باخبر شدیم كه جانباز نصیری بر اثر شدت یافتن عوارض ناشی از موج انفجار، برای مداوا در بیمارستان مخصوص جانبازان اعصاب و روان بستری است. در فكر آن بودیم كه جویای احوال او شویم كه دوباره تلفن زنگ خورد و این بار فردی در آن سوی خط در حالی كه گریه می‌كرد، از ما خواست تا به بیمارستان برویم و صدای او را كه همرزم جانباز نصیری و خود نیز از جانبازان اعصاب و روان است، به گوش مردم و مسئولان برسانیم. در روز ملاقاتی، همسران و فرزندان زیادی را دیدم كه با اشتیاق به دیدن عزیزان خود آمده بودند. هركس در حال و هوای خود بود. مثل اینكه آن‌ها پذیرفته بودند كه نمی‌شود پدر و برادر خود را هر چند با مشكلات فراوانی كه برای آن‌ها به‌وجود می‌آورند، فراموش كرد. هرچه باشد آن‌ها بخشی از وجود ما هستند. وقتی جانباز علی ارحمی می‌آید،‌ همسرش كبری رضازاده پلاستیك میوه‌ها را باز می‌كند. محبت را می‌شود در چشم‌هایش مثل آن دانه‌های انگوری كه شسته است، تماشا كرد. علی ارحمی چفیه‌اش را درست می‌كند و كبری خانم یقه‌اش را مثل وقتی كه در خانه است، برایش صاف می‌كند. هنوز می‌شود عشق واقعی را در كره خاكی بی‌داشتن پول و مقام و منصب دید. با آن‌ها به گفتگو می‌نشینیم:
خودتان را بیشتر برای ما معرفی كنید!
با یاد شهیدان كه لحظه‌ای بدون یاد آن‌ها نمی‌توانم زندگی كنم. خدا را شكر می‌كنم كه در این لحظه، فرصتی پیش آمد كه بتوانم یاد شهدا و بازماندگان جنگ را زنده كنم. من علی ارحمی هستم. متولد 1347كه در زمان جنگ با تغییر دادن مشخصاتم، توانستم به جبهه بروم. اولین‌بار به جبهه كامیاران اعزام شدم.
فرمانده محور ما مسلم معافی از نیروهای نهاوند بود. البته همه ما زیر نظر سردار شهید محمود كاوه بودیم.
در چه عملیات‌هایی شركت داشتید و چند درصد جانباز هستید؟
عملیات‌های میمك، كربلای پنج و مرصاد، آخرین عملیاتی است كه یادم می‌آید. من در 901 خدمات بودم كه ما را برای كمك به اسلام‌آباد آوردند.
علاوه بر مجروحیت موج انفجار، گاز شیمیایی هم تنفس كردم. با وضعیتی كه دارم تنها برای یكی از مجروحیت‌هایم توانسته‌ام پیگیری كنم و درصد برایم ثبت كنند. در حال حاضر جانباز 20درصد اعصاب و روان هستم و وضعیت خیلی دشواری داریم. بیشترین سختی و مشكلات را خانواده‌های ما تحمل می‌كنند. آن‌ها خیلی از اعمالی را كه ما در هنگام حمله عصبی‌ انجام می‌دهیم برای اینكه ما ناراحت نشویم،‌ برای ما یادآوری نمی‌كنند؛ آن‌ها ما را برای رضای خدا تحمل می‌كنند و این اوج ایثار است.

saeghe
در حال حاضر با چه مشكلات دیگری علاوه بر بیماری ناشی از صدمات جنگ، روبه‌رو هستید؟
[كمی مكث می‌كند و با آهی عمیق ادامه می‌دهد] من این‌ها را مشكل نمی‌بینم. چون مشكل وقتی بود كه ما در محاصره بودیم و با آن همه مجروحیت نه آب و غذا داشتیم و نه تسلیحات و تجهیزات و فقط به خدا توكل می‌كردیم و امیدمان بعد از او به نیروهای كمكی بود كه كی سر برسند.
مشكل، آن سختی‌ها بود كه خدا برای ما هموار كرد. اینكه بعد از 11سال زندگی مشترك، همسرم از من جدا شد و حضانت بچه‌ها را گرفت، فقط مشیت الهی است. این جدایی‌ها در زندگی خیلی از جانبازان جنگ به‌خصوص اعصاب و روانی‌ها رخ داده است. راستش من به همسر اولم حق می‌دهم. چون من غیرعمد و ناخودآگاه در شرایطی كه حالم به‌هم خورده بود، باعث مرگ یكی از بچه‌هایم شدم. [جانباز ارحمی، انگشتانش را لای دندان می‌گذارد و فشار می‌دهد، چهره‌اش كبود می‌شود. برای اینكه حالش بد نشود می‌گویم: این صحبت را فراموش كنید... بعد از سكوتی تلخ و نسبتا طولانی، سرش را از میان دستانش درمی‌آورد و تكان می‌دهد.]
آن زمان به همسرم نگفته بودم كه من را چندبار موج انفجار گرفته است و ایشان حق داشت از من شاكی بشود. ما ضایعات جنگ هستیم. در آن زمان من برای كمیسیون پزشكی‌ام اقدامی نكرده بودم. [مرد سال‌های دور جنگ به گریه می‌افتد...] الان هم كه دوباره زندگی‌ام را شروع كرده‌ام، با مشكلات زیادی از جمله نداشتن خانه و شغل، تعلق نگرفتن وام به خاطر درصد پایین جانبازی روبه‌رو هستم.
آقای ارحمی واقعا چرا بعد از پایان جنگ، دنبال مدارك جانبازی‌تان نرفتید؟
چون در راه خدا و برای اسلام و دفاع از ناموس و خاكمان رفته بودیم. واقعا فكر نمی‌كردیم با گذشت زمان، بیماری تشدید شود و لقب «موجی» بگیریم. آن زمان نمی‌خواستم با گرفتن درصد، با احساسی كه به دین و كشورم داشتم، معامله كنم. الان هم اگر فقط برای یكی از مجروحیت‌هایم پیگیری كرده‌ام، فقط به خاطر گرفتن دفترچه بیمه درمان خودم و بچه‌ها بوده است. هرچند من الان 12سال است كه بچه‌هایم را ندیده‌ام.
همسر جانباز ارحمی هم معرفی خودش را اینگونه آغاز می كند:
كبری رضازاده هستم كه حدود 6سال است با جانباز علی ارحمی زندگی مشترك داریم. من واقعا ناراحت نمی‌شوم كه همسر یك جانباز اعصاب و روان هستم. ما بچه‌ای نداریم و مثل دو تا دوست با هم زندگی می‌كنیم. وقتی علی‌جان حالش به‌هم می‌خورد، هیچ كنترلی بر رفتارش در آن زمان ندارد. من یاد گرفته‌ام وقتی او در آن وضعیت دشوار است، حرفی با او نگویم كه حالش را بدتر كند.
راستش اگر بخواهم تعریف كنم باید بگویم، خیلی مشكل است اما همیشه به خودم می‌گویم: كبری! تو این تصمیم خدمت كردن به یك جانباز را برای خدا گرفتی. برای همین به خاطر خدا و دینم زندگی‌مان را جمع و جور می‌كنم. [زن در حالی كه اشك‌هایش را با گوشه روسری‌اش پاك می‌كند، ادامه می‌دهد] من برای خرج زندگی‌مان سر زمین‌های كشاورزی مردم –فرقی نمی‌كند كه چه باشد- كار می‌كنم. می‌روم گوجه جمع می‌كنم، چغندر تمیز می‌كنم و... . ما هیچ وقت به كسی نگفته‌ایم اما این روزها دیگر از كار كردن، شانه‌هایم به درد آمده‌اند. یك جای كوچكی از پدرم به من ارث رسیده است. [طویله بوده... خودم با گچ و خاك در و دیوارش را درست كرده‌ام... در این بارندگی‌ها سقفش را كه چوبی است، پلاستیك زده‌ایم و الان سقف خانه‌مان در حال آب‌چك كردن است] كه فقط حالت سرپناه را دارد. چون ما نمی‌توانیم جایی را اجاره كنیم. خط تلفنمان هم قطع شده بود كه تمام تابستان كار كردم تا تازه توانستم دوباره وصلش كنم.
چرا از جایی كمكی، وامی نمی‌گیرید كه كمی زندگی‌تان را جمع و جور كنید و از مشكلات آن بكاهید؟
با شرایط شوهرم، نمی‌توانیم وام بگیریم. از كجا پول اقساط وام را بدهیم؟! همه قبض‌هایمان اخطار دارد. این خط تلفن را با 10هزارتومان، 5هزارتومان پس‌انداز توانستم بكشم. برای مشكلاتمان خیلی به تهران دوندگی كردیم. گفتند زنگ بزنید، پیگیری كنید. از بس زنگ زدیم، پول قبض تلفن‌مان 122هزارتومان آمد كه نتوانستیم آن را یك‌جا بدهیم و تلفن را قطع كردند. با 5هزارتومان، 3هزارتومان قرض را دادم.
معمولا در سال چند بار حال همسرتان نامساعد می‌شود؟
امسال دو مرتبه حالش بد و بستری شد. پارسال 5مرتبه. هر دفعه معمولا 20روز تا یك ماه باید تحت ‌درمان قرار بگیرد و دارو مصرف كند. وقتی هم خانه است، گاهی خوب است گاهی تشنج می‌كند. دست خودش نیست. همه جا را به هم می‌ریزد. وقتی می‌روم سر كار، او را به مادر و یا برادر و خواهرهایم كه در نزدیكی ما هستند، می‌سپارم. همین چند وقت پیش وقتی خسته و مانده از سر كار برگشتم، دیدم خدا به ما رحم كرده كه زندگی‌ام و همسرم نسوخته است.
علی تشنج كرده بود و چراغ علاءالدین افتاده بود و قسمتی از فرش سوخته بود. همه را خبر كردم و خطر رفع شد.
شما به عنوان یك همسر جانباز چه صحبتی برای زنان جامعه دارید؟
حرف زیادی ندارم؛ فقط می‌گویم همه این تحمل‌ها فقط به خاطر امام حسین(ع) و اسلام است. من هیچ چیز زیادی نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم كمی از مشكلات همسرم كم شود تا رنج او را نبینم. وقتی روح او آرام باشد، كمتر به او فشار می‌آید و این تنها آرزوی من به عنوان یك همسر جانباز است. از مسئولان كشور و شهرم می‌خواهم به راه امام راحل(ره) و شهدا عمل كنند و جانبازان را فراموش نكنند.
                /طیبه ثابت/

...متن بالا مصاحبه شهرآرا با خانواده جانباز اعصاب و روان است که خود گویای همه چیز هست...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد 


[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

بسم رب الحسین (علیه السلام)

می خواستم از این روزهای غرق در ماتم بنویسم ،اما بغض امانم نداد ...

می خواستم از حسین(علیه السلام) و از وسعت بی انتهایش بنویسم ،اما پرده ی اشک چشمانم را پوشاند ...

می خواستم از عباس علمدار (علیه السلام) و از مردانگی بی مثالش بنویسم ،اما دستهایم از شرم دست های بریده اش ،توان نوشتن نداشت ...

مگر می شود این همه بزرگی را به تصویر کشید ؟

مگر می شود این همه زیبایی را به قلم درآورد ؟

مگر می شود این همه صبر و استقامت را دید و از خود بی خود نشد ؟

الله اکبر از این همه عظمت ... از این همه استقامت و فداکاری ... از این ایمان راسخ ...

آیا براستی این رمز عظمت عاشورا نیست که تنها در نیمی از روز، چنین تابلوی زیبا و بی بدیلی خلق می شود ؟

آیا این رمز جاودانگی حسین (علیه السلام) و یارانش نیست که در دشت نینوا ،اینگونه خوبیها، صبوری ها، وفای به عهد ها و پایمردی ها در هم می آمیزد ؟

آه ای زینب (سلام الله علیها) عزیز ،

چه کشیده ای این روزها ؟

چه صبوری ها که نکرده ای ... چه مصیبت ها که ندیده ای ... چه جسارت ها که تحمل نکرده ای ...

به فدای قامت خمیده و دل رنج کشیده ات ...

با چه جسارت بی مانندی بار امانت را به دوش کشیدی و به مقصد رساندی ...

saeghe

چه خوش درخشیدی از پس این ابرهای شک و تردید ...

چه بی مهابا امانشان ندادی با کلام بلیغ ات ...

تبارک الله ، شیرزن دشت نینوا ...

مرا دریاب، بانوی من ...

سلام مرا بپذیر ... سلام مرا به پاک ترین ِ اهل زمین برسان ...

و سلام بر تو ای بانوی کوچک بابا ! سلام بر زخم های بی شمار پاهایت ...


رقیه جان ! سلام بر تو که بابا را به راستی دو بخش یافتی؛ بخشی بر روی نیزه ، بخشی به روی صحرا ....

سلام بر تو ای حسین (ع) ، ای وسعت بی انتهای عشق و آزادگی ...

سلام بر تو ای حسین (ع) و بر روانهای پاکی که بر آستان تو فرود آمدند ...

سلام بر تو ای علی اکبر (ع) و بر جوانی پر صلابت ات ...

سلام بر تو ای علی اصغر (ع) و بر تشنگی پر حرارت ات ...

سلام بر تو ای ابوالفضل (ع) و بر مردانگی بی مثال ات ... سلام بر ادب و وفایت ای بزرگمرد ...

سلام بر تو ای زینب کبری (س) ...

سلام مرا بپذیر ، بانو ... سلام مرا بپذیر ...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 


[ پنجشنبه 24 آذر 1390 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

می ایی ای دلاورم اما سرت کجاست؟

آن دست های گمشده در سنگرت کجاست؟

در شعله بار صاعقه ای باغ لاله خیز

آن رنگ و بوی و روی گل پرپرت کجاست؟

سربند "یا حسین" تو کان روز گرمجوش

با دست خویش بست به سر مادرت کجاست؟

آن ساق پای خسته که چون ساقه های عرش

افتاده بود از کف "مین" در برت کجاست؟

چشمی که بوسه گاه پدر بود همچو مهر

در خاکریز معرکه سنگرت کجاست؟

می آیی و دوپاره تن اهدا به کربلا

آن پاره های دیگری از پیکرت کجاست؟

چون سرو ایستاده به سنگر شدی کنون

ای استخوان سوخته خاکسترت کجاست؟

(عباس باقری)

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

...بسم رب المهدی...

هنوز پر از وضویم من...

به قداست بی نظیرت سوگند، نگاهم برای دوری ات بارانیست. خیس خیس...

سجاده ام پر از مریم شده و کمی از عطر گل انبیا، تمام مرا معطر کرده است.

به بزرگی ات قیام کرده ام و دستانم پر از قنوت است. به رکوع که رسـیـدم نشــانـت خـواهـم داد تـرسـم را...

این که چقدر از زمان بـــی حضـورت می ترسم. گلدان شمعدانی ها را با چند شاخه گل نرگس کنار پنجره گذاشته ام... پنجره ها بازند...

و هیچ پرده ای مانع رسیدن نور نیست...

با همان روشنائی بی ریایت چراغانی مان کن.

 جمعه تا جمعه... لحظه به لحظه... ظهورت را چشم به راهیم....

                   قرص کامل ماه ... از آسمان طلوع کن...

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی *** چه بــغـض ها که در گلو رســــوب شد نیامدی

حـریر آتشـــین ســخن تبر به دوش بت شــکن *** خـــــدای ما دوباره سنگ و چـــوب شد نیامدی

تـــمام طول هـــفته را به انتـــــظار جـــمعه ام *** دوبـاره صــبح ظهر عصرنه غروب شد نیــــامــدی

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 09:12 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

                               ...

                                     شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... د

آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

منبع:حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 11:29 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

گرچه من سرباز هیچ و
ساده ام/
سرخوشم مهدی
بود فرمانده ام/
گرچه شد
فرمانده ام غایب
ولی/
دلخوشم بر نایبش سید علی...
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد نوحه

كد مداحی

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی وصیت شهدا دعای فرج
دعای عظم البلا
استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد