تبلیغات
مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)

مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)
او ضمیر مفرد غایب نیست او همه دنیای من است. . .

...بسم رب المهدی...

از علی بن الحسین امام سجاد (ع) نقل شده است که فرمود:

مرد کوری از فاطمه زهراء (س) اجازه خواست که به خانه آن حضرت وارد شود. حضرت فاطمه (س) خود را از وی پوشانید. پیامبر (ص) با دیدن این منظره فرمودند: چرا خود را از او پوشاندی و حال آنکه او تو را نمی بیند. حضرت پاسخ دادند: اگر او مرا نمی بیند من که او را می بینم، و به علاوه شامه او بوی مرا استشمام می نماید. پیامبر (س) فرمودند: شهادت می دهم که تو پاره تن من هستی!

چقدر خوب میشد ما هم حیای زهرایی داشته باشیم...

سلام دوستان

رعایت و دانستن حدود شرعی در نت امروزه یکی از مهمترین موضوع هاست

چرا که هر فرد با هر جنسیتی باید حریم مورد نظر را حفظ کند

یا اینکه هر اقا یا خانم که در نت فعالیت میکند باید مسائلی را هم بداند و هم رعایت کند.

و یا حد و مرز واقعی ان کجاست...

رعایت حدود شرعی همیشه لازم و ضروریست، چه در دنیای حقیقی و چه مجازی! اما امروزه، این مسئله نه در دنیای حقیقی رعایت می‌شود و نه در دنیای مجازی. (البته 100% نیست)
خواهشمندم در این وب این نكات رعایت شود....ممنون

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد



[ جمعه 29 اردیبهشت 1391 ] [ 10:53 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

دلتنگم آقا ؛ دلتنگ دیدنت ؛ دلتنگ شنیدن صدای انا المهدی ت ...

تا کجای عمر باید هر شب درانتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلتها باشیم ٬ یامولا !


بیا ٬ که سقف آسمان زندگیمان راابر جهل و فساد پوشاند !بیا٬ که زمین تشنه باران است !

 بیا ٬ که جگرهایمان را فراق٬رتگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !


نمی دانم قلم سنگی برای دوری توچه می نویسد ٬ ولی همین را می دانم که او نیز هجاهای نام تو را دوست دارد و بی معطلی می نگارد .

بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان را خزان به یغما می برد .


بلندای پرواز خورشید را که می بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشید کجاست؟


کبوتران سپیدبال که نشانه های آرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش می نهند٬

عقابها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکی ها دل به سکوت می سپارند و در دل کوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند اما خورشید آشیانه اش کجاست؟


در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پرخروشش به آرامش می نشیند؟


یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند .


خورشید هرگز غروب نمی کند ٬ خورشید معنای روشن طلوع است .


اما آشیانه خورشید را یافتم ٬ دل مردی چون مهدی (ع) !!!

این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است .


اگر روزنه ای در دل توبگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هرخورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.


آری ! می شناسمت ٬سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام وچون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را میشناسم...

 

 اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

در جواب به بی حرمتی شاهین کافر
مهدی بیا دلم دوباره خون شد
جریحه دار دشمن زبون شد

یه عده حرمت رو نگه نداشتن
پا به روی اعتقادات گذاشتن

در آتش خدا همگی سوختن
به شهرت و پول همه چی فروختن

قسم به غیرت امام علی
بوده دل شیعه گنبد نقی

نقی خودش مظهر عدل و داده
خوش به حال اونکه دل به او داده

وای به آنکسی با او درافتاد
هرکه درافتاده بدون ورافتاد

بگو به اون (شاهین)مرتدو رذل
بشی دچار غضب ابوالفضل

قسم به اون امامی که غایبه
قتل تو بر بچه شیعه واجبه
 
(بهلول حبیبی زنجانی)

درد دل یا مولاتی یا رقیه با شاهین:

به پدر پسری توهین كردی كه كمرش از داغ فرق شكافته.میخ در.جگر پاره پاره.سر بر نیزه و...هتك حرمت به اجداد و پدرش شكسته شده و اشكش...

به پدر پسری توهین كردی كه اشكاش برای من و تو وامثال من و تو بوده...و دستهایش رو به اسمان بلند نشد مگر برای دعا...دعا برای من و تو...

اقا جون....یا صاحب الزمان....شرمندتیم مولا.

    شرمندتیم................

(yamolatiyaroghayeh.blogfa.com)

    اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 
آن روزها ، بوی سیر می آمد و وضعیت قرمز بود
ایستادیم ،
در بُهت دشمن و در میانه ی سنگر
چون سپر ،
در هجوم قهر ، برای شهر!
با هر ترکشی ، کبوتری پر کشید
و لاله های خونین بال ،
در آنسوی خاکریز
دپو شدند!
در دریای خون ،
لبریز باور شدیم
و در راه داور در خون شناور!
صدها هزار پاره به معراج رفتیم
و برای صدها هزار کبوتر خونین بال
دست تکان دادیم ، تا وضعیت شهر قرمز نماند
و نماند!
 
  *
این روزها ، بوی فراموشی می آید
و وضعیت زرد است
و کس نمی داند که عزت،
چه بهایی داده است،
که رهایی زاده است
خیلی نامــردیم
راه را گم کــردیم
آتش سرد شدیم
از وفا طرد شدیم
معدن درد شدیم
یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید
....


اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...




 

آقا جان سلام


دیشب حال قشنگی داشتم.

به قول آغاسی:

دوش مرا حال خوشی دست داد....


دوش سیلاب غمم تا به سر زانو برد  

  امشب ای دوست چه تدبیر كه بگذشت ز دوش


نمی دانم چه بگویم و از كجا بگویم؟!

من كه دارم می سوزم... آقا را نمیدانم....

فتنه هایی كه آدم را می كشد...

نمی دانم كی به او سر می زنی و آرامش می كنی؟...

هر چند زخمی كه ما خوردیم به داغ سینه او نمیرسد

اما او ، چون تویی دارد و ما...


زهجر روی تو دیوانه وار می گریم     

  مثال توده ی ابر بهار می گریم


دو گانه ای ننهادم به مقتدایی تو        

   ولی به لطف تو امیدوار می گریم...


وقتی پدرم این غزل را سرود،

بی اختیار به یاد تو افتادم.آقاجان...

حرف ها دارم كه نمی توانم بگویم...

چقدر سخت است  خار در چشم و استخوان در گلو.

من علی را می بینم...من علی را در وجودم حس می كنم...

حالا دیگر به علی می گویند چه بكن و چه نكن؟!

بیم آن دارم كه حكمیتی شود و گرفتار ابوموسی ها شویم...

آقاجان،

ندای جانسوز علی زمان،

هیچ گاه فراموشم نمی شود...تو رامی خواند...

استاد اخلاقم با گریه می گفت:


ببینید چه كرده اند با علی كه مناجات شبش را با مردم درمیان گذاشت.

آن خطبه شقشقیه بود...


تو از قول ما به علی بگو كه اگر نتوانیم برایت عمار باشیم،

اگر نتوانیم سلمان باشیم،

اگر نتوانیم ذوالشهادتین باشیم ،

می توانیم چاه باشیم كه تو در چاهسار گوش ما نجوا كنی...

شرم می كنم این را هم بگویم.شاید گوش ما آلوده باشد...


ناله ات نور خدا در دل تاریك من است 

   چه كند نور در این مجمر دود اندوده؟


آقا به علی زمان بگو،

می دانیم كه تو در همه سمت ها در طول عمر مظلوم بودی...

همیشه با اخلاص بودی

اما

بیش از همه مورد هجوم قرار گرفتی..

.لعنت بر این دنیا...

اُف لك یا دهر...


آقا نمی دانم چرا به ما اجازه نمی دهند تا حرف بزنیم؟

بر من گران است كه ببینم،

محاسنت سپید شد از نا مردی این فتنه ها...

ما را هم پیر می كند این خون دل تو...

خون می خورم از اینكه نمی شود حرفی بزنیم...

تنها به خاطر تو سكوت می كنیم.


به یاد علی(ع) می افتم

وقتی كه زهرا(س) گفت:

چرا بر نمی خیزی ای شجاع ترین عرب و عجم؟

و وقتی خواست با شمشیر آخته خارج شود ،

صدای اذان بلند شد و گفت:

زهرا جان اگر می خواهی این صدا زنده بماند،

باید سكوت كنیم.

وهر دو نشستند و بر مظلومیت علی گریستند...


آقا ما هم چاره ای نداریم...

ماهم تنها می توانیم برایت...

دست ما را بگیر ،

بگو چه كنیم؟


ای پیر طریق دست گیری فرما   

   طفلیم در این طریق پیری فرما


سكوت ما را خواهد كشت...

عاقبت این عشق هلاكم كند...


ما كه علی نیستیم ؛اما مطیع امر تو ایم.

هر چه كه تو بخواهی همان خواهیم كرد.

تمام جان و روحم به فدای تو ...


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم  

  خونها كه موج می زند از سینه تا لبم
 
...نوشته اقای كیوان قزوینی...
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد




[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

معلم عزیز ، استاد بزرگوار، تو را به چه مانند کنم . دل دریاییت لبریز از آرامش است همچون

کوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای و همچون ابر، باران پر شکوه معرفت بر چمن های

دشت دانش آموختگی فرو می ریزی . خورشید نگاهت گرمابخش وجود ما وحرارت کلبه ی

سرد یأس و ناامیدی و ارمغان شور و شعف است . غنچه ی تبسمی که از گلستان لبهای

تو می روید، طراوت لحظه های ابهام و زیبا یی بخش خانه ی وجود ماست . کلام روح بخش

و دلنشین تو موسیقی دلنوازی است که بر گوش جان می نشیند و اهنگ زندگی را به

شور در می آورد. روانی به لطافت گلبرگهای ارغوان داری که از احساس و شور و شعف لبریز

است . دستهای روشنت سپیدی خود را از گل بوسه های گچ گرفته و شمع وجودت از

نیروی ایمان و انسانیت شعله ور است . سرخی شفق ، تابش آفتاب ، نغمه ی بلبلان ،

صفای بستان ، آبی دریاها ، همه و همه را می توان در تو خلاصه نمود . معنای کلام امید

بخش تو همچون نسیم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته ماست . علم آموزی و صبر

ایمان را از پیامبران به ارث برده ای و به حقیقت وارث زیبایی ها بر گستره ی گیتی

هستی . قدوم سبز تو سبزینه ی کوچه باغ های زندگی و صفا بخش خاطر پر دغدغه ی

ماست . طپش قلب تو آهنگ خوش هستی و جوشش نشاط در غزل شیوای زندگی

است . تو روشنایی بخش تاریکی جان هستی و ظلمت اندیشه را نور می بخشی . ‹‹ و ما

یستوی الاعمی والبصیر . و لا الظلمات ولا النور ›› وهرگز کافر تاریک جان کور اندیش با مومن

اندیشمند خوش بینش یکسان نیست وهیچ ظلمت با نور یکسان نخواهد بود . چگونه

سپاس گویم مهربانی ولطف تو را که سرشار از عشق ویقین است . چگونه سپاس گویم

تأثیر علم آموزی تو را که چراغ روشن هدایت را بر کلبه ی محقر وجودم فروزان ساخته

است . آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو مرا نه توان سپاس است ونه کلام وصف .

تنها پروانه ی جانم بر گرد شمع وجودت ، عاشقانه چنین می سراید : معلم کیمیای جسم

و جان است … مــعلم رهنمای گمرهان است…. شـده حک بر فراز قله ی عشق …. معلم

وارث پیغــــمبران است.

این روز عزیزو به مامان گلم تبریك میگم....دوستون دارم مامان جون

http://www.dl2.mobfa.org/spring90/dl/teacher-d.jpg

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 03:01 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

مادرم، وقتی رفتی ابر بی کسی بر جهان سایه افکند . و مادر بودن واژه حقیقیش را گم کرد . و لبخند حقیقی معنای غربت به خود گرفت و به تاریخ پیوست .

مادرم ، وقتی رفتی صدای شور و شوق بازی های کودکی زینب  در پشت دیوار های سکوت دل محبوس شد و کوهی از غم بر بی کسی  علی دامن زد و او را مظلوم بار آورد .

مادرم ، بعد از رفتنت آسمان ، لباس عزا به قامت خود دوخت و باد نغمه سوز نوای دل تنگی سر داد و فلک قادر نشد مانند تو را از مادر بزاید .

و سیلی بار خجلت کشید که چرا روی گونه های تو نشست « در » بار ها خود را شماتت کرد که ای کاش خود می شکست که چرا پهلوی تو را شکاند . ولی هلهله ای درون اسیاب بود که می گفت : تبرک دستان فاطمه در وجود من است .

ماردم ، رفتی ولی اگر بودی اجازه نمی دادی سر بریده حسینت را آن نامردان با بی شرمی تمام نزد دختر سه ساله اش به نمایش در آورند .

مادرم ، شانه های تو جایگاه آن سر بریده بود نه تشت آن ملعونان چرا که تشت ظرفیت چیز های کم ارزش را دارد نه چیزی با ارزش مثل سر حسین ، که نورانیت را از آن تشت سر ریز می کند .

مادرم ، بوسه تو جایگاه گلوی بریده آن طفل پرپر بود نه زخم تیر نیزه آن بی شرمان .

مادرم ، آغوش تو جایگاه دستان بریده عباس بود نه آغوش زمین چرا که زمین لیاقت دستان بریده را ندارد و ممکن است از شرم و خجالت فرو رود .

مادرم ، وجود تو ، همدم شب های بی کسی علی بود . نه بی پرستاری که اینگونه او را آواره کوچه های غربت کند .

مادرم ، وجود تو ، داستان زندگی زینب را رقم می زد . نه قصه بی مادری که با غصه او پیر و شکسته شود و گیسوانش همه سپید شوند .

مادرم ، کاسه اب تو لایق لب های خشک حسن بود . نه کاسه زهر دشمن که او را اینگونه شهید کرد و به خاک نشاند .

مادرم ، وجود تو ، بهانه ظهور من است نه وجود ظالمان كه پر كردن دنیا را از شقاوت خود.

مادرم   مادرم   مادر...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

اینجا شهر گم شدن است.شهر غریب ماندن.غریبه بودن...

مدینه لمس لحظات رؤیایی خوابهای شیرین شیعیان فاطمه است.شهر تلمّذ به دعای «اللهم العن قاتلیک...»

 مدینه شهر کوچه بنی هاشم است.شهر سوختن یک در...شهر آتش گرفتن بالهای یک پروانه.یک پرستو.یک مادر...

اینجا هنوز بوی آتش می آید.آتشی که در کربلا بر خیمه ها نواخته شد،اینجا شعله گرفت...اینجا بر یک در و یک مادر...

مادر در حوالی همین کوچه بود که پرش سوخت...

که پرنیانش آتش گرفت...

اَلسَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا مُمْتَحَنَهُ امْتَحَنَکِ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَکِ فَوَجَدَکِ لِمَا امْتَحَنَکِ...

بمیرم،بمیرم که در مقابل دیدگان غیرت حسن،در مقابل چشم عاشورایی حسین،در میان در و دیوار...

بمیرم برایت مادر جان.برای آن لحظه که گفتی یا اَبَــــتاه...

saeghe

مادر جان...این کوچه بنی هاشم شماست که به دست بت پرستان آدمکش وهابی نابود شده...

اینجا قدمگاه اهل کساء است که در کشاکش نامردی آل بی شرف سعود،سنگ فرش قدوم نماز گزاران بی بصیرت عرب شده...

کاش آن روز مدینه را تاریخ نمی دید...

و تو می دانی که چه کرد این مصیبت عظمی با قامت خیبری مولا...

و تو می دانی که زانوان علی آنگاه که خبر مصیبت تو را سالها قبل از خزان،از لسان پیامبر خدا شنید،خم شد که نه!شکســـت...

فاطمه جان.ای مادر یاسهای عاشورایی.مادر خیمه های زینبی.مادر التماسهای شیعه.مادر نرجس های آخر الزمان...

این شهر گمشده ای دارد که هر چه بگردی نمی یابی آن گمشده را...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

خدا: دوشنبه 21  اذر سال  90 وبلاگی را ایجاد کردی به نام(.......)

نویسنده وبلاگ: بله. درسته

خدا: نیتت از راه اندازی این وبلاگ چی بود؟

نویسنده وبلاگ: میخواستم درونیاتم را در وبلاگ بنویسم تا سبک شوم و بتوانم با مطالبم مردم رو به صراط مستقیم نزدیک کنم.

وبلاگ به سخن می‌آید: ای خدا... این نویسنده در ابتدا نیتش خوب بود ولی آروم آروم مطالب و نظراتی تو وبلاگ گذاشت که اصلا بوی  تو رو نمیداد.

نویسنده وبلاگ:چرا دروغ میگی! این همه مطلب این همه تحلیل در مورد مسائل اعتقادی و سیاسی نوشتم.

وبلاگ: درسته نوشتی.ولی با چه نیتی؟

نویسنده وبلاگ:خوب معلومه نیتی خدایی دیگه! منم میتونستم مثل خیلی از وبلاگ نویس‌ها مطالب چرت و پرت بنویسم، ولی این کار رو نکردم. پس از اونها خیلی بهترم.

خدا:  ولی من بهت خیلی ظرفیت دادم که ازشون استفاده نکردی. پدر و مادر خوب. دوستان خوب. محل تحصیل و زندگی خوب. برهه زمانی تاریخی خوب. کشور خوب و....دادم .بعد از اون  قلم خوب هم بهت دادم.اما تو اصلا از ظرفیت هات درست استفاده نکردی.

نویسنده وبلاگ: خدا یا ببخشید. حداقل بخاطر مطالب خوبم من رو ببخش.

خدا:  مطالب خوب!!! آن مطالبی را میگویی که از اهل بیت نوشتی؟

نویسنده وبلاگ:بله

خدا:

یادت هست که با چه نیتی اون مطالب رو مینوشتی؟

به خاطر من نوشتی یا به خاطر مخاطب های وبلاگت؟

یادت میاد چقدر ذوق میکردی

وقتی کسی از مطلبت تعریف میکرد؟


یادت میاد یکبار مطلبی که از اهل بیت نوشته بودی رو یک وبلاگ بدون ذکر منبع تو وبلاگش زد و تو ناراحت شدی؟


مگه بخاطر من ننوشته بودی؟

پس باید خوشحال میشدی.


یادته پیغام هایی رو که باید جواب میدادی رو جواب ندادی و کامنت هایی که نباید جواب میدادی رو جواب دادی؟


یادته تو یک مطلب سیاسی آبروی یک مومنی را بردی

بدون ایکه تحقیق کنی؟


یادته اون روزی که باید داد میزدی و از من میگفتی،

سکوت کردی و از مسائل بی اهمیت نوشتی؟


میوانستی که چندین هزار نفر با یک مطلب تو از من دور شدند؟


میدانستی که با اکثر مطالبت وقت و فرصت خیلی ها را تلف کردی؟


میدانستی که میتوانستی با این وبلاگ بهشت خودت را تضمین کنی؟


میدانستی یکبار مولایت حضرت مهدی(عج)

قصد ورود به وبلاگت را داشت؟

اما مطالبت بوی ریا تو وبلاگت

نگذاشت تا مولایت به وبلاگت بیاید؟


میدانستی که مطلبی برای تعجیل در ظهورآقایت ننوشتی

و از نائبش دفاع نکردی؟


میدانستی که من بارها کمکت کردم و دلت انداختم که چنین مطالبی را بنویسی اما تو تنبلی کردی؟

 

نویسنده وبلاگ در حالی که سرش را پایین انداخته بود و پشت دست خود را از شدت ناراحتی میگزید گفت: خدایا تو رو خدا دیگه نگو. میخوام دیگه وجود نداشته نباشم. ببخشید! غلط کردم.

خدا: بنده من، هیچ کس به اندازه من تو را دوست ندارد.یکبار دیگر به تو فرصت میدهم تا این مطالب را بخوانی تا این باربا وبلاگت  بهشتت را تضمین کنی.

بسم الله الرحمن الرحیم...

........................

اعتراف میکنم که این مطلب را هم برای رضای خدا ننوشتم.

الهی العفو..


هر مسلمانی،

خود یک سازمان تبلیغات  اسلامی است


باید کاری کرد.

"دلنوشته ای از اقای كیوان قزوینی"

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 


[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

گرچه من سرباز هیچ و
ساده ام/
سرخوشم مهدی
بود فرمانده ام/
گرچه شد
فرمانده ام غایب
ولی/
دلخوشم بر نایبش سید علی...
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد نوحه

كد مداحی

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی وصیت شهدا دعای فرج
دعای عظم البلا
استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد