تبلیغات
مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)

مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)
او ضمیر مفرد غایب نیست او همه دنیای من است. . .

...بسم رب المهدی...

 السلام علیک یا ربیع الأنام و نضره الأیام

سلام بر تو ای بهار خلایق و خرمی روزگار!


مولایم ما را ببخش که یک عمر چه کودکانه نشستیم و انتظار کشیدیم تا صدای شلیک یک توپ ، نوید آمدن بهار را سردهد.

ای صد افسوس که تو بهار بودی ومن بی تو هر فروردینم دی  بود و نمی دانستم.

صادق (ع) آل محمد(ص) فرموند: که  نوروز و  اول بهار روزی است که ما توقع فرج حضرت مهدی (عج) را داریم.

 saeghe


کودک که بودم پدرم جمعه ها صبح درب خانه را آب و جارو می کرد تا  اگر مولا از آن حوالی عبور کند ...

و نو روز هر باره این حس را در من زنده می کند

مردمی را می بینم که سراسر شوق و شورند ، خانه تکانی می کنند و لباس های نو برتن...

اما برای چه ؟ برای که ؟

اینان منتظرند تا  بهار شود ؟

سالهاست می اندیشم که هنگام بهار مگر چه می شود که اینگونه به هم می ریزیم ، مهربان می شویم، به سراغ هم می رویم و از همه مهمتر منتظر می شویم...

انتظار ...

سالهاست به لحظات سال تحویل و یک دقیقه ای که قبل از حلول سال نو همه ساکتند و نفس ها را در سینه حبس می کنند می اندیشم!

و هر ساله هیچ اتفاقی نمی افتند!!!

کجایی ای  ربیع الأنام و نضره الأیام

نمی دانم ،  شاید از گذشته به ایرانیان اینگونه آموختند تا رزمایش ظهور برگزار کنند ...

وصد افسوس که ره گم کردیم و انتظار خورشید را کشیدیم و حال آنکه تو خود خورشید بودی و ما ندانستیم.

ای کاش دقایقی تمام نفس ها برای تو حبس می شد و همه با هم زمزمه می کردند دعای عهد و ندبه و فرج را ...

و ای کاش هفت سین مان را در جمکران می گستردیم

و در آن به جای سفره ، "سجاده ای" می انداختیم به گستردگی زمین...

و"ستاره ای" از آسمان به زیر می کشیدیم به یاد تو...

و "ساعتی" برای شمار ثانیه هایی که بی تو گذشت

و "سدر" را به یاد سدره المنتهی مصطفی  (ص) بر سجاده می ریختیم!

و "سیصد و سیزده سرباز" و "سلاحی" به نشان پایبندی بر سوگندی که با تو بسته ایم تا خونی که در رگهایمان است  نذر تو باشد که چه نیکو در عهد آموختیم بسراییم " شاهِراً‌ سَیْفی ،  مُجَرِّداً قَناتی، مُلَبِّیاً دَعْوَةَ الدّاعی فِی الْحاضِرِ وَ الْبادی " و با شمیشر آخته  ، و نیزه برهنه ،  پاسخ ‌گویان به نداى آن خواننده بزرگ در شهر و بادیه ایم.
و سین ششم سجاده مان  را از خدا می خواهیم تا "سرمه" کشد چشمانمان را به وصال دیدارش... و شنوا سازد شنوایی مان را به نوای انا المهدی...

اَللّـهُمَّ اَرِنیِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ ، وَ الْغُرَّةَ الْحَمیدَةَ وَ اكْحُلْ ناظِری بِنَظْرَة منِّی اِلَیْهِ

و سین هفتم را نیز من بر این سجاده می نشانم " سلام علی آل یاسین".


به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجه ابن الحسن العسکری (عج) که صد البته نزدیک است.

منبع:antisemitism.blogfa.com    استاد رائفی پور

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 02:07 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

موعود من، ای آخرین پیغام سبز، ای صادق ترین صبح! گیاهان باغ، سبزینگی خود را مدیون طراوت تو هستند. مرغان آسمان، پرواز را از نگاه تو آموخته اند. ای پاک تر از نسیم! با تو گل ها می خندند، بی تو هر گلی زخمی است. با تو، باران، پیامبر طراوت و زندگی و بی تو تنها هق هق آسمان است. جنگل از بوی تو سبز است و رود با سرود تو جاری. ای آخرین معجزه آسمان! نقاش صبا، چمن ها آراست. بس بانگ مرغ و بوی گل برخاست، اما هنوز نوبت انتظار است و قیامت غیبت. کدامین روز، عید ظهور توست و کدامین بهار با حضور تو سبز است؟

مه من، عید شد مبارک باد عیدی عاشقان چه خواهی داد؟
عیدی و عید ما مه رخ توست

عید ما بی رخ تو عید مباد

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

ای سبزترین آیه هستی
ای روشن ترین آرزوی زمین
ای زیباترین ترانه زمانه

بیا ...
بیا که با آمدنت زمین رنگ غزلهای آسمانی می گیرد
و این مثنوی هزار و چندین ساله برای همیشه تاریخ تمام می شود
بیا که روزگار به تنگ آمده و لحظه ها شکننده تر از شیشه بخار گرفته اتاق انتظار زمین اند
بیا که ثانیه ها سخت ترین قصیده نانوشته آسمان را که تلخ تر از شوکران و سیاهتر از برهوت تنهایی یک انسان است به پایان ببرند
بیا ...
بیا که دیگر کوهها استواری را به مسخره گرفته اند و لبخند شکوفه ها به توهین ابدیت کشیده شده
بیا که زندگی دلگیرتر از غروب و دلتنگ تر از کسوف شده
و ساعتها به درازای عمر نوح رسیده اند
بیا ...
ای کشتی نجات
ای عصای معجزه آسای موسی در میان این اقیانوس بلا


بیا که دم مسیحایی ات زمین را زنده کند
و نسیم صبا را به قلب تپنده سنگهای آذرین بسپارد
بیا که برای تداوم بشریت رباعی عاشقانه بسرایم و برای تحقق آرمانهای رنگارنگ زمین پای کوبی کنیم
بیا...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد 


[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

به یاد شهدایی که عاجزانه از خداوند درخواست می نمودند که
پیکرهاشان در کوهها و بیابانها غریبانه و مظلومانه بر زمین بماند
تا مقتدای راستین صدیقه اطهر سلام الله علیها باشند.
پیکرهای مطهری که بدنهای قطعه قطعه شان همچون سرور شهیدان،
حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام در بیابانها باقی ماند
تا سندی شود بر مظلومیت یاران خمینی.
saeghe
تقدیر حقیقی جهان در کف مردانی است که پروای نام ندارند. آنان از گمنامی خویش کهفی ساخته‌اند و در آن پناه گرفته‌اند.
کهفی که آنان را از تطاول دهر مصون خواهد داشت. اصحاب کهف خود را از تعلقات رهانده اند و اینچنین، ننگ تعلقات نیز دامان آنان را رها کرده است.
- مردان حق اهل شهرت نیستند.
شهید سید مرتضی آوینی
 

من خیلی دوست داشتم که در این عملیات(خیبر) شهید شوم و جسدم در کنار مفقودین بماند و جنازه‌ام برنگردد. وا... آرزوی دیرینه‌ام نیز همین بوده که اگر شهید بشوم، سرگذشتی از زندگی من و نشانه‌ای از جنازه من و یا هیچ خبری از اینکه زنده یا مرده هستم برنگردد.
شهید مهدی زین الدین
 
- خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تابه درجه شهادت نایل آیم.
خدایا من آمده ام با همه وجودم،...من چیزی از تو نمی خواهم من سربازی گمنامم، من درویشی سر و پا برهنه ام و هنگامی که چشم از جهان فرو می بندم می خواهم هیچ چیز نداشته باشم.
خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد هیچ کس از راز و نیازهای شبانه ام نفهمد هیچ کس اشکهای سوزانم را در نیمه های شب نبیند هیچ کس به من محبت نکند هیچ کس به من توجه ننماید
شهید مصطفی چمران

 

من هجده سال در میان شما زندگی کردم. از شما و مسؤولین میخواهم که اگر من شهید شدم، بر سنگ مزارم هیچ گونه اسمی ننویسید، فقط یک سنگ صاف بگذارید. از شما میخواهم که به این وصیتم عمل کنید.
شهید مسعود خردمند
 
بگذارید پیکر تکه تکه ام، در کربلاهای جنوب و غرب کشور، با بادهایی که بوی رشادت و حماسه آفرینی می دهند به دست امام عصر به خاک سپرده شود. زیرا که اصل روح ماست که به معشوق خود الله می رسد...
شهید مصطفی کاظم زاده
 
خدایا معبودا دوست دارم مظلوم کشته شوم و در راهت پودر شوم  و اثری از من نماند . این خواهش من اما تو ، تو هر چه خواستی انجام بده.
شهید محمد رضا احمدی
 
روی سنگ قبر سفیدم با رنگ سرخ فقط این کلمه را بنویسید: بسیجی و بس چرا که می خواهم مثل شهدای گمنام باشم.
شهیدی گمنام
 
به روی سنگ قبرم اسمم را ننویسید، می خواهم همچون دهها شهید دیگر گمنام باقی بمانم؛ اگر خواستید فقط این جمله را بنویسید: پرکاهی تقدیم به آستانه کبریایی الله                          
شهید غلامرضا صفا
 
وصیت نمود که بر روی سنگ قبرم با انگشت روی سیمان جز این چیزی ننویسید:
پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی
شهید بهمن درولی
 
دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم، من محتاج تو هستم، خدایا! بگو ببارد باران، که کویر شوره‌زار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم، خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هر هویتی، خدایا! اگر بگوئی لیاقت نداری، خواهم گفت:«لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشته‌ام، خدایا دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، از همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن را... 
شهید احمدرضا احدی
 
خدایا! خوش دارم گمنام در کربلای ایران جان دهم و جسدم در کربلای خوزستان بپوسد تا جایی از این زمین را اشغال نکنم.
شهید خدا رحم شمس الدینی
 
می‏خواهم مثل مادرم فاطمه زهرا(س) گمنام باشم. می‏خواهم جسدی نداشته باشم. کسی برایم چلچراغ نگذارد، کسی مراسمی نگیرد.
شهید سیدابراهیم تارا
 
گریه فقط برای مظلومیت امام حسین (ع) و همه امامان و همه ائمه معصومین و برای شهدای گمنام که هیچ مزاری ندارند گریه کنید و اگر سر مزار من آمدید اول شهدای گمنام و شهدای 72 تن سر مزار آنها بروید و اگر هم وقتی باقی ماند بر سر مزار من بیائید.
شهید عماد بزگان
 
دوست دارم تشنه و گمنام شهید شوم.
شهید یوسف دمیرچلی
 
خدایا! مگر غیر ازاین‌ است‌ که‌ بدن‌ ما برای‌ مردن‌ آفریده‌ شده‌؛ پس‌ دوست‌ دارم‌ که‌بدنم‌ طوری‌ قطعه‌ قطعه‌ شود و بدنی‌ برای‌ من‌ باقی‌ نماند تا اینکه‌قسمتی‌ از زمینی‌ را به‌ عنوان‌ قبر اشغال‌ کنم‌ که‌ بعدها بگویند، او درراه‌ خدا کشته‌ شده‌ است‌. دوست‌ دارم‌ که‌ برای‌ همیشه‌ مفقودالجسدبمانم‌، مثل‌ خیلی‌ از مفقود الجسدها، مثل بی بی دو عالم، فاطمه – سلامالله علیها- که بعد از گذشت بیش از سیزده قرن هنوز قبری ندارد و مفقود الجسد است.
شهید احمد اسماعیل تبار
 
بگذارید گمنام باشم که به خدا قسم گمنام بودن بهتر است از این‌که فردا افرادی همانند شما وصایایم را شعار قرار دهند و عمل را فراموش کنند، این موجب آزردن روح ما شهدا می‌شود.
طلبه شهید رضا دهنویان
 
خوش دارم وقتی که شهید شدم جسد من را پیدا نکنند تا دیگر یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نکنم.
شهید محمّد باقر مشهدی عبادی
 
saege
اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

گروه خبر -طیبه ثابت:تنها یك روز پس از چاپ گزارش «كپسول اكسیژنم خالی شده، اما نگران كبری هستم» در صفحه پلاك سرخ روزنامه شهرآرا كه به بررسی وضعیت درمانی و زندگی جانباز علی ارحمی پرداخته بود، با مساعدت یك جانباز نیكوكار مشهدی، مشكل مسكن این جانباز سال‌های دفاع مقدس برطرف شد.
به گزارش خبرنگار شهرآرا، روز گذشته این جانباز نیكوكار كه خواست نامش درج نشود، ضمن بازدید از جانباز ارحمی و اهدای مقدار فراوانی كالاهای مصرفی، با مشاهده خطر فروریختن سقف منزل این جانباز، منزلی در همان منطقه رهن كرد تا منزل كنونی او به صورت اساسی بازسازی شود.
این گزارش حاكی است؛ همزمان با این دیدار، دو نفر از مسئولان بنیاد شهید و امور ایثارگران نیز كه به دیدار جانباز علی ارحمی آمده بودند، خبر خوشی با خود داشتند.
در این بازدید، معاون تعاون و امور اجتماعی بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان گفت: با درنظرگرفتن مستمری ماهیانه، مشكل معیشتی جانباز علی ارحمی حل شد‌ و در آینده نه چندان دور نیز طرح اشتغال به كار ایشان پیگیری خواهد شد.

 

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

ماه دوازدهم امد

ولی...

ماه دوازدهم نیامد!

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe
بعد از عروج ملكوتی امام عزیز(ره) ، اكثریت دشمنان و برخی از دوستان ، آینده انقلاب اسلامی را با وجود مشكلات و دشمنی های عظیم ، تیره و تار و رو به زوال می دیدند اما درخشش شمس وجود امام راحل و تجلی در كالبد فرزندی خلف ، ضمن باطل كردن توهمات دشمنان ، نور امیدی در دل دوستان برافروخت و افق پیش رو را روشن و درخشان نمود ، فرمایشات گهربار ، مواضع حكیمانه و نگاه ملكوتی امام خامنه ای(مدظله) خمینی دیگری را در اذهان زنده كرد ، كه جمله جمله ی سخنانش باطن ها داشت.

بخشی از این درخشش عظیم ولی امر مسلمین در هدایت صحیح سفینه انقلاب را باید در پیش بینی صحیح تحولات پیش رو كه زمینه اتخاذ مواضع مناسب و صحیح را فراهم می آورد ، جستجو كرد ، ما در این مقاله نگاهی خواهیم داشت به تحقق عجیب برخی از پیش بینی های بزرگ امام خامنه ای(مدظله) كه وقوع تعدادی از آنها بزرگترین تئوریسین ها و متفكرین را نیز شگفت زده و متحیر كرده است :

 

1- پیش بینی مرگ حافظ اسد و تغییر قدرت در سوریه به نفع حزب الله

2- پیش بینی شكست مذاكرات صلح خاورمیانه در اوج توافقات بین المللی

3- پیش بینی افول آمریكا بعد از 11 سپتامبر و گرفتاری در باتلاق عراق

4- پیش بینی عاقبت فلاكت بار سران مزدور عرب

5- پیش بینی وقوع انقلاب در مصر با روحیه اسلامی - انقلابی ملت مصر

6- پیش بینی عقب نشینی اسرانیل و پیروزی مقاومت در سال 2000

7- پیش بینی آغاز نهضت خدمت رسانی

8- پیش بینی جنگ 33 روزه توسط امام خامنه ای(مدظله) و پیروزی مقاومت در آن

9- پیش بینی جنایات بزرگ اسرائیل چند ماه قبل آغاز جنگ غزه

10- پیش بینی وجود شاه سلطان حسین ها ، خطر بزرگ آنها و سوء استفاده از حركت فتنه گران

11- پیش بینی آغاز بیداری اسلامی و تحقق خاورمیانه جدید اسلامی

12- پیش بینی گسترش بیداری ملتهای خاورمیانه به قلب اروپا

13- پیش بینی آزادی قدس شریف و نابودی اسرائیل

14- پیش بینی سقوط غرب و آمریكا

15- ملت، در روز جمعه(12 اسفند 90) سیلی سختی به چهره استکبار می‌زند .

منبع:www.naseralmahdi-zn.mihanblog.com

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 


[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 12:02 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

شعری برای گلشیفته مان(شان)!

  • آزاده تر که بود ز زن های این جهان؟
  • آن کس که کرد پیکر عریان خود عیان؟
  • گر این بُوَد رهایی انسان که ای گلی!
  • هر تن فروش گشته رها طبق این گمان
  • نشنیده ای تو ناله ی مردم ز خاک خود؟
  • ای گل! تو "مثل مادر"معصوممان بمان
  • رحمی اگر به پاکی روحت نمیکنی
  • بر حرمت "به نام پدر" کن تنت نهان
  • عریانی تو عین اسیری برای توست
  • آزادی اش برای هوس های هرزه شان
  • ما را هزار امید به بازیگری چو گل
  • تو گرم بازی سیه زشت دیگران
  • ما در سماع ساز تو مدهوش و گشته ای
  • رقّاصه ای به نغمه ی دشمن در این میان
  • مال خود تو هست تن و جان تو ولی
  • ترسم براو ز سیلی ویران گر خزان
  • دیدم پس دو دیده ی عصیان گرت که بود
  • از ترس کودکانه ی تنهاییت نشان
  • ترسم که نام گل صفتت همچو لکه ای
  • ممتد شود به ننگ به پیشانی زمان
  • بودی عزیز بین کسانت چه حیف شد
  • گشتی عروسک ید پنهان ناکسان

    saeghe

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


  • [ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

    ...بسم رب المهدی...

    (اوایل وبلاگم مطلبی در مورد این بزرگوار گذاشته بودم.با عنوان "بدون شرح!" و پیگیر این قضیه بودم وبا چندین جا كه تماس گرفتم گفتن: ما در پی حل مشكل این عزیز هستیم...با خواندن این مطلب در وبلاگ جانبازان متوجه شدم كه واقعا مسئولین پیگیر بودن!!!!!!متاسفم!)

    کپسول اکسیژنم خالی شده؛ نگران «کبری» هستم...

    به گزارش وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران - (طیبه ثابت): صدای پیامک گوشی همراهم به صدا در آمد ... نوشته شده بود: «با سلام و خسته‌ نباشید! پنجشنبه 15/10/90 خانمم از نردبان زمین خورد. چندین شكستگی كمر، پا و دست دارد. در بیمارستان امدادی بستری است. به سازمان مربوطه رفتم اما مددكار موردنظر این بخش نبود، دیگران هم جواب درستی نمی‌دهند. حال خودم از همیشه بدتر شده و نیاز به بستری شدن دارم. از همه بدتر این است كه كپسول اكسیژنم خالی شده. خیلی به‌ هم ریختم. نگران «كبری» هستم. خدا را شاكرم اما عقلم دیگر یاری‌ام نمی‌كند. راهنمایی‌ام كنید! جانباز علی ارحمی.»

    اعتراف می‌كنم كه این پیامك، بیداركننده‌ترین پیامك بود. آن‌قدر كه هوای سحر را، صبح خدا خیال می‌كنم. ابتدا می‌خواهم به شماره یكی از مسئولان مربوطه زنگ بزنم اما نمی‌شود. می‌گذارم صبح شود.

    بعد از چندین مرتبه شماره گرفتن، بالاخره موفق می‌شوم. ماجرا مطرح می‌شود. بله، درست یكی دو ماه پیش بود كه در پی چاپ یك گزارش از دو همرزمی كه بعد از 27سال همدیگر را پیدا كرده بودند، یكی از جانبازان اعصاب و روان بستری در بیمارستان ابن‌سینا از من دعوت كرد به آن‌ها كه به قول خودشان ضایعات جنگ بودند، سر بزنم. آن‌ها گزارش دو همرزم عملیات بدر را می‌خواندند و گریه می‌كردند. انگار حال و هوای جبهه برایشان زنده شده بود. حرفی برای گفتن نداشتم. تنها نگاه می‌كردم كه كبری خانم، همسر جانباز علی ارحمی، از زندگی‌اش برایم ‌گفت.

    تنها می‌دیدم مردانی را كه با دیدن آشنایانشان در وقت ملاقات‌، لبخند به لب دارند.‌ درست مثل آن زمان كه با نوای كوبنده‌شان سنگفرش‌های میدان راه‌آهن تكان می‌خورد. آن روز در بیمارستان ابن‌سینا علی ارحمی گفت كه جانباز 20درصد اعصاب و روان است. از عملیات بدر گفت و شجاعت فرمانده‌اش سردار شهید ولی‌ا... چراغچی. از شب‌های سرد كردستان گفت و چشمان بیدار سردار شهید محمود كاوه. از مجروحیت شیمیایی‌اش گفت و به «كبری» رضازاده كه رسید تنها اشك، راوی زندگی‌اش شد، بی‌هیچ كلمه‌ای. آن روز «كبری» گفت كه تصمیمش را برای خدا گرفته است كه به یك جانباز سرپرستی و پرستاری دهد.

    دوباره برف است كه شهر را به سكوت دعوت كرده است. سرما و باد مرا به یاد خانه محقر و سرد جانباز ارحمی می‌اندازد؛ سرپناهی كه به قول كبری خانم تا چند وقت پیش، محل نگهداری دام بوده و این زن و شوهر با دست‌های خودشان در و دیوار و سقفش را گچ و خاك زده‌اند تا از بی‌سرپناهی به درآیند.

    برای احوالپرسی از احوال كبری‌خانم به شماره جانباز ارحمی زنگ می‌زنم. صدای پشت خط بعد از گفتن الحمدا... از وضعیت جدیدشان می‌گوید. او از شهرآرا می‌خواهد كه به آن‌ها سری بزنیم. هوا سرد است و باد می‌آید. راننده اما مصمم است كه زودتر برسیم.

    باد، پلاستیك روی پشت‌بام خانه سوم كوچه شهید آرا بیدگل را چون چتر منور به هوا بلند كرده است، اما سنگ‌های چهارطرف روی پلاستیك نمی‌گذارد كاملا این پوشش از بام جدا شود.

    به یاد دست‌های «كبری» خانم می‌افتم كه داشت برای گذران زندگی خود و همسر «موجی‌اش» تخمه هندوانه پاك می‌كرد و می‌گفت: من علی را تنها نمی‌گذارم، این تصمیم را برای رضای خدا گرفته‌ام. سه تقه به در آهنی رنگ‌پریده می‌زنم. سرما، انگشت‌هایم را بیدار می‌كند. در باز می‌شود.

    سردی درون خانه چیزی از هوای بیرون كم ندارد. تنها وسیله گرمازا یعنی بخاری پت‌پتی در تلاش است كه از سرمای اتاق بكاهد. دانه‌های درشت عرق ناشی از تب بر صورت این همسر صبور جانباز است. با دیدن من لبخندی بر روی لب‌های هر دو می‌نشیند. علی آقا می‌گوید: كبری نگاه كن. از شهرآرا میهمان آمده و زن می‌خندد و روسری‌اش را جلوی دوربین من جلو می‌كشد.

    این جانباز سال‌های دفاع مقدس می‌گوید: نمی‌دانید كه الان چقدر خوشحالیم كه به ما سر زدید! او می‌خواهد حرف بزند، اما بغض راه گلویش را می‌بندد. مجبور می‌شود ماسك كپسول اكسیژن را برای چند دقیقه‌ای روی دهان بگذارد.

    خانم همسایه یك سینی چای می‌آورد. به ساعت نگاه می‌كند. ارحمی یك قرص مسكن را از جلدش درمی‌آورد و آن را با لیوانی آب آرام‌آرام به همسر بیمارش می‌دهد. از او می‌خواهم از وضعیتشان برای «پلاك» بگوید او هم شروع می‌كند:

    آن شب، وقتی برف شدیدی آمد، تمام خانه‌مان را آب برداشت. می‌بینید كه سقف چوبی است. تقریبا 20 تا ظرف كف اتاق گذاشته بودیم تا چكه‌های آب روی تلویزیون و فرش و سماور نریزد.

    ارحمی ادامه می‌دهد: داروهایم تمام شده بود و حال خوبی نداشتم. كبری خانم گفت: می‌روم فعلا جلوی درز و شكاف‌های بام را با پلاستیك بگیرم تا بعد كه خدا بزرگ است و یك فكر درست و حسابی درباره‌اش بكنیم. بعد هم تو را می‌برم بستری كنم و دارو برایت بگیرم.

    این جانباز شیمیایی ادامه می‌دهد: اول با رفتن او به پشت‌بام مخالفت كردم، اما وقتی آن آبریزان سقف را دیدم در مقابل اصرار او چیزی نگفتم. او هنگام پایین آمدن از نردبان پرت شد.

    جانباز ارحمی درباره كمك همسایه‌ها در آن شرایط بحرانی می‌گوید: همسایه‌ها همیشه به ما لطف دارند. آن روز به خاطر سردی هوا، ماشین هیچ‌كس روشن نمی‌شد. اما با سختی به كمك همسایه‌ها با یك ماشین «كبری» را به بیمارستان امداد رساندیم. حال خودم هم بد بود.

    وقتی بعد از چند روز به سازمان مربوطه رفتم، آن خانم مددكار نبود. اما همكارانش لطف كردند و آدرس بیمارستان و بخش و تلفن مرا گرفتند. این 15روز من از میزان هزینه شكستگی‌ها و درمان به خاطر مساعد نبودن شرایط روحی‌ام، باخبر نشدم. هزینه‌ها حدود یك میلیون و 600هزارتومان شده كه آشنایان داده‌اند.

    فردای قیامت از همسایه‌ها می‌پرسند!

    همسر جانباز ارحمی درخصوص شرایط خود و همسرش می‌گوید: از ناحیه مچ دست، مهره دوازدهم ستون فقرات و لگن، دچار شكستگی و مویه شده‌ام. شما نمی‌دانید در آن شرایط كه درد شدید تمام استخوان‌های بدنم را گرفته بود، نگران وضعیت همسرم بودم؛ من بهتر از هر فرد دیگری می‌دانستم كه او الان باید بستری شود، اما خودم زودتر از او بستری شدم و او در آن لحظه از سوی تنها پرستارش كه من بودم، رها می‌شد.

    در این 15روز او مرتب به من زنگ می‌زد و همیشه به خاطر شرایط روحی‌اش، می‌گفتم خوبم. یك بار وقتی به دیدنم آمد، اصلا او را نمی‌شناختم. چون شكسته‌تر و مریض‌تر از همیشه به نظر می‌آمد. كبری خانم ادامه می‌دهد: تا پرسیدم علی! علی‌جان چطوری؟... او حتی نتوانست حرف بزند و همان جا پای تخت من در بیمارستان امداد، دچار تشنج شد. چند پرستار آمدند و كمی به او رسیدند تا حالش بهتر شد.

    خانم همسایه این جانباز اعصاب و روان، درخصوص دلایل كمك خود و همسایه‌های دیگر در نبود همسر وی می‌گوید: خب، من و همسرم هنگام آن اتفاق دردناك در آن روز برفی از نزدیك شاهد ماجرا بودیم. «عزت رهبر» ادامه می‌دهد: بالاخره آن دنیا از ما می‌پرسند. ما می‌دانیم كه این‌ها بچه‌های جنگند. از اول كه این‌طور نبودند. برای دین و ایران رفتند و سلامتی‌شان را از دست دادند و حالا مجبورند در این شرایط زندگی كنند. وی می‌افزاید: گفتنی نیست اما بالاخره هر چه خودمان می‌خوردیم، از غذا و چای برای این برادر جانباز هم می‌آوردیم. با كمك دیگران كمی دور و بر خانه را جمع و جور می‌كردم و اگر لباس یا ظرفی كثیف بود، می‌شستم.

    بیرون باد می‌آید. باران در راه است. مرد سرفه می‌كند. چشمان همسر این جانباز اعصاب و روان و شیمیایی به اشك می‌نشیند. علی ارحمی بلند می‌شود و از كپسول اكسیژن برای تنفس، كمك می‌گیرد. دستپاچگی را در صورت «عزت خانم» همسایه آن‌ها به وضوح می‌بینم كه لیوان آب می‌آورد.

    كبری خانم می‌گوید: داروهای علی تمام شده بود. بدون دارو نفسش تنگ می‌شود. آن روز می‌خواستم او را بستری كنم اما آب‌چك سقف باعث شد كه به پشت‌بام بروم و این اتفاق بیفتد.

    دوباره صورت زرد و رنگ‌پریده زن پر از دانه‌های عرق می‌شود. مرد ماسك را از روی دهانش برمی‌دارد و با دستمالی، پیشانی پرستارش را پاك می‌كند. من همچنان به آن دو در انتهای فصل سرد نگاه می‌كنم و برای عوض شدن حال و هوا می‌پرسم: الان چه احساسی داری علی‌آقا؟! می‌گوید: دارم پرواز می‌كنم. در این مدت سر نمازم آرزو می‌كردم زودتر او خوب شود و به خانه برگردد.

    كبری خانم به ناگاه خنده‌اش به گریه تبدیل می‌شود. می‌گوید: دلم خیلی گرفته است. نمی‌دانم از كجا بگویم؟ من سرپرست جانبازی هستم كه احتیاج به كمك و توجه دارد. چرا خدا یك بودجه‌ای به ما نمی‌دهد كه سقف خانه‌مان را آهنی كنیم تا من و علی به این حال و روز نیفتیم؟! با این وضعیت، همسایه‌ها هم در اذیتند و اسیر مایند.

    او ادامه می‌دهد: قربان بزرگی خدا بشوم! نمی‌دانم حكمت این اتفاق چیست؟ ولی از خدا تشكر می‌كنم و می‌خواهم كه زودتر من را از بستر بیماری بلند كند. دیگر خیلی از دست خودم خسته شدم كه نمی‌توانم به زندگی‌ام برسم. كبری خانم رو به من می‌گوید: می‌دانی الان نزدیك یك و نیم ماه است كه افتاده‌ام این گوشه خانه! جانباز ارحمی حرف او را این‌طور تكمیل می‌كند: من برای خدا و دین اسلام رفتم. یك زمان هم می‌شود كه دیگر در این دنیای فانی نباشم و كسی را اذیت نكنم.

     من اگر نیتی جز برای خدا داشتم، مجروحیت‌های دیگرم را ثبت می‌كردم اما فقط یك مجروحیتم را وقتی حالم بهتر بود توانستم ثبت كنم. الان هم در چنین وضعیتی، راضی به رضای خدایم. مسئولان وضعیت مرا دیدند و وقتی بعد از چاپ گزارش شهرآرا برای اولین‌بار به دیدنم آمدند، گفتند: ای وای! این برادر ارحمی خودمان است! بالاخره جانبازی‌هایت را به ثبت رساندی یا نه؟! من از دیدن آن‌ها دلم پر از شادی شد و در جوابشان گفتم: من آن روز برای ثبت بقیه جانبازی‌ام نیامده بودم... علی آقا ارحمی دستانش را بر روی صورتش می‌گذارد و دیگر چهره‌اش را نمی‌بینم. ژ

    حرف‌هایش در گریه ذوب می‌شود. نگاه من به جعبه داروها ثابت می‌ماند. والپرات سدیم، سیتالو پرام، گاباتین،‌آلانزاپین و... بیرون باد می‌وزد و كلمه‌های زیادی در ذهنم چرخ می‌زند برای نشستن در برگه‌های خبر... .

    .... وبلاگ جانبازان شیمیایی

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


    [ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 12:42 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

    ...بسم رب المهدی...

    مولای من!

    مهدی جان!

    دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز می کردم.

    ای کاش آن اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن « یا مهدی » وا می داشتند!


    ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود.

    کاشکی در کلاس اول دبستان، آموزگارم، الفبای عشق تو را برایم هجی می کرد

    و نام زیبای تو را برایم می خواند

    و آن را سرمشق دفترچه ی تکلیفم قرار می داد.


    در دوره راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه سبز تو راه نمایی نکرد.


    در سال های دبیرستان، کسی مرا با تو ـ که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد.
    در کتاب جغرافی ما، صحبتی از مکان زندگی تو یعنی

    « ذی طوی» و « رضوی» نبود.


    در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.


    در درس دینی، به ما نگفتند « باب الله » و « دیان دینه » تویی.


    دریغ که در کلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوشزد نکردند!


    افسوس که در کلاس نقاشی، چهره مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!


    چرا موضوع انشای ما به جای « علم بهتر است یا ثروت »،

    از تو و از ظهور تو و روشهای جلب رضایت تو نبود؟!

    مگر نه اینکه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟


    کاش در کنار زبان بیگانه، زبان گفتگو با تو را نیز – که آشنا ترین و دیرین ترین مونس فطرت های بشر است – به ما می آموختند!

    ای کاش – وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم – به من می گفتند: او تمامی زبانها و گویش ها و لهجه ها .... و حتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد.


    در زنگ شیمی – وقتی سخن از چرخش الکترونها به دور هسته ی اتم به میان می آمد – اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می چرخند.


    ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمولهای پیچیده ریاضی، فیزیک و شیمی، فرمول ساده ی ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.


    یادم نمی رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری افتاد. و با کمال تعجب دید، بر روی همه سنگ قبرها، سن فوت شدگان را 3، 4، 7 سال و مانند آن نوشته اند.

    پرسید: آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته اند؟

    گفتند: نه

    این جا، سّن هر کس را معادل سال هایی از عمرش که در پی کسب علم و معرفت بوده است محاسبه می کنند.


    کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام می زد که من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتت جاهلیه

    و می گفت که در تفکر شیعی، حیات حقیقی در توجه به امام عصر (ع) و معرفت و محبت و مودت او و مهم تر از آن برائت از دشمنان او معنا می شود.


    درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛

    ولی نفهمیدم « نور خدا » تویی و مقصود از « یهدی الله ِلنوِره مَن یَشاء »

    نور عالمگیر توست

    . از سرعت سرسام آور نور (300هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛

    اما اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست

    و نگفتند امام در یک لحظه می تواند تمام عوامل و کهکشان ها را از نظر بگذراند و از احوال همه ی ساکنان زمین و آسمان باخبر شود.


    وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان (ع) تشویق نکرد.

    کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش در جا می زنند.


    نمی دانستم که عناوینی همچون دکتر، مهندس، پروفسور و از این قبیل

    قراردادهایی در میان انسانهاست که تنها به کار کسب ثروت، قدرت، شهرت، و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می آید؛

    اصلا در این وادی نبودم.


    از فضای نیمه بسته مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم.

    در دانشکده وضع از این هم اسفبارتر بود.

    بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم.

    فضا نیز رنگ و بو گرفته از « علم زدگی » و « روشن فکر مآبی »!

    خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم.

    علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله ی آمریکایی ترجمه می شد؛

    از علوم اهل بیت (ع)، دانش یقین بخش آسمانی

    کمتر سخن به میان می آمد!


    مولای من! در دانشگاه هم کسی برای من از تو سخن نگفت؛

    پرچمی به نام تو افراشته نبود؛

    کسی به سوی تو دعوت نمی کرد؛

    هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد.

    کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران کسری معدل دانشجویان بود!

    نه اینکه از تبلیغات مذهبی، نشستهای فرهنگی، نماز جماعت، اردوهای سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج البلاغه و ... خبری نباشد .. کم و بیش یافت می شد؛

    اما در همین عرصه ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و « از یاد رفته » بودی.

    اینک اما، در عمق ضمیر خویش تو را یافته ام؛

    چندی است با دیده ی دل تو را پیدا کرده ام؛

    در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می کنم؛

    گویی دوباره متولد شده ام.

    تعارف بردار نیست. زندگی بدون تو – که امام عصر و زمانه ای - « ُمردگی » است

    و اگر کسی پس از عمری غفلت به تو رسید،

    حق دارد احساس تولدی دوباره کند؛

    حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی

    و در فتنه ها و ابتلائات آخرالزمان از او دست گیری؛

    حق دارد به شکرانه ی این نعمت،

    پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

    اَلحمدُ لِلهِ الَذی هَدانا لِهذا وَ ما کُناّ لِنَهتدیَ لَولا ان هدانَا الله.

    اقا نمی دانم امشب در کجای عالم نظاره گر ما هستی ولی بدان خیلی دلم برایت تنگ است و خیلی دوست دارم...

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


    [ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

    ...بسم رب المهدی...

    دختر محجبه ای با ظاهر ساده از خیابان می گذشت پسرکی گستاخ از پیاده رو داد زد و به او گفت

    چطوری سیبیلو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    دخترک با خونسردی کامل تبسمی کرد و گفت: وقتی تو ابرو بر میداری مو رنگ می کنی و گوشواره میزاری منم

    مجبورم سیبیل بزارم تا جامعه احساس کمبود مرد نکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    *****************************

    از استاد پرسیدند :

    به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
    دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست.

    **************************

    جوابهای کنکور تازه اومده بود

    تهران یه رشته خوب قبول شده بود

    باباش اومده بود به قول معروف پز میداد

    انصافاً پز دادن هم داشت.

    میگفت پسرم حالِ همتون گرفته !!!!!!!!!!

    اما.................

    هفته اول بود که کلاسها شروع شده بود

    تو خیابون دیدمش

    ابروهاشُ برداشته بود

    تو دلم به باباش گفتم :

    آدم بیسواد باشه اما ......................

    ایکاش فقط ابرو بود موهاشم رنگ کرده بود

    اصلا یکی دیگه شده بود لباساش.......

    نمیدونم

    از حرفاش فهمیدم دیگه نمازهم نمیخونه!!

    چرا اینجوری شدی ؟

    گفت چه جوری ؟

    گفتم نماز ، موهات ، لباس................

    گفت :

    این کلاسه!!!!!!!!!

    جلوی دخترای دانشگاه باید باکلاس باشی !!!!!!!!

    خندم گرفته بود

    کلاس با بی نمازی ؟ این جوری ؟

    تو دیگه خودت نیستی

    عروسکی ، عروسکِ دخترای دانشگاه !!!!!

    شاید...........

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


    [ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
    .: Weblog Themes By WeblogSkin :.
    درباره وبلاگ

    گرچه من سرباز هیچ و
    ساده ام/
    سرخوشم مهدی
    بود فرمانده ام/
    گرچه شد
    فرمانده ام غایب
    ولی/
    دلخوشم بر نایبش سید علی...
    لینک دوستان
    آمار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب

    كد نوحه

    كد مداحی

    کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد

    مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی وصیت شهدا دعای فرج
    دعای عظم البلا
    استخاره آنلاین با قرآن کریم
    

    فال حافظ

    کد ِکج شدَنِ تَصآویر

    کداهنگ برای وبلاگ

    کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد