تبلیغات
مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)

مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)
او ضمیر مفرد غایب نیست او همه دنیای من است. . .

...بسم رب المهدی...

(اوایل وبلاگم مطلبی در مورد این بزرگوار گذاشته بودم.با عنوان "بدون شرح!" و پیگیر این قضیه بودم وبا چندین جا كه تماس گرفتم گفتن: ما در پی حل مشكل این عزیز هستیم...با خواندن این مطلب در وبلاگ جانبازان متوجه شدم كه واقعا مسئولین پیگیر بودن!!!!!!متاسفم!)

کپسول اکسیژنم خالی شده؛ نگران «کبری» هستم...

به گزارش وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران - (طیبه ثابت): صدای پیامک گوشی همراهم به صدا در آمد ... نوشته شده بود: «با سلام و خسته‌ نباشید! پنجشنبه 15/10/90 خانمم از نردبان زمین خورد. چندین شكستگی كمر، پا و دست دارد. در بیمارستان امدادی بستری است. به سازمان مربوطه رفتم اما مددكار موردنظر این بخش نبود، دیگران هم جواب درستی نمی‌دهند. حال خودم از همیشه بدتر شده و نیاز به بستری شدن دارم. از همه بدتر این است كه كپسول اكسیژنم خالی شده. خیلی به‌ هم ریختم. نگران «كبری» هستم. خدا را شاكرم اما عقلم دیگر یاری‌ام نمی‌كند. راهنمایی‌ام كنید! جانباز علی ارحمی.»

اعتراف می‌كنم كه این پیامك، بیداركننده‌ترین پیامك بود. آن‌قدر كه هوای سحر را، صبح خدا خیال می‌كنم. ابتدا می‌خواهم به شماره یكی از مسئولان مربوطه زنگ بزنم اما نمی‌شود. می‌گذارم صبح شود.

بعد از چندین مرتبه شماره گرفتن، بالاخره موفق می‌شوم. ماجرا مطرح می‌شود. بله، درست یكی دو ماه پیش بود كه در پی چاپ یك گزارش از دو همرزمی كه بعد از 27سال همدیگر را پیدا كرده بودند، یكی از جانبازان اعصاب و روان بستری در بیمارستان ابن‌سینا از من دعوت كرد به آن‌ها كه به قول خودشان ضایعات جنگ بودند، سر بزنم. آن‌ها گزارش دو همرزم عملیات بدر را می‌خواندند و گریه می‌كردند. انگار حال و هوای جبهه برایشان زنده شده بود. حرفی برای گفتن نداشتم. تنها نگاه می‌كردم كه كبری خانم، همسر جانباز علی ارحمی، از زندگی‌اش برایم ‌گفت.

تنها می‌دیدم مردانی را كه با دیدن آشنایانشان در وقت ملاقات‌، لبخند به لب دارند.‌ درست مثل آن زمان كه با نوای كوبنده‌شان سنگفرش‌های میدان راه‌آهن تكان می‌خورد. آن روز در بیمارستان ابن‌سینا علی ارحمی گفت كه جانباز 20درصد اعصاب و روان است. از عملیات بدر گفت و شجاعت فرمانده‌اش سردار شهید ولی‌ا... چراغچی. از شب‌های سرد كردستان گفت و چشمان بیدار سردار شهید محمود كاوه. از مجروحیت شیمیایی‌اش گفت و به «كبری» رضازاده كه رسید تنها اشك، راوی زندگی‌اش شد، بی‌هیچ كلمه‌ای. آن روز «كبری» گفت كه تصمیمش را برای خدا گرفته است كه به یك جانباز سرپرستی و پرستاری دهد.

دوباره برف است كه شهر را به سكوت دعوت كرده است. سرما و باد مرا به یاد خانه محقر و سرد جانباز ارحمی می‌اندازد؛ سرپناهی كه به قول كبری خانم تا چند وقت پیش، محل نگهداری دام بوده و این زن و شوهر با دست‌های خودشان در و دیوار و سقفش را گچ و خاك زده‌اند تا از بی‌سرپناهی به درآیند.

برای احوالپرسی از احوال كبری‌خانم به شماره جانباز ارحمی زنگ می‌زنم. صدای پشت خط بعد از گفتن الحمدا... از وضعیت جدیدشان می‌گوید. او از شهرآرا می‌خواهد كه به آن‌ها سری بزنیم. هوا سرد است و باد می‌آید. راننده اما مصمم است كه زودتر برسیم.

باد، پلاستیك روی پشت‌بام خانه سوم كوچه شهید آرا بیدگل را چون چتر منور به هوا بلند كرده است، اما سنگ‌های چهارطرف روی پلاستیك نمی‌گذارد كاملا این پوشش از بام جدا شود.

به یاد دست‌های «كبری» خانم می‌افتم كه داشت برای گذران زندگی خود و همسر «موجی‌اش» تخمه هندوانه پاك می‌كرد و می‌گفت: من علی را تنها نمی‌گذارم، این تصمیم را برای رضای خدا گرفته‌ام. سه تقه به در آهنی رنگ‌پریده می‌زنم. سرما، انگشت‌هایم را بیدار می‌كند. در باز می‌شود.

سردی درون خانه چیزی از هوای بیرون كم ندارد. تنها وسیله گرمازا یعنی بخاری پت‌پتی در تلاش است كه از سرمای اتاق بكاهد. دانه‌های درشت عرق ناشی از تب بر صورت این همسر صبور جانباز است. با دیدن من لبخندی بر روی لب‌های هر دو می‌نشیند. علی آقا می‌گوید: كبری نگاه كن. از شهرآرا میهمان آمده و زن می‌خندد و روسری‌اش را جلوی دوربین من جلو می‌كشد.

این جانباز سال‌های دفاع مقدس می‌گوید: نمی‌دانید كه الان چقدر خوشحالیم كه به ما سر زدید! او می‌خواهد حرف بزند، اما بغض راه گلویش را می‌بندد. مجبور می‌شود ماسك كپسول اكسیژن را برای چند دقیقه‌ای روی دهان بگذارد.

خانم همسایه یك سینی چای می‌آورد. به ساعت نگاه می‌كند. ارحمی یك قرص مسكن را از جلدش درمی‌آورد و آن را با لیوانی آب آرام‌آرام به همسر بیمارش می‌دهد. از او می‌خواهم از وضعیتشان برای «پلاك» بگوید او هم شروع می‌كند:

آن شب، وقتی برف شدیدی آمد، تمام خانه‌مان را آب برداشت. می‌بینید كه سقف چوبی است. تقریبا 20 تا ظرف كف اتاق گذاشته بودیم تا چكه‌های آب روی تلویزیون و فرش و سماور نریزد.

ارحمی ادامه می‌دهد: داروهایم تمام شده بود و حال خوبی نداشتم. كبری خانم گفت: می‌روم فعلا جلوی درز و شكاف‌های بام را با پلاستیك بگیرم تا بعد كه خدا بزرگ است و یك فكر درست و حسابی درباره‌اش بكنیم. بعد هم تو را می‌برم بستری كنم و دارو برایت بگیرم.

این جانباز شیمیایی ادامه می‌دهد: اول با رفتن او به پشت‌بام مخالفت كردم، اما وقتی آن آبریزان سقف را دیدم در مقابل اصرار او چیزی نگفتم. او هنگام پایین آمدن از نردبان پرت شد.

جانباز ارحمی درباره كمك همسایه‌ها در آن شرایط بحرانی می‌گوید: همسایه‌ها همیشه به ما لطف دارند. آن روز به خاطر سردی هوا، ماشین هیچ‌كس روشن نمی‌شد. اما با سختی به كمك همسایه‌ها با یك ماشین «كبری» را به بیمارستان امداد رساندیم. حال خودم هم بد بود.

وقتی بعد از چند روز به سازمان مربوطه رفتم، آن خانم مددكار نبود. اما همكارانش لطف كردند و آدرس بیمارستان و بخش و تلفن مرا گرفتند. این 15روز من از میزان هزینه شكستگی‌ها و درمان به خاطر مساعد نبودن شرایط روحی‌ام، باخبر نشدم. هزینه‌ها حدود یك میلیون و 600هزارتومان شده كه آشنایان داده‌اند.

فردای قیامت از همسایه‌ها می‌پرسند!

همسر جانباز ارحمی درخصوص شرایط خود و همسرش می‌گوید: از ناحیه مچ دست، مهره دوازدهم ستون فقرات و لگن، دچار شكستگی و مویه شده‌ام. شما نمی‌دانید در آن شرایط كه درد شدید تمام استخوان‌های بدنم را گرفته بود، نگران وضعیت همسرم بودم؛ من بهتر از هر فرد دیگری می‌دانستم كه او الان باید بستری شود، اما خودم زودتر از او بستری شدم و او در آن لحظه از سوی تنها پرستارش كه من بودم، رها می‌شد.

در این 15روز او مرتب به من زنگ می‌زد و همیشه به خاطر شرایط روحی‌اش، می‌گفتم خوبم. یك بار وقتی به دیدنم آمد، اصلا او را نمی‌شناختم. چون شكسته‌تر و مریض‌تر از همیشه به نظر می‌آمد. كبری خانم ادامه می‌دهد: تا پرسیدم علی! علی‌جان چطوری؟... او حتی نتوانست حرف بزند و همان جا پای تخت من در بیمارستان امداد، دچار تشنج شد. چند پرستار آمدند و كمی به او رسیدند تا حالش بهتر شد.

خانم همسایه این جانباز اعصاب و روان، درخصوص دلایل كمك خود و همسایه‌های دیگر در نبود همسر وی می‌گوید: خب، من و همسرم هنگام آن اتفاق دردناك در آن روز برفی از نزدیك شاهد ماجرا بودیم. «عزت رهبر» ادامه می‌دهد: بالاخره آن دنیا از ما می‌پرسند. ما می‌دانیم كه این‌ها بچه‌های جنگند. از اول كه این‌طور نبودند. برای دین و ایران رفتند و سلامتی‌شان را از دست دادند و حالا مجبورند در این شرایط زندگی كنند. وی می‌افزاید: گفتنی نیست اما بالاخره هر چه خودمان می‌خوردیم، از غذا و چای برای این برادر جانباز هم می‌آوردیم. با كمك دیگران كمی دور و بر خانه را جمع و جور می‌كردم و اگر لباس یا ظرفی كثیف بود، می‌شستم.

بیرون باد می‌آید. باران در راه است. مرد سرفه می‌كند. چشمان همسر این جانباز اعصاب و روان و شیمیایی به اشك می‌نشیند. علی ارحمی بلند می‌شود و از كپسول اكسیژن برای تنفس، كمك می‌گیرد. دستپاچگی را در صورت «عزت خانم» همسایه آن‌ها به وضوح می‌بینم كه لیوان آب می‌آورد.

كبری خانم می‌گوید: داروهای علی تمام شده بود. بدون دارو نفسش تنگ می‌شود. آن روز می‌خواستم او را بستری كنم اما آب‌چك سقف باعث شد كه به پشت‌بام بروم و این اتفاق بیفتد.

دوباره صورت زرد و رنگ‌پریده زن پر از دانه‌های عرق می‌شود. مرد ماسك را از روی دهانش برمی‌دارد و با دستمالی، پیشانی پرستارش را پاك می‌كند. من همچنان به آن دو در انتهای فصل سرد نگاه می‌كنم و برای عوض شدن حال و هوا می‌پرسم: الان چه احساسی داری علی‌آقا؟! می‌گوید: دارم پرواز می‌كنم. در این مدت سر نمازم آرزو می‌كردم زودتر او خوب شود و به خانه برگردد.

كبری خانم به ناگاه خنده‌اش به گریه تبدیل می‌شود. می‌گوید: دلم خیلی گرفته است. نمی‌دانم از كجا بگویم؟ من سرپرست جانبازی هستم كه احتیاج به كمك و توجه دارد. چرا خدا یك بودجه‌ای به ما نمی‌دهد كه سقف خانه‌مان را آهنی كنیم تا من و علی به این حال و روز نیفتیم؟! با این وضعیت، همسایه‌ها هم در اذیتند و اسیر مایند.

او ادامه می‌دهد: قربان بزرگی خدا بشوم! نمی‌دانم حكمت این اتفاق چیست؟ ولی از خدا تشكر می‌كنم و می‌خواهم كه زودتر من را از بستر بیماری بلند كند. دیگر خیلی از دست خودم خسته شدم كه نمی‌توانم به زندگی‌ام برسم. كبری خانم رو به من می‌گوید: می‌دانی الان نزدیك یك و نیم ماه است كه افتاده‌ام این گوشه خانه! جانباز ارحمی حرف او را این‌طور تكمیل می‌كند: من برای خدا و دین اسلام رفتم. یك زمان هم می‌شود كه دیگر در این دنیای فانی نباشم و كسی را اذیت نكنم.

 من اگر نیتی جز برای خدا داشتم، مجروحیت‌های دیگرم را ثبت می‌كردم اما فقط یك مجروحیتم را وقتی حالم بهتر بود توانستم ثبت كنم. الان هم در چنین وضعیتی، راضی به رضای خدایم. مسئولان وضعیت مرا دیدند و وقتی بعد از چاپ گزارش شهرآرا برای اولین‌بار به دیدنم آمدند، گفتند: ای وای! این برادر ارحمی خودمان است! بالاخره جانبازی‌هایت را به ثبت رساندی یا نه؟! من از دیدن آن‌ها دلم پر از شادی شد و در جوابشان گفتم: من آن روز برای ثبت بقیه جانبازی‌ام نیامده بودم... علی آقا ارحمی دستانش را بر روی صورتش می‌گذارد و دیگر چهره‌اش را نمی‌بینم. ژ

حرف‌هایش در گریه ذوب می‌شود. نگاه من به جعبه داروها ثابت می‌ماند. والپرات سدیم، سیتالو پرام، گاباتین،‌آلانزاپین و... بیرون باد می‌وزد و كلمه‌های زیادی در ذهنم چرخ می‌زند برای نشستن در برگه‌های خبر... .

.... وبلاگ جانبازان شیمیایی

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 01:42 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

گرچه من سرباز هیچ و
ساده ام/
سرخوشم مهدی
بود فرمانده ام/
گرچه شد
فرمانده ام غایب
ولی/
دلخوشم بر نایبش سید علی...
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد نوحه

كد مداحی

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی وصیت شهدا دعای فرج
دعای عظم البلا
استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد