تبلیغات
مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)

مفرد مذکر غائب(عجل الله تعالی فرجه)
او ضمیر مفرد غایب نیست او همه دنیای من است. . .

...بسم رب المهدی...

آجرک الله بقیه الله

به من خبر رسیده كه یكى از آنان به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمانى كه در پناه ‏اسلام جان و مالش محفوظ بوده وارد شده و خلخال و دستبند،گردن بند،و گوشواره ‏هاى آنها را از تن‏شان بیرون آورده است...در حالى كه هیچ وسیله‏ اى براى دفاع جز گریه و التماس كردن نداشته‏ اند،آنهابا غنیمت فراوان برگشته ‏اند بدون اینكه حتى یك نفر از آنها زخمى گردد و یا قطره ‏اى خون‏ از آنها ریخته شود اگر به خاطر این حادثه مسلمانى از روى تاسف بمیرد ملامت نخواهد شد،و از نظر من‏ سزاوار و بجا است!(نهج البلاغه خطبه 27)

ای اقیانوس ایستاده عدالت ، یا مهدی ...

ای فرزند خلف زهرا و ای علی حاضر و امام زمان...

برخیز و ببین و بشنو صحبت از خلخال یک پیرزن یهودی نیست سخن از تجاوز به پنج هزار زن مسلمان است .

سخن از جنین هایی است که از رحم مادر بیرون کشیده می شوند.

سخن از انسانهایی است که زنده زند در آتش سوختند ،نه یک نفر و نه ده نفر که بیست هزار نفر...

ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس

برگرد ...

برگرد...

برگرد آقا جان اینها می گویند بودایی ها صلح طلب هستند

اینها می گویند باید "دالایی لاما " را الگوی صلح خویش قرار دهید ... همو که بوسه بر دست شیمون پرز زد و در برابر دیوار ندبه شاید چنین روزی را آرزو می کرد...

saeghe

یا ابا صالح ای صلاه روز آدینه برگرد...

اینان که در میانمار به خاک و خون کشیده می شوند مسلمانند و حب رسول خدا در دل دارند.

اینان روزی پنج مرتبه تو را اقامه می کنند هرچند نمی دانند. مولا جان تو را به علی اصغر های بیگناه این امت برگرد..

saeghe

برگرد ...

اعتراف می کنیم بی تو نمی توانیم  برگرد..

 جهان تشنه عدالت فرزند علی است

مولای آوارگان و مظلومان  تو را نشاید که آه و فغان بیوه زنی را بشنوی و اجابت نکنی ...

saeghe

تو امام زمانی ، یابن امیرالمومنین برگرد اینها مسلمانند.

saeghe

سخن از خلخال نیست ، حرف ناموس است.

saeghe

مولا جان قمه به دستان بودایی به  هیچ کس رحم نمی کنند... برگرد.

مولا جان اینجا اگر سگ یک یهودی را برانند شورای امنیت قطعنامه صادر می کند،

برگرد ... شورای امنیت صدای این ظلم کبیر را نمی شنود، اینها گوش ها شان بدهکار ما نیست.

آقا جان سخن از سرخ پوشان یزیدی نیست حرف سرخ جامگان بودایی است.

saeghe

آقا جان خانم کلینگتون که به میانمار رفت به یمن قدو مش تا کنون بیست هزار نفر را قربانی کرده اند.هیچ کس هیچ چیز نمی گوید گویی اتفاقی نیافتاده.

مولا جان اینجا هم  برای سرهای بریده هدیه می دهند خانم اشتون گفت تمام تحریم های دولت میانمار لغو خواهد شد چرا که اصلاحات را آغاز کرده است.

مولا جان اینجا اصلاحات یعنی مسلمان کشی ...

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا یَشْعُرُون

آقا جان سخن از خلخال نیست سخن از خیمه سوزانی دیگر است...سخن از اصحاب اخدود است همانی که اینها هلوکاست می نامند...

seghe

سخن از خلخال نیست حرف اشک های روان بر گونه هاست...

saeghe

آقا جان سخن از خلخال نیست حرف نشستن عمود های آهنین بر سر هاست ...

saeghe

آقا جان سخن از خلخال نیست حرف حلقوم های بریده است... اینجا یه جای این که سر ها را به نیزه کنند نیزه را در سرها می کنند...

اینجا آب را بر مسلمانان نبستند ، مسلمانان را به آب بستند...

saeghe

تو را به ریش به خون خضاب شده ، تو را به گونه به خاک کشیده شده ،تو را به پیشانی شکسته برگرد...

برگرد فقط برگرد ... هیچ اتفاق دیگری مرا آرام نخواهد کرد...

به امید ظهور مولی  و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است...

...دكتر علی اکبر رائفی پور...

******************

تاریخ تکرار میشود...

قافله اسرا به شام که رسیدند "خارجی محسوب شدند"

برادران مسلمانمان در میانمار "شهروند محسوب نمی شوند"
این روزها بوی کباب گوشت انسان عجیب مشام غرب و شرق را مدهوش نموده است.و میانمار بزرگترین کبابی جهان است...چراغ های سبز آن از دور خوب پیدایند..

گرسنگان غربی در کشتی ای که دور اروپا را میچرخد با اپوزوسیونِ دولت -تین سین- قرار ملاقات میگذارند...او هم "مسلمانان را شهروند نمیداند"

این وسط بودا هم که طبق معمول خواب است تا پیام به اصطلاح صلحش را به هم کیشانش یادآوری کند...

اعراب هم که همه دغدغه برادران اسرائیلی خود را دارند و نگران باز شدن بزرگراه رفح هستند...

چین هم که تجارتش مهم تر است...

روسیه هم که خود این کاره است..چچن را که یادمان نمیرود...

ما هم رویمان سیاه...درگیر مرغ شده ایم...آخر ماه مبارک نزدیک است...مرغ مهم است...مرغ را میخواهیم کباب کنیم...به یاد برادران میانماریمان که کباب میشوند...

saeghe

saeghe

...سید عبدالله جزایری...

اللهم عجل عجل عجل لولیك الفرج

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

به نام مشهودی که شَهدِ شهادت را به عرصه ی شهود آورد

saeghe

نام قصه ی عشق ما را باید با غروب برد تا دانست ، با هوایِ ابریِ پائیزان و با مرغی که به ناچار برایِ میله هایِ بی احساسِ قفس نغمه سرایی می کند.

ماجرایِ غم انگیزِ ما را در محفلِ شمع و پروانه بایستی شنید و در عمق لبخندهای پیوند خورده با اشک ، و در آهِ سوزانِ دیده های داغ دیده ...

باز دلم هوای شلمچه کرده است ، باز از فرسنگها راه ، بویِ عطر خاکریزهایش مستم می کند ، باز زوزه ی جانسوزِ غروبش در گوشم می پیچد. باور کنید خودم هم متحیر شده ام ، همین که می آئیم نفسی بگیریم و با شهر بسازیم ، همین که آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت می دهیم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگامِ هنگامه ، همانجا که می رویم تا فصلی جدید را در بودنمان رقم بزنیم ، به سراغمان می آید ، خدایا چاره ای ، راهی ، درمانی ...

خودمان هم می دانیم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستیِ ما را به بازی بگیرد که بیابان بسیار است و خاکریز ، تَلّی از خاک و غروب ، متاعی که همه جا یافت می شود ، آنچه اینچنین عنانِ وجودِ ما را در کف دارد ، ارواح بلندیست که از تَلّی خاک ، خاکریز و از یک بیابان ، شلمچه و فکه و طلائیه ساخته اند ...

قربانِ آن ستونی که نیمه های شب ، پیچ و خمِ خاکریزها را به آرامیِ حرکت ابرها طی می کرد . قربانِ آن اشکی که در پرتوِ مُنوّرهای عشق ، با لبخند ، عقدِ اخوت می خواند . قربانِ آن انگشتی که وقتی بر ماشه بوسه می زد تمامِ کائنات برانگیخته می شد . قربانِ آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . قربانِ آن غروبی که در بیابانهای شلمچه ، عطرِ غربت را به همراه می آورد و در زمین تفدیده ی فکّه لبهای خشک رزمندگان را به دعا و نیایش ، به جنبش در می آورد . قربان آن خاکریزی که خاکش با خون و خاکِ شهیدان ممزوج شده و بویِ عطرِ آن بویِ پیراهنِ یوسف است برای بیناییِ چشمِ بسیجیانِ یعقوب صفت ...

آری رفیق ...

اگر تا این اندازه از شلمچه می گویم برای اینست که اینجا ، یعنی در شهرها ، حماسه نیست ، گذشت نیست ، اینجا ایثار ساده لوحیست ، اینجا خوبی ، سَبُکترین واژه است ، اینجا پاکی در پوچیست ، اینجا گناه ، استفاده از فرصتِ جوانی معنا می شود ، اینجا خیانت به رفیق قاموس جاویدان است ، اینجا پول ، هدفِ خلقت است ، اینجا شهید ، واژه ای گُنگ و نامفهوم است ، اینجا همه ، بانکها را دوست دارند و می پرستندِشان و اگر خدای ناکرده گَردی بر کفشِ نازنینشان بنشیند هزار هزار جان نثار برای بوسیدن و لیسیدنِ آن سر به سجده می گذارند و اگر خَروار خَروار خاکِ غریبی بر پیکرِ شهیدی بنشیند و یا پس از 20 سال ، بدنِ مطهرش از زیر خروارها خاک به شهرها بیاید ، مسیر عبوری شان را عوض می کنند و ما می مانیم و یک خیابانِ خلوت و دکان های بسته و رادیو تلویزیونهای خاموش .

بگذارید این را بیشتر بگویم ...

شاید شنیده اید که چند بار شهداء به طور دسته جمعی از جبهه بازگشتند ، بدن های مطهرشان را می گویم ، 300 تَن ، 700 تَن ، 500 تَن ، این پیکرها اینجا عاشوراء به پا می کردند ، شاید این آخرین وداعِمان را هنوز به یاد داشته باشید ، 5 شهید گمنام و نام آورِ دانشگاه آزاد از اسلام را می گویم !!!

اما دوستان نمی دانید بر ما چه می گذشت وقتی این پیکرهای پاک را از این دانشگاه به آن دانشگاه و از این مجلس به آن مجلس می بردیم ، وقتی با سالنهای بزرگ و عده ای محدود و برنامه هایی بی روح و مختصر مواجه می شدیم ، ما می ماندیم و پیکرهای پاک اما غریبِ شهداء و عده ای قلیل که اگر حالی هم پیدا می کردند نه بخاطر برنامه های معنوی و روحانیِ پرمغز که به خاطر اُنس و اُلفتی فطری بود که با شهیدان داشتند . نمی دانید بر ما چه گذشت ساعتها و لحظاتِ وداع با آنان که خدا شاهد است ، بچه های خادم الشهداء ، شبِ قبلش را نخوابیدند و آرام آرام در گوشه ای اشک می ریختند در انتظار فردایی که انتظاری بس عجیب و دلهره آور به پایان برسد ، انتظارِ دیدنِ تکه استخوانهای باقی مانده از پیکر رشیدِ شهداء ، انتظار اینکه ببینیم ... بگذارید این سِرِّ مکتوم را بیش از این فاش نگویم که شرح آنرا برای اهلش گفته ام ...

چشمهایمان را باز کردیم و با شهداء صحبت کردیم ، گفتیم شاید اگر تکه سُفالی از دوران ساسانیان و هخامنشیان ، چرا آن دورها را می گویم ، از همین دوران صفویه ، از زیر خاک بیرون بیاید ، آن را بر سَرِ دست می بردند و چندین بار در دانشگاهها و رادیو تلویزیون صحبت می شود ، ولی مظلومیت شهداء را ببینید که در گونی های کوچکِ فشرده شده ، 4 تکه استخوانِ آنها به شهرها می رسد و ...

برای اینست عزیزان که دلم هوای شلمچه کرده است و دارم دیوانه می شوم ، برای اینست وقتی که بر خاک فکّه بوسه می زنم ، گویی دیواره ی پاک کعبه را می بوسم ...

رفقا ، به خون شهیدان قسم ، شهدا تا نفسِ آخر تبسّمِ عشق بر لب داشتند ، تا آخرین نفس می گفتند ولایت ولایت ولایت...

وقتی می گویم شهید ، تمام خوبی های عالم را در نظر بیاورید و برایش کالبدی مجسم کنید ، بروید از خاک شلمچه و طلائیه و فکه بپرسید ... وقتی می گویم بسیجی ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید ، ای مردم به روانِ پاک امام قسم ، وقتی آن بسیجی در کنجی آرام گرفته بود تا ساعتها نمی شد فهمید که او خواب است یا شهید شده ، وقتی نام بسیجی را می برم ، کاغذ بردارید و هرچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره ی پاک و معصومش ظاهر می شود ...

ای مردم ، ما هم خواهیم رفت ، شما می مانید و راه شهیدان ...

نمی دانم چه شد دلم یاد کوچه های بنی هاشم کرد ...

شما را به مظلومیتِ آن مردی که هر وقت احساس دلتنگی می کرد ، گوشه ای می نشست و به درب خانه اش خیره می شد

آری شلمچه ی علی (علیه السلام) درب نیمه سوخته ی خانه اش بود

شما را به اشکهای پاکِ آن دخترِ 4ساله ، زینب را می گویم ، که شبها سجاده ی مادرِ سفر کرده اش را در گوشه ای می گشود و به یاد مادر و به جای مادر بر آن نماز می خواند

شما را به لبخندهای مصلحتیِ علی بعد از دفنِ زهرای اطهر(سلام الله علیها) برای دلداریِ بچه ها سوگند

لبخندهایی که حکایت از یک دلِ سوزانِ مالامال از خون داشت

شما را به خدا نگذارید یاد جبهه ها از دلها زدوده شود ، مگذارید خاطرات شهیدان از ضمیرِ دلهای غفلت زده ی ما پاک شود.

اما دوستان ...

بیائید لحظاتی به من فرصت بدهید تا از زبان شما چند کلامی با شهداء سخن بگویم ...

ای شهیدان ، ای گلواژه های ایثارو انتظار ، ای قصیده های بلندِ مقاومت ، اگر آنروزها نبودیم تا در کنار شما کربلایی بمیریم ، اینک این مائیم که فِی هذِهِ الَّیلَه و فِی هذِهِ السّاعَه و فِی مَقامِی هَذَا با شما عهد می بندیم که نگذاریم جایِ پایِ شما را از دلهامان و از شهرهامان پاک کنند ، با شما پیمان می بندیم که مانند شما زندگی کنیم تا خداوند مُردَنی همانندِ شما نصیبمان کند . به امید آن روز . . .

...دلنوشته ای از اقای مهدی عاشق پرواز بزرگوار...

پ.ن:+ برای اقامه نماز،وضو باید گرفت...وضو بگیریم

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

♣♣♣ســـ ه ســـال برایـــ َت (!) ~> ♥ کـــافےِ بـــود

تـــا بشـــوے شبـــیـــ ه تـــریــטּ بـــ ه مـــادر ...


تـــو اگـــر 18 ســـالـــ ه میـــشدے چـــ ه میـــکردے ؟♣♣♣

 

...اقای مهدی درزی...

saeghe

 

اللهم ارزقنا رویت فائم ال محمد


[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 11:02 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

و مـــטּ گریختـــ ه  َم (!) ~> ؛

  و در پـــی مـــטּ صیـــادهـــا؛

    و فـــرا رویـــ َم  دام هـــا؛

       ♣♣♣ یـ ــا ضـ ــامـ ــטּ آهـــو♣♣♣؛

          مـــטּ یقـــین دارم دستـــاטּ  تـــو تنـــها سهـــم آهـــوهـــا نیســـت ...☂

saeghe

مـــטּ بـــاشـــم و 「 تـــو 」بـــاشےِ،
و صحن ♥ انقلاب  َت (!) ~> ♥...
دنـــیا را میخواهـــم چـــ ه کـــار؟؟

ܓ☀خـــاِڪ پـــاڪ حَـــرَمَـــت سُـــرمِـــ ه چِـــشـــمـــاِטּ مـــاܓ☀


اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 20 تیر 1391 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

خاموش‏تر از چراغ مرگم... روشن‏تر از آفتاب کجایى؟

‏عقربک‏هاى ساعت، تا کى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت.

در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مى‏کشم.

آن روز که بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است.

آغاز و فرجام خویش را در تو مى‏جویم.

این گریه را پایانى است اگر، اشک راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.

پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را کام و بودن را نام تویى.

من کیستم؟

تو کیستى؟

 من اینک نه آنم که بودم. تو همچنان آنى که بودى.

مگذار که بگویم در تن من، امید را به خاک سپردند و سنگى صنوبرى شکل بر سر آن نهادند.

هیچیم هیچ، بى‏تو اى همه کس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...

دلى دارم به پریشانى دود...سرى دارم به حیرانى رود... چشمى به گریانى ابر... غمى به وفادارى بخت... نه اقبال خوشایندى...نه مرگ ظفرمندى... !!!

رفتن: یعنى غیبت...     آمدن: یعنى ظهور....     بودن: یعنى انتظار...     کار: یعنى سالنامه عمر را ورق زدن...     سیاست: یعنى به لبخند تو خندیدن...     حکومت: یعنى زیر پاى تو فرش گستردن...     عاشورا: یعنى غمهاى تو...     محرم: یعنى دمیدن مهتاب فراق...

 این است معناى حقیقى کلمات.

عریضه‏ها را چاه به کجا مى‏برد؟ آیا او هم...

سر و دست مى‏شکند غول فراق
اگر نه یک دم هم اواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستم؟

خوشا آن در که به روى تو هر روز مى‏خندد....

saeghe

[ سه شنبه 13 تیر 1391 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
...بسم رب المهدی...
 
چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه؟
 
دست نوشته جانباز شهید؛ سردار سید مجتبی علمدار
درد دل با شهدا از زبان سید مجتبی
 
 
 
saeghe
 
 
خوشا آنان که جانان می شناسد
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند
 
ای شهیدان!
از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تاکنون یاد شما، خاطره های دنیای پاک شما،
امیدحیاتمان گشته، ما به عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما زنده ایم.
اما شما،علی الظاهر دلیلی ندیدیدکه اوقات پر ارجتان راصرف ماکنید! چه بگوئیم؟ راستی چگونه حرف دلمان را فریادکنیم که بدانید برما چه می گذرد؟
مگر خودتان نمی گفتیدکه ستونهای شب عملیات،ستون گردان نیست،ستون عشق است،ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.
پس چرا؟چرا؟ هیچ سراغی از ما نمیگیرید؟با اینکه تمام روز وشب ما برشما عیان است،تمام ناگفته هایمان را میدانید، تمام نا نوشته هایمان را میخوانید،تمام پنهان و کردارمان را می بینید!
اگر قطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایمان می لغزد شما میدانید چه خاطره ای ناگهان از ذهن ما گذشته و آسمانش را ابری کرده.
اگر در برابر ناکسانی که آرزوی گریستن ما را دارند به مصلحت لبخند میزنیم، شما خوب میدانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبمان برگرفته است.
اگر به غروب علاقه داریم خوب میدانید چرا! اگر به هوای ابری!شما میدانید چرا! اگر به چادر شما میدانید چرا! اگر به سنگ شما میدانید! اگربه خاک،اگربه آب، اگربه رودخانه، به دشت، به کوه،نمکزار شما میدانید چرا!
شما از راز دل ما آگاهید،اگر به قامت رعنایی خیره میشویم شما میدانید به یاد که ایم! اگر به عمق بیابانها می نگریم شما میدانید به دنبال چه ایم! اگر به امید رویایی سر بربالین میگذاریم شما میدانید به فکر که ایم!اگر به بلندای کوهی خیزه میشویم شما میدانید قصه قصه ی دیگری است! اگر به حرکت خرامان موجی چشم میدوزیم شما میدانید قضیه قضیه ی دیگری است!
آری شما ما را خوب میشناسید،شما ما را خوب میبینید چون همه ی زندگی ما دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از برش کرده اید!
اما…اما اینجا ماازشما هیچ نمیدانیم!از همان وقت که صدای یاحسین(ع)آخرین تان را شنیدیم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم.
آخرین باری که چهره ی نورانی تان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را بر خاک مزارتان نهاده بودند و سنگ لحد دیواری شد و نظاره ی روی تان را برای همیشه از ما دریغ کرد.
آری بسیاری از شماها را باآن لبخندهای زیبا درآخرین وداع دیده ایم،یا در هنگامه ی رزم ،و از آن به بعد دیگر چیزی از شما نشنیدیم.
ای شهیدان! ای مفقودالاثرا! ای جاویدالاثرها! ای مفقودالجسدها!
ما نمیدانیم کجا رفتید،کجاهستید،نمیدانیم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟ نمیدانیم چه میخورید؟ چه میکنید؟ چه مینوشید؟
 «فی جنات النعیم»کجاست؟آخر ما نمیدانیم «متکئین علیها متقابلین»یعنی چه؟
آخر ما نمی فهمیم «الا قیلا سلاما سلاما»یعنی چه؟
 برای ما درک «ذواتا افنان فیها عینان تجریان،فیهما من کل فاکهة زوجان» محال است.
ما نمیدانیم وقتی دلتان میگیرد کجا میروید! اصلا آیا دلتان میگیرد؟ وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟
 نمی دانیم…! آنجا در محفل گرمتان سخن از ما هست یا نه؟تا به حال هیچ گاه شده از اروندهم قصه ای بگوئید؟ برای شلمچه هم ترانه ای بسرائید؟به عشق بیگلو و هفت تپه زمزمه ای کنید؟ و در فراق کارون اشکی بریزید؟
نمیدانیم…! و این ندانستن بیش از همه ای شهیدان شما را مقصرم یداند! یعنی ما اینقدر ناپاک و نامطلوب بوده ایم که تمام هستی مان به یک یاد هم نمی ارزد؟ یعنی تمام گفته هایمان در آن نیمه شبهای به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را میداند و بس!دروغ و کذب محض بوده؟ یعنی ما نیز هم ردیف آنانی هستیم که تمام هشت سال را هم آغوش لذت بودند؟ یعنی میخواهید بگوئیدکه ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم؟
باشد،بگوئید…! حرفی نیست! اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید، سری به این خانه های سرد و متروک بزنید،و بعدهرچه دلتان میخواهد بگوئید! آخربه ماهم حق بدهید که انتظار داریم، انتظار داریم بدانیم دوستانمان که یک عکسشان را به تمام هستی اینجا نمیدهیم کجا هستند و چه میکنند؟ دوست داریم که از آنجا صدایی بیاید،صدایی آشنا!صدایی از حلقوم یکی از شماها!صدایی که به انتظارها پایان دهد!صدایی که زیبا و دلنشین…:
پاسخ شهید علمدار ازجانب شهدا به این درد دل:
آری ،اینجا همان طور که میگفتند باغستان هایی دارد که نظاره اش انسان را مبهوت میکند،
 “فی جنة عالیه”اینجا درخت های زیبایش هرکدام بایک میوه، “تجری من تحتها الانهار” اینجا قصرهایی دارد از زمرّد و یاقوت، خدمتگزارانی بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند. اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز، عندلیبانی که وقتی میخوانند، روح از نشاط به پرواز در می آید.
“وجزاهم بما صبروا و جنة و حریرا و سقاهم ربهم شرابا طهورا”
آری! آری به خدا قسم هر چه میگفتند راست است،”صدق الله العلی العظیم” خداوند به وعده اش عمل کرد.
اما به آسمان پرستاره شبهای هفت تپه قسم،به ریگ های گرم تابستان سوزان خوزستان قسم،به سرمای کشنده ی کردستان قسم، به چادرهای برپاشده ی میان کویر قسم،که آن چادر نبود بلکه میعادگاه عاشقان خدا بود،محل عروج شهدا بود،آری کعبه ی دل بود، قسم به صفای اذان صبح گردان مسلم، قسم به بچه هایی که تاکنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم، به جان امام اینجا بچه ها هم قسم شده اندکه تا شما نیامده اید نزدیکشان هم نرویم.
 saeghe
آن اوایل ملائک خدا زیاد سربه سرمان میگذاشتند، اما وقتی میدیدند که دلمان حیران جای دیگریست، دست از سر ما برمیداشتند.شما از بی مهری ما سخن میگوئید و ازا ینکه با دیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم.
آه ! که چقدر بی انصافید! اگر ما به دنبال لذت بودیم چرا شهر را با تمام زیبایی هایش گذاشتیم و آواره ی بیابانها شدیم؟ ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر نفسهای گرمی بود که محیطش را معطر کرد، ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر وجود مردان پاکی همچون افضلی ها،بهتاش ها،بصیرها، طوسی ها،نتاج ها،و هزاران عاشق دلباخته ی دیگر بود که از جان گذشتند تابه جانان برسند.
ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر صفای بچه هایی بود که لذتهای مادی را فراموش می نمودند و اکنون مانیز چون شمائیم ؛
وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم ازدنیا بستیم فکرمی کردیم که دیگر همه چیز تمام شد،اما این گونه نشد! دردهای شمادر فراق ما دل ما رابیشتر آتش میزد،درست است که ما به هرچه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد. وقتی شما از این و آن طعنه میخورید و لاجرم به گوشه ی اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن میگوئید و اشک میریزید به خدا قسم اینجا کربلا میشود! و برای هریک ازغم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار می زنند! یا آن زمانی که در مجالس با یاد ماگریه میکنید و به سروسینه میزنید ما نیز به یاد آن روزها که باهم درسوز فراق مولایمان سینه میزدیم و گریه میکردیم ،همراه با اشک شما،اشک غم میریزیم.خدا میداندکه ما بیشتراز شما طالب دیداریم. برای همین پروردگار عالم اجازه میدهد هر از چندی با مولایمان حسین(ع)درد ودل کنیم.
بچه ها! آقا امام حسین(ع)خیلی بزرگوار است! او بهتر از همه ی ما شلمچه را میشناسد،فاطمیه را زیباتر از همه ی ما تعریف میکند، او خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد، هروقت به پابوسش می رویم از ما میخواهد برایش خاطره بگوئیم، به مجرد اینکه بچه ها نغمه سرایی میکنند چشم های آقا مالامال از اشک میشود، سرمبارکشان رابه زیر می اندازند و دانه های اشکش زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر میکند.
همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم،من از غروبهای شلمچه تعریف کردم از کانال ماهی، ازسه راه مرگ! ازجاده ی شهید صفری،سنگرهای نونی،جاده ی امام رضا(ع). من از جاده ی شهید خرازی شروع کردم ، هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه صدای ناله های آقا را باهمین دو گوشم شنیدم! آرام و آهسته فرمود:ما رایت اصحاب
هیچ یاورانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود ندیدم! یکی از بچه ها به من گفت:بس است،دیگر نگو! که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود:بگو! بگو عزیز دلم! آنچه در دلت بی تابت کرده بگو!
بچه ها! اینجا برخلاف دنیای شماخاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد! یکروز به آقا عرض کردم:مولا جان! دوستانمان،همدمان شبهای عشقمان ، اکنون در دنیایند بی آنها برما سخت میگذرد! آقا در حالیکه اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بود، فرمود:آنها بقیة الشهدای من اند،به جلال خدا سوگند در سکرات الموت ،ظلمت قبر،عذاب قبر، عذاب برزخ و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت! آنها در حساسترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفاسردادند. من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید.
راستی بچه ها! اینجاهمه بالباس خاکی هستند، چون خود امام میگفت:این لباس بیشتر به شما می آید! بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا(س) دستهای بریده ی عباس(ع) و قنداق خونی علی اصغر(ع)را نزد خدا برای شفاعت می برد،ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه، مهران،فاطمیه، فکه ،دهلران،چزابه،نهر انبر، مجنون، کوشک،پاسگاه زید بر چهره مان نشست و خونی که هنگام شهادت بربدن و لباسمان جاری شده بود را جمع کرده ایم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه می آوریم.
شما مطمئن باشید که ما شماها را فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد؛به پدران و مادرانمان، به همسران و فرزندان ما بگوئید ما منتظرشان هستیم و بدون آنها وارد بهشت نخواهیم شد.
 saeghe
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد

[ چهارشنبه 7 تیر 1391 ] [ 07:37 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

تصاویری از چشمه آب زلالی كه صدها سال است گرداگرد قبر اصلی حضرت ابوالفضل العباس در زیر حرم مطهرش در كربلا طواف می‌كند و این است اجر تشنه‌ماندن او بر لب فرات به احترام تشنگی برادر .... ...

saeghe

saeghe

 

saeghe 

saeghe

saeghe

saeghe

saeghe

حضرت ارباب...حضرت عشق...

اباالعشاق...

تو متولد شدى، ولی نخست دست‌هایت به دنیا آمدند. دست‌هایت که پیش از تولد تو در تمام هستی زبانزد بوده‌اند. دست‌هایت که دست استغاثه تمام عالم به سوی آن‌هاست. دست‌هایت که تاریخ را ساخته‌اند... خدا نخست دست‌هایت را آفرید...

تمام دنیا دست‌هایت را می‌شناسند. تو را همه با دست‌هایت می‌شناسند. دست‌هایی که دستان خداست و از آستین رشادت و شهادت و مهر تو بیرون آمده. همان دست‌هایی که دستان پر سخاوت دریاست و تمام آب‌های دنیا را شرمنده خویش کرده است. دست‌های تو را نمی‌شود نادیده گرفت؛ چون دستان خدا فراتر از همه دست‌هاست. هر که با دست‌‌های تو بیعت کند، دستان خدا را در آغوش گرفته... .

به آن دست‌های توفانی عاشقانه نگاه کرد و گفت: «این دست‌ها بهترین دست‌های عالمند...» آنگاه تمام افلاک در برابر دست‌هایت به سجده افتادند. تمام فرشتگان بر دست‌هایت بوسه زدند و خدا گفت: «برای این دست‌ها مردی خواهم آفرید که نامش را در آسمان‌ها دست به دست خواهند برد...» و خدا تو را آفرید، برای آن دست‌های بی‌بدیل ... دست‌های معجزه‌گر... .
دست‌هایت را دوست می‌دارم که با دست‌های خدا نسبت دارند و از ازل با ثارالله بیعت کرده‌اند؛ دست‌هایی که تنها برای حمایت از آفتاب به زمین ‌آمده‌اند برای آنکه پسر خورشید روی زمین باشند. از تو تنها به همین دست‌ها کفایت می‌کنیم و گره‌های کور روزگارمان را به آستانه مهر این دست‌ها می‌آوریم تا گشوده شوند. تا نمک‌گیر شویم... تا از نو ایمان بیاوریم... به تو... به عشقی که تو را این‌گونه شهره عالم کرد... و به خدایی که این عشق را آفرید...

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ شنبه 3 تیر 1391 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ پرپرواز (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

گرچه من سرباز هیچ و
ساده ام/
سرخوشم مهدی
بود فرمانده ام/
گرچه شد
فرمانده ام غایب
ولی/
دلخوشم بر نایبش سید علی...
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد نوحه

كد مداحی

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی وصیت شهدا دعای فرج
دعای عظم البلا
استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد